تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

 

فكر ميكنم يه ساعتي به همين منوال گذشت كه خان دايي دستور اكيد فرمودند كه:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: بسه ديگه بچه ها،،،،،،،،،دير ميشه ها.... امين ‌،ناصر ، احسان ، بريد دنبال سفارش ها ببينين حاضر شدن يا نه .

 

شكيبا تو اين كارو بكن ،‌سارا تو اون كارو بكن و...

خلاصه جمعمون دوباره حالت عادي خودش رو از سر گرفت!!!

واي كه چه شب بياد موندني بود ،‌ فكر نكنم هيچ وقت بتونم فراموشش كنم!!

(ميدونيد:

خونه اجدادي من (پدر مامانم) درست وسط يه محله قديمي و اصيله كه تمام اون خيابون و خيابوناي اطراف ، فاميل هاي مامانم زندگي ميكنن‌، يه فاميل بزرگ و در عين حال فوق العاده خون گرم و صميمي !!!

 

دايي هاي من همگي خونشون بغل خونه بابا حاجي هست ، همينطور خاله هام !

 

فقط ما و دايي كوچيكم خونه هامون از اونجا يه مقداري فاصله داره!!!!)

 

بعد از ظهر همگي تو تب و تاب عروسي بودن، ما هم كه ماشالله از ترس اينكه مبادا به آرايشگاه دير برسيم مدام كارامون رو با عجله انجام ميداديم‌ ، ما دخترا حرص ميخورديم و آقا پسراي فاميل هر و كر ميخنديدن و ما رو دست مينداختند.

وااااااااااااااااااااااااااااااااي كه چقدر اين پسرا پروون !!!‌ :دی

 

خلاصه اينقدر اين دست اون دست كرديم كه كلي دير رسيديم =)) وقتی‌ اوممديم خونه ديدم كه عروس رو آوردن و هيچ كي نيست كه برقصه شيدا(عروس خانم گل) هم حسابي اخماش تو هم بود ، شايدم داشت غصه ميخورد كه چرا هيشكي برا عروسيش نميرقصه!!!

ما هم تا رسيديم و اين اوضاع رو ديديم ديگه.................................................................................................................

تا 2شب تو خونه باباحاجي بزن و بكوب بود ، اونم چه بزن و بكوبي

خداييش كلي حال كرديم.

 

وقتي كه مراسم تموم شد همگي (دخمل ها و پسرا) رفتيم خونه خان دايي و هر چي رخت خواب داشتن رو برديم پشت بوم و همگي شب رو اونجا با اعمال شاقه سپري كرديم.

=)) هر كسي يه محمولهء موزيانه از انواع ترشي جات و شور جات با خودش حمل ميكرد:

يكي پفك ، يكي لواشك ، يكي زاغ ، يكي الوچه.....................

 

تا صبح ميخورديم و ميرقصيديم و كلي هم گل سه شبه بازي كرديم.

خونه بابا حاجي روي نبش روبرو بود و دايي ها و مامانا هم همگي رو پشت بوم روبرو بودن ؛ جاتون خالي كه دايي  سومي من با چراغ قوه بهمون علامت ميدادو پسراي ما هم به همون روش جواب ميدادن =)) بعضي وقتا هم پاي كل انداختن و اين حرفا وسط ميومد و اونموقع ديگه فقط بايد خدا كمكمون ميكرد =))

 

فرداشبش هم كه شب عروسي بود ديگه بد تر : تا 3-4 صبح ،بزن برقصمون به راه بود ؛ تازه شب به گروه ما ياغياي فامييل  كه پشت بوم خونه دايي رو پوشونده بود 3 نفر از بزرگ تر ها اضافه شد : خان دايي + زن دايي + خاله ايران(كه هم خاله كوچيكه بود ، هم عزيز دردونه!!!)

اون شب زندايي نصف شب برامون شيريني پخت و بت بوي شيرني موش كوچولو ها(بچه مچه ها) هم اومدند خونه دايي و...

 

تا يه هفته بعد از عروسي ما ها اون محله بوديم و بعد از اون اومديم خونه خودمون ، ولي اين رفت و شد هاي مكرر ادامه داشت!

چند روز بعد با مينا براي ديدن نتايج به هنرستان رفتيم‌، من كه دل تو دلم نبود ؛ اينقدر ميترسيدم كه مكنه قبول نشم كه مامان مينا رفت و نتايج ما رو ديد و در اوج ناباوري نفر سوم شده بودم ، هنوزم باورم نميشه!!!!

اينقدر خوشحال بوديم كه كل اون هنرستان رو رو سرمون گذاشتيم.

 

روز بعد قرار بود كه باهامون مصاحبه كنن ، ما هم كه فكر ميكرديم حالا چه خبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 چادر سر كرديم كه فكر كنن خيلي ما دخملاي ساكت و سنگيني هستيم .

 

روز مصاحبه كلي سين جينمون كردند و بالاخره::::::::::::::::::::::»سارا خانوم هنرستاني شد *+*+*+

 

وقتي خبر هنرستاني شدنم رو به دبير رياضيم دادم  كلي باهام دعوا كرد و به مامانم گفت نميذارم كه اين بچه رو حروم كنين  عجبــــــــــــــــــــــــــــا ميخواستن من بيچاره رو از آب و نون بندازن ، ولي بالاخره تصميم ما جدي شد و من به هنرستان رفتم.

روز اول خيلي روز بانمكي بود ...

 

 

YaDeTe??????????????!!!!!!!!!!!!!!!!!l

 

                                  * هميشه شاد و پيروز باشيد*

           

                  ****  التماس دعا   ****

 

 

               *+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت0:45 AMتوسط سارا | |