تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

سلام

الان كه به خاطرات و نوشته هاي گذشتم نگاه ميكردم ، به اين نتيجه ميرسم كه من چقدر از اون دنياي قشنگ و روياييم دور شدم.

ميدونين؟

خيلي دلم ميخواست كه هنوزم مثل گذشته ها اتودم رو دستم بگيرم و چشمام رو ببندم و تمام اون چيزي رو كه تو دلمه و ميخوام بگم ولي زبون گفتنش رو ندام رو مينوشتم ، مثل اون موقع ها كه فارغ از هر كس و هر چيز فقط خودم بودم و خودم بودم و دلم بود و يه مهربون دوست داشتني و خيالي، كسي كه هميشه و همه جا همراهم بود با هم ميخنديدم ، با هم گريه ميكرديم ، با هم درس ميخونديم ،‌با هم .............

 

ولي الان همه چيز عوض شده :‌من ، خودم ، دلم ، زندگيم ،‌لحظه هاي قشنگ و نابم ، احساساتم ، رفتارم ، تنهايي هاي قشنگ و دوست داشتني كه شايد هيچ وقت دلم نميخواست تموم بشن ،‌بعضي از دوستام ،

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خداي من ، انسان چه موجود پر رمزو راز و در عين حال فراموش كاريه‌!!!!!!

 

يه چيزﻯ كه نه فقط تا امروز بلكه هيچ وقت براي من عوض نميشه و تا ابد مال منه و همينجور مال من خواهد بود اونم فقط و فقط »»»»»»»»»»»»»»‌مهربون رويايي و دوست داشتني منه.

 

يادمه قول داده بودم كه يه گوشه از زندگيم كه مربوط ميشه به چند سال دوستي  قشنگ و فراموش نشدني رو براتون بنويسم:

 

از اولش ميگم ،‌روز اولي كه ميخواستم تو آزمون وروودي هنرستان رشته گرافيك شركت كنم.

 

اون روز رو هيچ وقت فراموش نميكنم:

روز جمعه صبح آزمون ورودي داشتيم ، يادش بخير، چه روز با نمك و به ياد موندني بود.

من چهار شنبه از تهران برگشته بودم و اون روز ، روز حنا بندون دختر داييم بود و طبق عادت ها و سنت هاي قديم همگي منزل بابابزرگم جمع شده بوديم و از چند روز قبل از عروسي بساط سور و شادي و جشنمون به پا بود.

اون روز با صداي خالم كه مدام من رو صدا ميكرد بيدار شدم .

مامان هم مرتب ميگفت : سارا بجنب ديگه ! دير شد ها !!! به امتحان نميرسي ها ....

منم كه ماشالله خوش خواب ، يه نگاه به بچه هاي فاميل كه همه رديف خوابيده بودند كردم و تو دلم  گفتم‌:‌اي حرومتون بشه!!!!

مثل بچه ها مامانم لباسامو ميداد دستم و دكمه هام و ميبست و مدام خاله ايران ميگفت :‌بابا بجنب جا موندي خانوم خانوما.

خلاصه با هزار مكافات حاضر شدم و مامان من رو به هنرستان رسوند و با من اومد و كمي بعد رفت منزل بابا بزرگم.

منم كلي غصه خوردم كه چرا الان خونه باباحاجي نيستم و مثل بقيه نميتونم شيطوني كنم و .....

تو همين فكرا بودم كه «مينا» دوست دوران دبستانم رو ديدم . باورم نميشد: ما دو تا پيش دبستاني و مهد كودك با هم بوديم بعدش هم دبستانمون ، ولي راهنمايي هر  كي يه جا رفت و ... حالا هم كه دبيرستان قرار بود با هم باشيم.

مينا تا من رو ديد اومد طرفم و كلي تو بغل هم رفتبم و رو بوسي و ....

مينا چنان كتاب تو دستش بود و ميخوند كه من شاخ دراوردم‌، : مينا اين كتابا چيه ميخوني؟

برا اين امتحانس ، واي سارا هيچي بلد نيستم خيلي ميترسم................

چه بامزه !!!  من اصلآ نميدونستم كه بايد چيزي مي خوندم ، فكر كرده بودم همون درساي راهنمايي و اول دبيرستانمه !!!

خلاصه اون روز امتحان دادن من خودش يه فيلم بود ، از جواب دادن سوالاش گرفته تا نداشتن هيچ چيز همراهم :::::::::::::::::: نه مداد رنگي ، نه رنگ ، نه قلم مو ، نه قلم ني ، نه ........

فقط وفقط خودم بودم و خودم بودم و يه دونه مداد و 1 پاك كن.خدا پدر مادر بچه ها رو بيامرزه كه سر امتحان به من چيز ميز ميرسوندن!!!!

خلاصه امتحانم رو دادم و اوممدم خونه همه ازم ميپرسيدن : سارا چي شد ؟ امتحانت خوب بود ؟ قبول ميشي ؟

و ............................

 

منم كه ماشالله از اعتماد به نفس خودم رو خفه كرده بودم : آره بابا آب خوردن بود‌، مگه ميشه قبول نشم؟ يه هنرستانه و يه سارا ... ، از خداشونه من اونجا باشم ، دختر به اين خانومي.

خلاصه اين ها رو به زبون مياوردم و تو دلم غوغايي بود .

اي دختره ء سر به هوا ، همه اونايي كه ديدي خر خون بودن و كلي خونده بودن ، حالا ميخوان تو كه هيچ نخوندي رو قبول كنن؟ جلل خالق ، بابا تو ديگه كي هستي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

 

از بعد از ظهر تو خونه‌ ئ باباحاجي غوغايي بود.

يكي بيا و ده تا برو ، اصلآ انگار اون روز رو فقط براي شادي گذاشته بودند

 منم كه سرم درد ميكرد واسه شيطوني.

