تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

 

سلام:

واااااااااااااااااااااااااي كه چقدر دلم براتوون يه كوچولو شده بود  ،‌شما چه طور؟

 

دوست جون جونام امروز(15/4/85) امتحاناتم تموم شد خيلي عالي بود يعني خداييش عالي بود ، بجز امروز:

جريان امروز:

                  امروز من ساعت 6:300 بعد از ظهر يه امتحان خيلي خيلي مهم داشتم، خدايي  3 . 4شب بود كه نخوابيده بودم و چون اين امتحانم فرجه نداشت از فرجهء بقيه استفاده ميكردم و اين امتحانم رو ميخوندم ، شبها هم بجاي لالا كردن ميشستم ميخوندم.... اينقد داغوون شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم كه نگو و نپرس.

خلاصه با چنان غرور و اععتماد به نفسي من رفتم دانشگه كه انگار نه انگار ما امروز يه امتحان خيلي خيلي سخت داريم همه ترسم فقط از دير رسيدنم بود:

                      ساعت6:35 رسيدم دانشگاه و امير يكي از بچه هايي كه اونم با من اين امتحان رو داشت رو ديدم كه داره هر و كر ميگه و ميخنده با دوستاش تا من رو كتاب به دست ديد زد زير خنده كلي تعجب كردم كه اين چه خله نرفته سر جلسه امتحان بده و داره بگوبخند ميكنه.

رفتم داخل وتند تند دنبال اسمم توميگشتم،ولي هرچي تو برد نگاه كردم اسمم رو نديدم،

رفتم تو سالن و به استادم گفتم:استاد اسم من تو ليست نيستL گفت امتحان كار آفريني داري؟ گفتم نه زبان تخصصي دارم....

(حالا تصور كنين چشمام از بي خوابي باز نميشد)

يهو استاد گفت:خانم... امتحانتون ساعت4 بوده ...................................................

 

 

باورتون نميشه مني كه هيچكي تو دانشگاه اشكم رو نديده بود، همونجا جلوي كل بچه هاي ترم آخري زدم زير گريه و ديگه نفهميدم كه چي شد...
انگار دنيا رو زدن تو سرم ، كل شب بيداري هامو سختي هايي كه كشيدم اومد جلوي چشم،ياد شب امتحان برنامه نويسي افتادم كه تا ساعت 6 صبح زبان خوندم و بعد
6 تا 3برنامه نويسي خوندم، ياد معارف كه ميگفتن استادش هميشه بالا ترين نمرش 15 ياد هنر و تمدن كه براي امتحانش يه چشمم اشك و يكي درس بود و...

با اين حال ميدونستم كه همه رو بالا ميگيرم...كلي پروژه و تحقيق ارائه داده بودم.

ات ساعت 7:30 داشتم به رئيس دانشگاه اصرار ميكردم كه ترو خدا بدين من الان امتحامن رو بدم ولي بي وجدانا قبول نكردن با اين حال كلي قصهء من رو خوردن .لي قصشون چه به درد من ميخورد

وقتي اومدم خونه همه فكر ميكردن مثل هميشه با خنده ميام ولي تو راه اينقد گريه كرده بودم كه همين كه من رو ديدن رنگ از روشون پريد.

فقط دعا كنين كه برام ۰- - رد نكنن كه در اين صورت به احتمال قوي مشروت ميشم با نمره هاي عالي ميخوام مشروط بشم..........

 

خوب بگذريم،سرتونو درد آوردم.

خدايي دلم براتون تنگ شده بود......بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

دوستون دارم..... دوستون دارم..... دوستون دارم..... دوستون دارم.....

دوستون دارم..... دوستون دارم..... دوستون دارم.....

دوستون دارم..... دوستون دارم.....

دوستون دارم.....

 

بازم به من سر بزنيد....به خدا شرمندم كه اين مدت به ديدنتون نيومدم ولي قول ميدم كه جبران كنم.

 

راستي كار پوسترم به نمايشگاه راه پيدا كرد،يه شيريني طلب دارين،دورهء دوم هم كارم انتخواب شده حالا ببينم تا كجاها ميره يه تبريك طلب دارم ازتون....

 

******************شاد باشين و هميشه دلگرم و پيروز******************

                             ******التماس دعا******     

 

        *+*+*+*+*+*+*+SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*                 

+نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت2:18 PMتوسط سارا | |

سلام:

بازم ممنون كه توي اين مدت به من سر زدين

اين همه محبتتون رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.

من روز 15 قول داده بودم كه آپ ميكنم  ، نوشته هام هم حاظر بودن ولي متسفانه سرور بلگفا راه نميداد و حسابي از اين بد قولي خودم شرمندم.

نوشته هاي اون روز رو حتمآ براتون توي وبلاگم ميزارم.29 هم تولدمه براي اون هم يه آپ دارم.

در هر صورت همگيتونو دوست دارم. هميشه موفق باشين.

                              *+*+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*+*+

+نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت1:37 AMتوسط سارا | |

سلام سلام سلام سلام::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

دوست جونام دلم براتووووون یه کوچولو شده ..........................

یه اوشکولو دیگه منم باز میام نت و بازم وبلاگم رو آپ میکنم

برام دعا کنین که امتحانام رو خوب بدم تا سر حال بیام پیشتون

دوستون دالم           ...............        

دوستون دالم               ......................    

دوستون دالم                    ...................

Fo0o0o0o0oR uUuBazam Fo0or UuU

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*سارا*+*+*+**+*+*+*

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت6:28 AMتوسط سارا | |