تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

چقدر جالبه......واقعآ جالبه....آدما چقدر قشنگ رنگ عوض میکنن......................

 

نگاه معصومش   به قاب عکسی که تو دستش بود خیره مونده بود و به دونه های درشت بارون وجودش که حالا حسابی ابری شده بود و تمام عکس مهربونش رو گرفته بود زل زده بود؛ همه چیز خیلی سریع تر از اون چیزی که اون فکر میکرد اتفاق افتاده بود.

 

از یک روز قشنگ پاییزی ، وقتی که بیخیال از همه چیز و همه کس مشغول گفتن و خندیدن بود ، یه لحظه ، با یک نگاه و بعدش....

اون موقع اصلآ فکر نمیکرد که دختری به مغروری اون اسیر نگاهی بشه که ؛ با هر بار روبرو شدن با اون چنان قلبش شروع به تپیدن کنه که  فقط نگران این باشه که نکنه این دفعه هم دستمو بخونه ، وای .......نه .......چه فکر احمقانه ای میکنم من ، من و هول شدن؟ اونم جلوی کییییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!! کسی که اصلآ هیچ احساسی بهش ندارم ، اّه اجب ها ...دختر خل نبودی که فکر کنم الان خل هم شدی...

 

باز هم عین خیالش نبود یه نفس عمیق کشید و با اعتماد به نفسی که تو خودش سراغ داشت راهش رو ادامه داد، ولی این بار دقیقآ حقُ با خودش بود ، دیگه به خودش که نمیتونست دروغ بگه ؛؛؛؛؛؛ اون عاشق شده بود، عاشق یه فرشته ، فرشته ای که کم کم  داشت براش حکم یک بُت رو پیدا میکرد، زمان زیادی احتیاج نداشت که منتظر بمونه ،  چون فرشتهء پاکش خیلی زود تر از اونی که فکر میکرد احساسش رو بهش گفت:

 

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بانوی رویــــــــــــــــــــــــــــــــــــا های مــــــــــــــــــــنی!!!!

 

میتونم افتخار دوستی با شما رو داشته باشم؟ البته اگه لیاقت داشته باشم؟

 

دخترک با غروری ساختگی به اون نگاهی کرد و گفت : به نظرت از پس این پیشنهاد بر مییای؟ تو لایق من هستی ؟

پسرک آهسته گفت : فکر میکنم که باشم

دخترک آهسته گفت: میتونم این فرصت رو بهت بدم که خودت رو نشون بدی ولی این یادت باشه همیشه که من هیچوقت عاشق تو نبودم و نیستم......(خودش میدونست که چه دروغ محظی گفته ، ولی این رو هم میدونست که هرچی خودش رو برای اون فرشتهء دوست داشتنی بیشتر بگیره و هر چی بیشتر بی تفاوت باشه طرفش رو تشنه تر میکنه و اونو روز به روز وابسته تر میکنه....ولی دروغش چندان دوامی نداشت...)

 

پسرک از روی سرمستی خنده کنان گفت: همین هم از سرم زیادِ.شاید هم تو دلش گفت:من عاشقت میکنم ...

 

ثانیه های قشنگ و دوست داشظتنی با سرعت هر جه تمام تر میگذشتن ، انگار که با همدیگه مسابقه داشتند، مسابقه ای برای پیروزی یا شکست...

 

زمان گذشت و گذشت ....

 

دخترک و محبوبش روزو شب با هم بودند وزمانی هم که نبودند در خیال خودشون با هم بودند و ...

 

ساعت ها گذشت و روز اومد...روز گذشت و هفته اومد ..هفته از این همه پاکی و محبت سرمست جای خودش رو به ماه داد تا اونم از شاهد این عشق پاک باشه...و زمانی که ماه به اونها نظر کرد یک آن دلش لرزید..............> وای خدای من این همون دختریه که اون همه خاطر خواه داشت؟ سری قبل که دیدمش با قاطعیت کامل داشت میگفت که من عشقم رو پای هر کسی نمیریزم ... پس چرا الان...مگه نمیدونه که این پسره داره عشقش رو به بازی میگیره ... مگه نمیدونه که ادم ها چقدر دروغ گو و... هستن؟

ماه که حسابی برای پری کوچولو نگران بود تصمیم گرفت که جای خودش رو هیچ وقت به سال نده، نمیخواست که سال شاهد شکستن و خرد شدن پری کوچولویی باشه که در نظر همه دست نیافتنی بود و...

فرشته ای رویایی که خیلی ها در آرزوی شنیدن کلامی از دهنش بودن.

