تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

صدایت را می شنوم مانند گذشته با همان صداقت و گرمی همیشگی. می دانم نمیتوانی نامه ای برایم بنویسی اما فقط نشانهای برای من کافی است.قاصدکی که خبری از تو را برایم آورد برایم کافی است. هر وقت که می آیم اینجا دلم آزاد می شود.یاد روزهای خوب گذشته به ذهنم هجوم می آورد. اولین بار یک روز برفی همدیگر رو دیدیم و الان هم برف می بارد. همیشه جمعه که میشد باهم به کوه می رفتیم اما حالا جمعه ها به سراغ تو می آیم تا دلی تازه کنم. دیگر باید به خانه بر گردم زیرا هوا که تاریک شود دربهای قبرستان رو می بندند. ((دفعه بعد برایت گل خواهم خرید منتظرم باش))


قفس برای پرنده هاست

اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نيستم
اماسال هاست که دلم
درقفس تنهايی محبوس است
دستی کو تا اين قفس را بگشايد
وپرواز رابرمن بياموزد؟


 

+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت3:31 AMتوسط سارا | |

نرگس

نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا خود را در دریاچه تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد

در جایی که نرگس به اب افتاده بود گلی رویید که نر گس نامیدندش

وقتی نرگس مرد الهه های جنگل به کنار دریاچه امدند. که از یک در یاچه با اب شیرین به کوزهای سرشار از اشک تبدیل شده بود

الهه ها ﭙرسیدند:چرا گریه می کنی؟

دریاچه گفت:برای نرگس می گریم

الهه ها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی.......... و ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در ﭙی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایش را تماشا کنی

دریاچه ﭙرسید:مگر نرگس زیبا بود؟

اوریاد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتوانست این حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست

دریاچه گفت:من برای نرگس میگریم ولی هرگز زیبایی در او نیافته بودم!!!

من برای نرگس میگریم چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.............................

 

                                  سارا

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت3:32 AMتوسط سارا | |

درد عشق

چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند حرفي براي هم نداشتيم زيرا

 قلبهايمان در حال نجوا بودند نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم سكوت را

 ترجيح دادم تا قلبهايمان درد و دل كنند چشمهايش عمق عشق را فرياد

 ميزد هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد عشق مقدسمان را با هوسي

 زودگذر آلوده نكردم اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد چه

عاشقانه بود دیروزم... چه تاریکست امروزم... به آتش می کشم خود

 را اگر فردا چنین باشد...

 

 

*+*+*سارا*+*+ 

                                                                                                                                                                                         

+نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت3:23 AMتوسط سارا | |

 

بود يکی نبود

زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون

 اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس تا یه روز یه

 شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پرید

روی درخت تو قفس سرک کشید تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید دیگه طاقت

نیوورد ،رفت توی قفس نشست تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست شاپرک گفت

 که بیا تا با هم پر بکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم یه دفعه مرغ اسیر نگاهش

 بهاری شد بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد شاپرک دلش گرفت وقتی اشک

 اون رو دید با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس،رنگ

 تنهایی نداشت توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت تا یه روز یه باد سرد میونه قفس

 وزید آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد

 چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد نگاهش

 به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

 

 سارا

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت3:17 AMتوسط سارا | |

va cheghaaaaaaadr

abaade tanhaeeie man

b0oz0o0o0o00o0o0org ast

~~~~~~~~~~~~~~~~>sara<~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت11:9 PMتوسط سارا | |

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم

مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی
ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم"

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...
جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم

تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود
گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم

تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب
برو ای مهربان اما...
" تو را من چشم در راهم

*+*+*+*+*+*+*+*سارا*+*+*+*+**+*+*

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت11:2 PMتوسط سارا | |

 

       هر وقت می خورم سیبی,

       یاد طعم عشق می افتم!

       یاد جمله:عشق سیب است...

       و در خیالم به باغ سیبی می روم...

       و از درخت می چینم سیب سرخی را...

       به یادت گاز می زنم از ان...

       و می خورم تا اخرین گاز سیب را...

       بعد از ان,

       سیب سرخ دیگری چیدم و دادم برایت ان را...

       برداشتی سیب را, بوییدی ان را و چشیدی طعمش را...

       پس با چشمان پر فروغت گفتی:

       ...سیب سرخ یعنی عشق...

       شاید هم گفتی:

       ...سیب سرخ می دهد طعم عشق...

       باز در رویایم می بینم,

       روزی با هم از درخت سیبی...

       سیب سرخ عشق را چیدیم...

       و با هم طعم عشق را چشیدیم...

       تا بدانیم و به دیگران بفهمانیم...

       که سیب می دهد طعم عشق...و چه طعم خوشی...

 

                                   

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت10:54 PMتوسط سارا | |

در یک شب سرد زمستانی در گورستانی اطراف همین شهر خودمان اجساد مانند هر هفته جلسه ای ترتیب داده بودند. اما بازهم جسد آقای میلتون غایب بود. (جسد شهر دار سابق):هفته قبل در مورد صدای سوزه سگها که باعث بی خوابی چند نفر از اجساد شده بود صحبت کردیم..... (جسد مورفی عرق فروش):بابا شماها انگار اصلا حالیتون نیست الان 6 هفته است جای آقای میلتون در جلسات خالی است. آخه مردم مگه شماها جسد نیستین؟؟؟؟؟ شاید سنگ قبر روی سرش گیر کرده باشد؟یا خدایی نکرده اصلا مرده باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ((باد سردی وزیدن گرفت و همه اجساد به حرفهای مورفی فکر می کردند))

 


باران می بارد اولین قطره باران از روی گونه هایم به نزدیکی لبانم رسید بلعیدمش احساس کردم درونم را خالی کرد. خودم را مرتب کردم منتظر ایستادم .اینبار دیگر تاخیر قطار برایم غیر قابل تحمل بود. صدای نزدیک شدن قطار را می شنوم. الان که اینجا ایستاده ام جرات نمی کنم به پشتم نگاه کنم فقط در دل می گویم ((لعنتی هلم بده دیگه!!))

 


 

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت0:20 AMتوسط سارا | |

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت0:15 AMتوسط سارا | |

سلام سلام 100تا سلام :

دوست جونام به هممون تبریک میگم بالاخره ما هم تو دنیا دیکه حرفی برا گفتن داریم،چون ایران جزو ۸کشوری شد که انرژی هسته ای دارن،کلی اجرومنزلت پیدا کردیم. به همتون تبریک میگم و...

 

یار دبستانی من،با من و همراه منی، چوب الف بر سر ما بغض من و ساز منی حک شده اسم منو تو رو تن این تخته سیاه ترکهً بیدادو ستم مونده هنوز رو تن ما ....

        همیشه موّفق باشید و ایرانی آباد داشته باشیم و روز به روز شاهد موفقیت هم باشیم.

                                 سارا    

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت11:57 PMتوسط سارا | |