تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

دخترک موهای خرمایی رنگش رو از جلوی چشماش کنار زد.با دهنش چند بار به دستای یخ زدش هــــــــــــــــا کرد:

هـــــــــــــــــــــــــــــا هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هـــــــــــــــــــــــــــــــــا .............

گرمای نفس هاش تا حدودی دستای یخ زدش رو گرم کرد...دستش رو گذتشت زیر چونش و تو رویاها و خاطره های خودش غرق شد.حلقه های اشکش رو توی چشماش احساس میکرد ، ولی جرئت اشاره کردن بهشون رو نداشت.

صدای خنده و شادی از تمام خونه ها و خیابون شنیده میشد.....

ظاهر های شاد و دلهای غمگین ، خنده های خوشی و هق هق های پنهونی....ظاهر های تمیز و باطن های سیاه....عشق و نفرت... همه و همه تو هم قاطی شده بودند.

یاد سالهای قبل خودش افتاد.....یاد شر و شور های گذشتش.....1 سال و چند سال میگذشت و حالا دخترک بیست و یکمین زمستون عمرش رو هم پشت سر میگذاشت....

دیگه های و هوی و شوق و شور سابق رو نداشت ، دیگه دخترک اون دخترک سابق نبود.

دخترک بزرگ شده بود.....دخترک خانوم شده بود ، دخترک دیگه دخترک نبود حالا دیگه : دختر خانوم بود.

طفلکی دخترک چقدر دلش میخواست که هنوز هم دخترک باشه و دخترک باقی بمونه ، ولی دخترک بزرگ شده ، زمونه دخترک رو بزرگ کرده ، خودش نخواست ولی محیط مجبورش کرد که بزرگ بشه....شرایط بزرگش کرد .... خانومش کرد ..... طفلک دخترک.

SMSهای رنگارنگ تبریک برای شب یلدا بهش رسیده بود ، بارها و بارها به اتهام جوجه بودنش تهدید شده بود که از خونه نره بیروون تا سرشماریش کنن و از لست جا نمونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

طفلکی دخترک : چه ساده و پاک به حرف ها و SMs ها گوش داد و تو خونه موند تا سرشماری بشه!!!!>؟

من SMS هاتون روو جدی گرفتم و شب یلدت رو تک و تنها دارم کنار شومینه اتاقم میگزرونم!!!!

تنها نیستم دوستای خوبم همراهم هستند و شاهد دونه دونه اشکامن و دونه دونه اشکام رو پذیرا شدند !!!!

منم میخوام براشون جبران کنم :و با مروارید اشکام براشون سینه ریز درست کردم تا بدونن چقدر دوسشون دارم.

با حافظ آرامش گرفتم ،،،،،،،،با حمید ارسایش گرفتم ،،،،،،،،،،،،، با فروغ تو رویاها و آینده ی مجهولم رفتم و با فریدون به عمق کوچه خاطره هام رفتم و با دلم تمام یلداهای گذشتم رو مرور کردم.

من تنهام ......ولی تنها نیستم.

اونهایی رو که دوسشون دارم ، الان پیشم نیستند ...خیلی ار کسانی که ازشون انتظار تبریک و تماس و SMS رو داشتم حتی یه خبر کوچولو هم ازشون ندارم....

 

کاش الان خونه خودمون بودم.....کاش مامان و بابام اینجا بودند....کاش الان شهر خودم بودم....کاش امشب مثل همیشه خونه اجدادیمون بودم....مامانم....بابام....خواهرم....داداشم....خاله ها و دایی هام....دختر خاله ها و پسر خاله هام....دختر دایی ها و پسر دایی هام.....همه جمع میشدیم اونجا ....حافظ میخوندیم .... هندونه میخوردیم .... اجیل میخوردیم.... از سر و کول هم بالا میرفتیم و کلی شادی و بگو وو بخند .... درست مثل هر سال.