 

هر شب زیر نور ماه میشست ماجرا های با هم بودن رو برای ماه آسموونش میگفت، ماه هر شب مشتاق تر از شب پیش به دیدار دخترک میومد و دخترک با پاکی هر چه تمام تر از کسی براش میگفت که شاید هیچ وقت باور نمیکرد یه روزی بفهمه که تمام حرفاش دروغ بوده و تمام عشقش یه بازی بوده، فقط میخواسه جلوی دوستاش سرش رو بالا بگیره و بگه : دیدین تصرف کردن قلب این دخترک هیچ سختی نداشت... عرضه میخواست و کمی زرنگی که من هر دو تاش رو داشتم.

 

دخترک به قولی که به خودش داده بود عمل نکرد.اون عاشق شده بود و هر کاری میکرد نمیتونست شدت عشقش رو کم کنه ، ولی در ازاش معشوقش جوابش رو خیلی خوب داد ...

 

ماه که میدونست دیگه این عشق دوامی نداره ، چشماشو بست تا شاهد شکستن یک دل پاک دیگه نباشه،بعد از 8 ماه ، توی یکی از روز های بهاری، درست زمانی که تمام موجودات خدا مشغول عشق ورزیدن و جلب کردن نظر معشوقشون هستن ...پسرک خنده ای کردو گفت:

 

من و تو به درد هم نمیخوریم ... روز خوش خانوم ... ایُام به کام

 

دخترک هیچی نگفت ، هیچی نمیتونست که بگه ، شوکه شده بود ... باورش نمیشد...نه حتمآ خواب میدید ..آره آره اینا همش یه خواب بود فردا دوباره زنگ میزنه و از آیندمون حرف میزنه.........

 

ولی ای دیریغا که دیگه فردایی نیومد؛ دیگه کلامی گفته نشد...

 

دل دخترک شکست ، خیلی خیلی بد دلش شکست..خورد شدن تمام وجودش رو حس میکرد ،شکستنش  بی صدا تر از شکستن کاغذ تو آب بود

از اون شبی که فرشتهء مهربونم تنها شده ، از اون شبی که بیصدا تو خودش هق هق میزنه، از اون شب دیگه ماه در نیومده ، از روی هم صحبتش خجالت میکشه ، اونم مدام گلوش بغض داره ولی از همدمش  روش نشست که گریه کنه....

 

دوست گلم ؛ نازنین دوست داشتنی من:

 

خودت میدونی که چقدر برام عزیزی ، میدونی که هیچ وقت راضی به دیدن غمت نیستم ، ولی فرشتهء پاک و مهربونم :

عشق کلمهء خیلی مقدسیه که هر کسی نمیتونه درکش کنه ، بعضی ها عشق رو یه بازی میدونن و معشوق رو  بازیچه،

ولی گلم این تو نبودی که ضرر کردی ، درسته که سختی کشیدی ولی ضرر اصلی رو اون کسی کرده که  وجود نازنین تو رو از دست داده و حالا نمیدونه چه گنجی رو از دست داده.

تو اینقدر خوب و مهربونی که هزاران نفر تشنهء یک کلام تو هستند :

پس قدر  خودت رو خوب بدون چون لایق بهترین هایی.

ما همه با  تو هستیم و هیچ وقت تنهات نمیزاریم.

 

                        

                دوســــــــــــــــــــــــــت داریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 

*+*+*+*++*+*+*+**+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

kho0oda darke eshgho0o00o be har kasi nemide :X :X

+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت11:46 PMتوسط سارا | |

 

سلام دوستای گلم چه طورین؟

 

بچه ها جاتون خالی،برای کارام به عکس هایی از بازیافت احتیاج داشتم ، رفتم سایت گوگل شروع کردم به سرچ کردن :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

همه چیز دستگیرم شد بجز اون چیزی که میخواستم . از بابا نوئل گرفته تا خانومای خوشکل و مامانی   .

میخوام یکی از شعر های فروغ رو تقدیمتون کنم من ، هم خیلی دوسش دارم ، هم اینکه بهش اعتقاد دارم البته به نظر من هر کس خودش سرنوشتش رو میسازه و خوشبختی و بد بختیش به خودش بر میگرده  ولی بعضی مواقع هم اینقدر تقدیر سمجه که هر چی که زور بزنی نمیتونی عوضش کنی....