يادمه اون روز خيلي روز گرمي بود و تنها نگراني دايي و بقيه اين بود كه  مردم گرمشون نشه‌، كلي كولر و وسايل خنك كننده سفارش داده بودند ، ولي خوب ظهر تابستون ، اونم تو خوزستان ، تو يه خونه قديمي و دوره ساز ، يه جورايي سرسام آوره ، ولي چنان جمع شادي بوديم كه اصلآ گرما حاليمون نبود.

خونه باباحاجي هم اونقدر بزرگ بود كه هر كسي يه گوشه دنج دور از گرما برا خودش پيدا كنه.

اون روز بعد از نهار همه نوه ها مشغول جمع كردن سفره بوديم و هر كسي يه چيزي رو با خودش به آشپزخونه مياورد ، آشپزخحونهء خونه اجدادي ما يه پنجره توي حياط داشت. منم زير پنجره ايستاده بودم و خودم رو با جابه جا كردن ظرفا مشغول كرده بودم‌، خيلي گرمم بود ، دلم حسابي هوس يه آب تني درسته رو كرده بود.

يهو صداي پسر داييم كه ميگفت : سارا كجايي بابا ، اينا رو بگير دستم كنده شد ، من رو به فكر يه كار باحال انداخت.

از سيني بزرگ و سنگيني كه تو دستش بود ، پارچ آب يخ رو برداشتم و گفتم : ميتوني سيني رو بزاري زمين‌؛ بعدآ وسايلشو جابجا ميكنم.

خلاصه ، تا از آشپزخونه بيرون رفت ، داداش عروس خانوم از زير پنجره رد شد و من بي معطلي پارچ آب يخ رو خالي كردم روش و ......................

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ؛ قيافش تو اون حالت وافعآ ديدني بود .

با اون لباس هاي مهموني مثل موش آب كشيده ، اونم تو اون گرما....

ديگه بهم امون ندادن و خلاصه همه دختر پسرا تو حياط جم شديم و حالا همديگه رو خيس نكن ، پس كي بكن.....

مامانا و بابا ها هم انگاري ياد ايام جوونيشون افتاده بودند و هر كسي طرف داريه يكيو ميكردو بهش خط ميداد...

خلاصه مجلسمون حسابي ديدني شده بود و بزرگ و كوچيك هم نميشناخت....

حسابي خودمون رو تو خوشي رها كرده بوديم و هيچكي به گرفتارياش فكر نميكرد.

 

 

 

برا امروز بسه ، اگه تعداد كامنت ها به اندازه قابل قبولي رسيد ، ايشالله بقيه داستانم رو براتون تعريف ميكنم!!!

 

                             هميشه شادي همراهتون باشه!!!

 

                                  * هميشه شاد و پيروز باشيد*

           

                  ****  التماس دعا   ****

 

 

               *+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت3:4 PMتوسط سارا | |

سلام:

 

 

هست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد...................هست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

 

 

 

تا كه بوديم نبوديم كسی

 

                                    كشت ما را غم بي همنفسی

 

تا كه رفتيم همه يار شدند،

 

                                  خفته بودند همه بيدار شدند

قدر آيينه بدانيم چو هست

 

                                      نه در آن وقت كه اقبال شكست .

----------------------------------------------------------------------

 

 

ديشب يك اتفاق خيلي خيلي بعيد برای من افتاد،اتفاقي كه شايد تو خواب هم نميديدم.

 

--------------------------------------------------------------------

 

 

 

خدا هرگز نبخشايد كساني را كه بد كردند

       

                                   و راه عشق را با وعده هاي تازه سٌد كردند.

 

-------------------------------------------------------------------------

 

 

حاظرم بميرم ولی اين همه بی وفايی رو نبينم.

 

6ســـــــــــــــــــــــــــــــــــال دوستی‌ چيز كمی نيست كه به اين راحتی بشه فراموش كرد.

 

داستان اين دوستيمون رو حتماٌ براتون مينويسم ،‌بعد خودتون قضاوت كنيد.

 

 

 

                      * هميشه شاد و پيروز باشيد*

           

                  ****  التماس دعا   ****

 

 

               *+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت0:33 AMتوسط سارا | |

 

سلام:

 

ويليام شكسپير ميگه : زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماري ميكنه

 

 

آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیافروزیش شعله اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

هر آنکس را که دوست میداری آزاد بگذار .

اگر مال تو باشد باز میگردد و اگر باز نگردد

از ازل مال تو نبوده است .

ولیام شکسپیر

 

عشق يعني  ٬  خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني  ٬  يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني  ٬  چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

عشق يعني  ٬  ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني  ٬  عطر خجلت ....شور

عشق یعنی  ٬  گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني  ٬  "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني  ٬  هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

    بازم سلام:

   ببخشيد كه نميتونم مثل قديما تند تند  آپ كنم و آپ هاي گوناگون و متنوع بزارم.

    بچه ها ترو خدا برام دعا كنين، خيلي خيلي به دعا احتياج دارم:

            

     بارالله ها:

   به بزرگي و عزمتت قسمت ميدم،كه اون راهي كه درست هست رو جلو پام بزاري 

     وازلغزش و خطا دورم كني.

خدايا  اين هفته ،يك هفتهء پر از التهاب براي من ،و تو هميشه در كنارمي.

خدايا مهرت رو در دلم پايدار گردان.

                                     

 

                                           «آمين يا رب العالمين»

 

               اگر زنده موندم بازم براتون آپ ميكنم.

 

                                                         هميشه سرفراز و پيروز باشيد.

                                   

                                ****التماس دعا****

 

 

                                 *****************سارا****************

+نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت1:24 AMتوسط سارا | |