|
سلام الان كه به خاطرات و نوشته هاي گذشتم نگاه ميكردم ، به اين نتيجه ميرسم كه من چقدر از اون دنياي قشنگ و روياييم دور شدم. ميدونين؟ خيلي دلم ميخواست كه هنوزم مثل گذشته ها اتودم رو دستم بگيرم و چشمام رو ببندم و تمام اون چيزي رو كه تو دلمه و ميخوام بگم ولي زبون گفتنش رو ندام رو مينوشتم ، مثل اون موقع ها كه فارغ از هر كس و هر چيز فقط خودم بودم و خودم بودم و دلم بود و يه مهربون دوست داشتني و خيالي، كسي كه هميشه و همه جا همراهم بود با هم ميخنديدم ، با هم گريه ميكرديم ، با هم درس ميخونديم ،با هم ............. ولي الان همه چيز عوض شده :من ، خودم ، دلم ، زندگيم ،لحظه هاي قشنگ و نابم ، احساساتم ، رفتارم ، تنهايي هاي قشنگ و دوست داشتني كه شايد هيچ وقت دلم نميخواست تموم بشن ،بعضي از دوستام ، وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خداي من ، انسان چه موجود پر رمزو راز و در عين حال فراموش كاريه!!!!!! يه چيزﻯ كه نه فقط تا امروز بلكه هيچ وقت براي من عوض نميشه و تا ابد مال منه و همينجور مال من خواهد بود اونم فقط و فقط »»»»»»»»»»»»»»مهربون رويايي و دوست داشتني منه. يادمه قول داده بودم كه يه گوشه از زندگيم كه مربوط ميشه به چند سال دوستي قشنگ و فراموش نشدني رو براتون بنويسم: از اولش ميگم ،روز اولي كه ميخواستم تو آزمون وروودي هنرستان رشته گرافيك شركت كنم. اون روز رو هيچ وقت فراموش نميكنم: روز جمعه صبح آزمون ورودي داشتيم ، يادش بخير، چه روز با نمك و به ياد موندني بود من چهار شنبه از تهران برگشته بودم و اون روز ، روز حنا بندون دختر داييم بود و طبق عادت ها و سنت هاي قديم همگي منزل بابابزرگم جمع شده بوديم و از چند روز قبل از عروسي بساط سور و شادي و جشنمون به پا بود. اون روز با صداي خالم كه مدام من رو صدا ميكرد بيدار شدم . مامان هم مرتب ميگفت : منم كه ماشالله خوش خواب مثل بچه ها مامانم لباسامو ميداد دستم و دكمه هام و ميبست و مدام خاله ايران ميگفت :بابا بجنب جا موندي خانوم خانوما. خلاصه با هزار مكافات حاضر شدم و مامان من رو به هنرستان رسوند و با من اومد و كمي بعد رفت منزل بابا بزرگم. منم كلي غصه خوردم كه چرا الان خونه باباحاجي نيستم و مثل بقيه نميتونم شيطوني كنم و ..... تو همين فكرا بودم كه «مينا» دوست دوران دبستانم رو ديدم . باورم نميشد مينا تا من رو ديد اومد طرفم و كلي تو بغل هم رفتبم و رو بوسي و .... مينا چنان كتاب تو دستش بود و ميخوند كه من شاخ دراوردم، : مينا اين كتابا چيه ميخوني؟ برا اين امتحانس ، واي سارا هيچي بلد نيستم خيلي ميترسم................ خلاصه اون روز امتحان دادن من خودش يه فيلم بود ، از جواب دادن سوالاش گرفته تا نداشتن هيچ چيز همراهم :::::::::::::::::: نه مداد رنگي ، نه رنگ ، نه قلم مو ، نه قلم ني ، نه ........ فقط وفقط خودم بودم و خودم بودم و يه دونه مداد و 1 پاك كن.خدا پدر مادر بچه ها رو بيامرزه كه سر امتحان به من چيز ميز ميرسوندن خلاصه امتحانم رو دادم و اوممدم خونه همه ازم ميپرسيدن : سارا چي شد ؟ امتحانت خوب بود ؟ قبول ميشي ؟ و ............................ منم كه ماشالله از اعتماد به نفس خودم رو خفه كرده بودم خلاصه اين ها رو به زبون مياوردم و تو دلم غوغايي بود . اي دختره ء سر به هوا ، همه اونايي كه ديدي خر خون بودن و كلي خونده بودن ، حالا ميخوان تو كه هيچ نخوندي رو قبول كنن؟ جلل خالق ، بابا تو ديگه كي هستي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از بعد از ظهر تو خونه ئ باباحاجي غوغايي بود. يكي بيا و ده تا برو ، اصلآ انگار اون روز رو فقط براي شادي گذاشته بودند منم كه سرم درد ميكرد واسه شيطوني. يادمه اون روز خيلي روز گرمي بود و تنها نگراني دايي و بقيه اين بود كه مردم گرمشون نشه، كلي كولر و وسايل خنك كننده سفارش داده بودند ، ولي خوب ظهر تابستون ، اونم تو خوزستان ، تو يه خونه قديمي و دوره ساز ، يه جورايي سرسام آوره ، ولي چنان جمع شادي بوديم كه اصلآ گرما حاليمون نبود. خونه باباحاجي هم اونقدر بزرگ بود كه هر كسي يه گوشه دنج دور از گرما برا خودش پيدا كنه. اون روز بعد از نهار همه نوه ها مشغول جمع كردن سفره بوديم و هر كسي يه چيزي رو با خودش به آشپزخونه مياورد ، آشپزخحونهء خونه اجدادي ما يه پنجره توي حياط داشت. منم زير پنجره ايستاده بودم و خودم رو با جابه جا كردن ظرفا مشغول كرده بودم، خيلي گرمم بود ، دلم حسابي هوس يه آب تني درسته رو كرده بود يهو صداي پسر داييم كه ميگفت : سارا كجايي بابا ، اينا رو بگير دستم كنده شد ، من رو به فكر يه كار باحال انداخت. از سيني بزرگ و سنگيني كه تو دستش بود ، پارچ آب يخ رو برداشتم و گفتم خلاصه ، تا از آشپزخونه بيرون رفت ، داداش عروس خانوم از زير پنجره رد شد و من بي معطلي پارچ آب يخ رو خالي كردم روش و ...................... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ؛ قيافش تو اون حالت وافعآ ديدني بود . با اون لباس هاي مهموني مثل موش آب كشيده ، اونم تو اون گرما.... ديگه بهم امون ندادن و خلاصه همه دختر پسرا تو حياط جم شديم و حالا همديگه رو خيس نكن ، پس كي بكن..... مامانا و بابا ها هم انگاري ياد ايام جوونيشون افتاده بودند و هر كسي طرف داريه يكيو ميكردو بهش خط ميداد... خلاصه مجلسمون حسابي ديدني شده بود و بزرگ و كوچيك هم نميشناخت.... حسابي خودمون رو تو خوشي رها كرده بوديم و هيچكي به گرفتارياش فكر نميكرد. فكر ميكنم يه ساعتي به همين منوال گذشت كه خان دايي دستور اكيد فرمودند كه:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: بسه ديگه بچه ها،،،،،،،،،دير ميشه ها.... امين ،ناصر ، احسان ، بريد دنبال سفارش ها ببينين حاضر شدن يا نه . شكيبا تو اين كارو بكن ،سارا تو اون كارو بكن و... خلاصه جمعمون دوباره حالت عادي خودش رو از سر گرفت!!! واي كه چه شب بياد موندني بود ، فكر نكنم هيچ وقت بتونم فراموشش كنم!! (ميدونيد: خونه اجدادي من (پدر مامانم) درست وسط يه محله قديمي و اصيله كه تمام اون خيابون و خيابوناي اطراف ، فاميل هاي مامانم زندگي ميكنن، يه فاميل بزرگ و در عين حال فوق العاده خون گرم و صميمي !!! دايي هاي من همگي خونشون بغل خونه بابا حاجي هست ، همينطور خاله هام ! فقط ما و دايي كوچيكم خونه هامون از اونجا يه مقداري فاصله داره!!!!) بعد از ظهر همگي تو تب و تاب عروسي بودن، ما هم كه ماشالله از ترس اينكه