 

                            << حلقه >>

دخترک خنده کنان گفت که چیست ؟راز این حلقهء زر؟

راز این حلقه که انگشت مرا::::::::::::::::::::::>اینچنین تنگ گرفته است به بر؟

راز این حلقه که در چهرهء او ، این همه تابش و رخشندگی است.......؟

مرد حیران شد و گفت::::::::::> حلقهء خوشبختی است، حلقهء زندگی است.

همه گفتند:::::::::::::::::::::::: مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا ؛؛؛؛؛ باز در معنی آن شک باشد

 

*+*+*+*+*+*+*+**+*+*+**+*+*+*+*+**++*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+

 

سالها رفت و شبی ، زنی افسررده نظر کرد بر آن حلقهء زر

دید در نقش فروزندهء او...........>روز هایی که به امید وفای شوهر،

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

وای این حلقه که در چهرهء او~~~~~~~> باز هم تابش و رخشندکی است

::::::::::::::::::::::::::::::>حلقهء بردگی و بندگی است

 

 

خدایی  آدم زورش میاد ، یه دختر جوون با هزار امید و آرزو ازدواج میکنه بعد یه نفر خیلی راحت تمام احساسات اونو ندید بگیره و بعد از اینکه ازش خسته شد بره سراغ یه عروسک دیگه!!!!!

دلم میخواد همچین آدم هایی رو خفه کنم

*+*+*+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+**+*  

                                     

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت11:31 AMتوسط سارا | |

 

 

برای تو مینویسم:

دوست دارم اندازه یه یه دنیا ترو میخوام روزها و حتی شب ها

خوب اینم  برای دوست داشتنی خودم..........................   I   LoOoOoOoOVE  YOoOU

 

+نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت6:31 AMتوسط سارا | |

  

سلام سلام....

چه طورین جیگر های خودم؟

ایشالا.. که مثل همیشه خوب و خوش و سر حالین.....

 

من سیستمم سوخته بود برا همین یه مدتی بازم نبودم. از غیبتم بازم معذرت میخوام

ولی ایول .....>به جاش یه سیستم خریدم خفن:::::::::::::::6 تا اسپیکر داره روشن که میکنم میترکونه و کل خونه شروع به لرزیدن میکنه همه عاسی شدن منم که سرم درد میکنه برا اذیت کردن:ِ تا میگن چه میکنم خونه شرو میکنه به لرزیدن وای اگه بدونین اذیت اونم با امکانات کامل چه حالی میده.تازه یاد گرفتم که وقتی احتیاج به تل دارن بگم برا دانشگام چند تا تحقیق دارم ،دارم سرچ میکنمبعد میام چت میکنم جیگر اون بنده خدا رو هم له میکنم آخه ازش خوشم نمیاد ممنون که همه منو تآیید میکنین .

 

 یادنون باشه که من ......

 

آهان خوب بگذریم... چه خبرا؟ حال و بایتون خوبه که؟...

 

دیروز دانشگاه برق رفت ساعت 7شب :ی اینقد حال داد مخصوصآ که ما طبقه بالا کلاس داشتیمو ...

 اینقد موندیم دم دانشگاه و حرف زدیم و قاه قاه خندیدیم که بازم طبق معمول عمو گل باقالی(همه کاره و هیچ کاره ی  دانشگاه معلوم نیست اصلآ اونجا چیکارس زیر برگه انتخاب واحد رو این باید امضاء کنه :ی تو کلاس ها هم این باید سرکشی کنه مبادا یه وقت به دانشجو ها هم این گیر میده،با 2 تا عشوه هم خر میشه یه خر مگس به تمام معنا =========>نوبهاری( عموگل باقالی) :ی راستی یادم نره : عاشق چشم چرونی و گیر دادن به آرایش و مانتو های بچه هاست حالا مثلآ اسمشو بذارین تذکُر ما هم که گوشامون همه درازه )خلاصه کجا بودم؟ .....

بله گل باقالی اومد و کلی دعوا کرد که چرا اینجا رو شلوغ کردین و چرا اینجا مهمونی راه انداختین دختر و پسر عیب با هم اینجا باشن و بگن و بخندن مسئله درس فرق میکنه و... فکر کرده من نمیدونم به ما حسود شده و اومده تو جمع با حال ما باشه :ی چشمش کور راش ندادیم و همه ماشین گرفتیم و  نیاوران روبه روی پاندا پیاده شدیم و باز همون آشو همون کاسه تا تجریش پیاده رفتیم و جاتون خالی خدایی کلی حال داد........................