ولی حیف که دیگه دخترک نیستم....

               مامانی دلم برات تنگ شده

1 دی تولد مامان و بابای عزیزمه ............ جالبه مگه نه؟ هر دوتاشون تو یه روز به دنیا اومدن و 1 دی دو تا فرشته ی بی همتا پا به زمین خاکی گذاشتن ::::> الهی من قربون دوتاتون برم

تولدتون مبارک مهربونای من.....بی همتا های من..... بهترین های من..... همه چیز من

دوستون دارم ........ ایشالله که100 سال عمر پر برکت همراه با سلامتی داشته باشین.

                      یلداتون مبارک

بابا حاجی عزیزم:

اینقدر برات دلتنگم که هر زمانی یادت رو توی ذهن کوچیک و فراموش کارم مرور میکنم ، قلبم تند تند میزنه...... درست مثل بچگیهام که میدویدم و تند تند ممیزدو بهم میگفتی مواظب خودم باشم....اونموقس که شوری تلخ مزه ی چشمام رو با تمام وجودم حس میکنم.

واقعا:

عجب رسمیه رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه

میرن ادمها از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه......

دوستت دارم شاید اگه وجود مهربونت بود و هستت نیست نشده بوود ....تمام هستم رو برات میدادم و هستم رو نیست میکردم            .

بهترینم ::::::::::::::: مهربون نازنینم:::::::::::::::::

 

 

           یلدات مبارک

 

میدونم که الان بهترین جای خدا هستی ....میدونم که الان روحت با منه.....حست میکنم....بزرگیت رو ...وقارت رو....عظمتت رو....ولی خوب چیگار کنم؟ دلتنگیم به وسعت یه دنیاست.   

شاید اگر رفتارت با منم مثل بقیه بود الان پذیرفتن نبودنت برام خیلی راحت تر بود و آسایشم بیشتر بود....شاید اونموقع برای منم یه خاطره ی مهربون و شیرین میشدی .... شاید اونموقه دیگه با اومدن اسمت در خونه اشکای منم باز نمیشد    ...... شاید اونموقه برام یه بابا بزرگ از یاد رفته و تو گور خفته میشدی.....شاید اونموقه با اومدن اسمت تپش قلب من به ابعاد بزرگیت نمیشد ...... شاید اونموقه برا منم یه قاب عکس میشدی .....شاید اونموقه یه اسم اشنا میشدی .......شاید اونموقه یه آقای افتخار امیز از یاد رفته میشدی ...... شاید اونموقه منم این سارا نبودم ....... شاید اونموقه منم یه سارای مغرور میشدم که فقط به فکر خودم میبودم. 

بابایی جونم کاش هرچه زودتر منم بیام پیش خودت       

بابایییییییییییییییی دوستت دارم

بابایی با دونه های مروارید چشمم برات یه تسبیح بلوری درست کردم        .... تا بجای اون تسبیح زمردیت این تسبیح رو به دست بگیری و هر از چند گاهی به یاد منم بیوفتی.....

همش تو این فکر بودم که چه جوری این هدیه رو به دستت برسونم؟

بابایی 93 دونه بلوریش رو با 93 فاتحه و صلوات برات مفرستم.

دوستت دارم شاید به اندازه همه ی وجودم.

          یلدای همتون مبارک

 

راستی .... تو هم برای بابا بزرگ نازنینم یه فاتحه یا صلوات میفرستی؟

 سارا: ۲۹/۹/۸۵        ساعت : ۱۲/۲۵ شب پنج شنبه و صبح ۳۰/۱/۸۵  جمعه.و

 

              دوستو ن دارم يـــــــــــــــــــــــــــــــــه دنيا

 * هميشه شاد و پيروز باشيد*

                

     ****  التماس دعا   ****

 

 

               *+*+*+*+*+*SsAaRrAa*+*+*+*+*+*

 

+نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت2:47 AMتوسط سارا | |