راستی همه این حرفا که زدم و شما ها هم نشستین خوندین و حال کردین چه  ربطی به شما داشت؟

 ممنون که به من سر زدین فعلآ بای بای

*+*+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت10:32 PMتوسط سارا | |

سلام:

دیشب خیلی دلم گرفته بود، میدونم که این حالت برای هممون گهگاهی پیش میاد،دلم فقط گریه میخواست و یه کاغذ سفید ......

 

مهربون رویایی من تو من و از تنهایی در اوردی و بهم ارامش دادی یه آرامش فوقالعاده

نمیدوونم شما هم مثل من هستین یا نه؟ولی من همیشه یه مهربون رویایی دارم که،تو همه کارام کمکم میکنه

و اسمشو گزاشتم همدم 

 

یه روز سر کلاس معارف نشسته بودیم که من و همدم یه چیزایی به هم گفتیم میخوام الان یکی از اونا رو اینجا براتون بنویسم:

 

همدم عزیزم سلام :

جویای احوال نازنینت بودم ؛ ولی هرچقدر میگشتم کمتر به نتیجه ای میرسیدم.

از خودت برام تعریف کن چه میکنی با این روزگار غریب...؟

اگر از من  بپرسی حسابی دلتنگم ، دلتنگ روزگار خوش و دوست داشتنی که همیشه بی صبرانه منتظرشم؛میدونی همدم؟؛

یه مدت از همه کس و همه چیزو همه جا بریده بودم ؛به نظرم میومد دنیا خیلی کوچیک و مسخره است.

همیشه چشم ما ادم ها دنبال ظاهر همس حالا با هر شخصیتی...

همدم جونم:

خیلی ها رو میشناسم که فقط به خاطر ظاهر زیبای یک نفر حاظرند تمام زندگیشون رو بدند تا به اون برسن ولی همین که به دستش میارن میبینند که چقدر این آدم با اون شاهزادهء رویاهاشون  متفاوته ...

همدم گلم::

دلم خیلی گرفته،خیلی خیلی زیاد.

دوست دارم از همه چیز تو دنیا دل ببرم و برای مدتی فقط خودم باشم و خودم..........

همدم من؛

دوست داشتم الان پیشم بودی و محکم بغلت میکردم و سر تا پاتو میبوسیدم.

میدونا چیه؟؟؟به من میگن که تو تا به حال عاشق نشدی ، اگر یه زمانی عاشق میشدی اون موقع بود که دیگه دست از سر همدم بر نمیداشتی.......

 

کوچیک همه شما دوستای نازنینم::::::::::::::::::::::::::::::::::::

*+*++*+*+*+**++*++**+*+SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*+*+*+**+*+

  

 

 

                                                             همیشه موفق باشید

+نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت0:24 AMتوسط سارا | |

این عکس ها رو الان گلی داد خودش میخوره دی ما رو آب میندازه                  

اینم از طرف خودم:

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت5:31 AMتوسط سارا | |

به نام خدای زیبای من:

 

سلام سلام ......

 

امشب بارون میبارید و وای که چه با رون زیبایی بود.

زیر بارون قدم میزدم و مست این هوا بودم وای که چه حس قشنگی بود .احساسی فوقا لعاده ، آخه میدونید

استادم امروز حسابی منو تحویل گرفتو کلی از کارام تعریف کرد.

 

مست مست تو افکارم غرق بودم که یه صحنه نظرم رو جلب کرد ،منظره ای که شاید روزی چند بار هممون میبینیم و بی تفاوت از کنارش میگذریم ، شاید این قدر تکراری شده که اصلآ حوصلهء فکر کردن بهشو نداریم.

یه خانو با چادر مشکی کنار خیابون نشسته بووووووووود و یه کوچولوی نازنازی هم اونجا بود.

 

کوچولویی که سرتا پاش 80سانتیمتر نبود.روسریه کوچولویی سرش بود که موهای طلاییش رو پوشونده بود.

 مدام دنبال آدم هایی میدوید که احساس میکرد دل مهربونی دارن و بهش کمک میکنن. طفلکی نمیدونست این روز ها قلب مهربون اصلآ پیدا نمیششه ،چه بسا اگه یه دل مهربون پیدا بشه ، ممکنه که همه همه چیزشونو بدن تا اوون دل رو مال خودشون بکنن،با این حال امید داشت و بدون مکس.دنبال عروسک

هایی میدوید که خودشون رو فراموش کرده بودن چه برسه به طفلی که اینقدر کوچیک بود که از نظر اونها اصلآ دیده نمیشد. شاید به نظرتون  خنده دار باشه، ولی من حدود یک ربع فقط داشتم به تلاش اون بچه نگاه میکردم.

 

اینقدر دوید تا خسته شد، متوجه نگاه من شد ولی دیگه به خودش زحمت حرف زدن رو نداد. فقط نگاهم کرد، دلم از طرز نگاه کردنش لرزید ، اصلآ فکر نمی کردم همچین حالتی بهم دست بده، یهو دستشو گذاشت رو گوشش و صورت خوشکلش تو هم رفت و راهشو کشید که بره، فورآ گفتم: گوشت درد میکنه؟

با سر جوابمو داد بازم پرسیدم:چرا نمیری دکتر؟با حالتی گنگ که انگار خودش هم نمیدونه گفت:بابام میگه پول نداریم فرصت سوال بعدی رو نداد ، چنان تو افکار مشوش خودش غرق شده بود که اصلا یادش رفت که مادرش چی بهش گفته و  چه کاری باید انجام میداد همونجوری دستش رو روی گوشش گرفته بود به طرف مادرش میرفت و با خودش شاید میگفت: خدا جون میشه یه روز هم من یه لباس نو بخرم و مال مردم رو استفاده نکنم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+**+*+*+*+*+*+*+*+**+*+*+*+*+*+**+*+*+*+*+*+*+*+**+

من نممیدونم چرا ما ها این همه خود خواهیم و همه چیز رو برای خودمون میخوایم و هیچ وقت فکر نمیکنیم که این خدایی که همه چیز رو به ما داده در ازاش ما هم یه کوچولو باید به اون هایی که ندارن کمک کنیم ، واقعآ نمیترسیم که خدا روش رو از ما هم برگردونه و ....

 نه حتی فکرش هم دلم رو میلرزونه...................................

 

Taghim Be ToOo NazaNinam

خدایا کمکم کن تا هیچ وقت مغرور به چیزی که همیشگی نیست نشم

 

                          <<<<<آمین>>>>>

 

*+*+*+*+*+*+*+*+*+SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت2:14 AMتوسط سارا | |

 

 

من هنوز هم فرشته ام هر چند بالهایم شکسته و هنوز نمی دانم چرا خداوند از بین این همه فرشته در اسمان مرا اشتباهی بر زمین فرستاد. هر یک از ما در نوع خود بی نظیر هستیم! گاهی ما در نظر دیگران خارق العاده جلوه می کنیم.... راپونزل دختر جوانی بود که توسط جادوگری پیر و بد جنس در برجی زندانی شده بود . دختر صورت بسیار زیبایی داشت ولی جادوگر به او می گفت که زشت است تا بتواند او را زندانی کند . تا اینکه یک روز یه شاهزاده با وقار اونو میبینه و از او خوشش میاد. راپونزل موهاشو از برج میندازه پایین تا شاهزاده بیاد بالا . وقتی که راپونزل خود را در ایینه چشمهای شاهزاده برای اولین بار می بینه احساس میکنه موجودی دوست داشتنی است. در واقع برج زندان درونی و جادوگر حیله گر افکار اشتباه در ضمیر ناخوداگاه او بود . او هیچ وقت خودشو تو ایینه نمی دیده . اینه ای که در واقع محبت نوازش و اعتماد به نفس بود . و همین باعث شده بود خود را دختری زشت ببیند . راپونزل با عشق و دوست داشتن واقعی شاهزاده از زندانی که برای خودش ساخته بود ازاد کرد. همه ادها احتیاج دارند که صفات خوب خود را در آیینه چشمهای دیگران ببینند. کافیه یه نفرو دوست بدارند یا اجازه دهند که دوستشان داشته باشند. تقدیم به کسی که مثل هیچکس نیست...... هنگامی که چون آیینه ای بی خلل در برابر تو ایستادم در من خیره شدی وتصویر خویش را دیدی سپس گفتی: دوستت دارم. اما در حقیقت تو در من خودت را یافتی و عاشق آن شدی........ همیشه دوستت دارم....

*+*+*+*+*+*+*+**+SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*+*+*+

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت7:18 AMتوسط سارا | |

دوست جونام بازم سلام:

بچه ها دستی دستی داشت بلاگم بسته میشد.آخه خیلی قشنگ پسووردمو یادم رفته بود.پدرم در اومد تا پیداش کردم.

دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه با هر چی بووووووووووس تو عالمه میبوسمت بازم کمه!!!اِفااااااااااااااااااااا اِفاااااااااااااااااااااااااااا چه بد نگاه میکنی خووووووووdidi bo0o0o0o0o0osidamet

 

SsaRra

+نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت10:16 AMتوسط سارا | |