مبادا به آرايشگاه دير برسيم مدام كارامون رو با عجله انجام ميداديم ، ما دخترا حرص ميخورديم و آقا پسراي فاميل هر و كر ميخنديدن و ما رو دست مينداختند. وااااااااااااااااااااااااااااااااي كه چقدر اين پسرا پروون !!! :دی خلاصه اينقدر اين دست اون دست كرديم كه كلي دير رسيديم =)) وقتی اوممديم خونه ديدم كه عروس رو آوردن و هيچ كي نيست كه برقصه شيدا(عروس خانم گل) هم حسابي اخماش تو هم بود ، شايدم داشت غصه ميخورد كه چرا هيشكي برا عروسيش نميرقصه!!! ما هم تا رسيديم و اين اوضاع رو ديديم ديگه................................................................................................................. تا 2شب تو خونه باباحاجي بزن و بكوب بود ، اونم چه بزن و بكوبي خداييش كلي حال كرديم. وقتي كه مراسم تموم شد همگي (دخمل ها و پسرا) رفتيم خونه خان دايي و هر چي رخت خواب داشتن رو برديم پشت بوم و همگي شب رو اونجا با اعمال شاقه سپري كرديم. =)) هر كسي يه محمولهء موزيانه از انواع ترشي جات و شور جات با خودش حمل ميكرد: يكي پفك ، يكي لواشك ، يكي زاغ ، يكي الوچه..................... تا صبح ميخورديم و ميرقصيديم و كلي هم گل سه شبه بازي كرديم. خونه بابا حاجي روي نبش روبرو بود و دايي ها و مامانا هم همگي رو پشت بوم روبرو بودن ؛ جاتون خالي كه دايي سومي من با چراغ قوه بهمون علامت ميدادو پسراي ما هم به همون روش جواب ميدادن =)) بعضي وقتا هم پاي كل انداختن و اين حرفا وسط ميومد و اونموقع ديگه فقط بايد خدا كمكمون ميكرد =)) فرداشبش هم كه شب عروسي بود ديگه بد تر : تا 3-4 صبح ،بزن برقصمون به راه بود ؛ تازه شب به گروه ما ياغياي فامييل كه پشت بوم خونه دايي رو پوشونده بود 3 نفر از بزرگ تر ها اضافه شد : خان دايي + زن دايي + خاله ايران(كه هم خاله كوچيكه بود ، هم عزيز دردونه!!!) اون شب زندايي نصف شب برامون شيريني پخت و بت بوي شيرني موش كوچولو ها(بچه مچه ها) هم اومدند خونه دايي و... تا يه هفته بعد از عروسي ما ها اون محله بوديم و بعد از اون اومديم خونه خودمون ، ولي اين رفت و شد هاي مكرر ادامه داشت! چند روز بعد با مينا براي ديدن نتايج به هنرستان رفتيم، من كه دل تو دلم نبود ؛ اينقدر ميترسيدم كه مكنه قبول نشم كه مامان مينا رفت و نتايج ما رو ديد و در اوج ناباوري نفر سوم شده بودم ، هنوزم باورم نميشه!!!! اينقدر خوشحال بوديم كه كل اون هنرستان رو رو سرمون گذاشتيم. روز بعد قرار بود كه باهامون مصاحبه كنن ، ما هم كه فكر ميكرديم حالا چه خبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روز مصاحبه كلي سين جينمون كردند و بالاخره::::::::::::::::::::::»سارا خانوم هنرستاني شد *+*+*+ وقتي خبر هنرستاني شدنم رو به دبير رياضيم دادم روز اول خيلي روز بانمكي بود ... (این قسمتی از نوشته های قبلیم بود که قرار بود کاملش رو براتون بنویسم .... ایشالله کاملش رو مینویسم و ...)
چشمام سنگین شده .... خستم ...شاید به اندازه ای که نتونم این قدم زدن های مداوم و پی در پی کفشدوزک ها رو روی پلکام تحمل کنم.... نمیدونم ساعت چند بود که خواب به زور من رو برد به دنیای خودش ... یه دنیای پاک ... دنیای بیخیالی ... میخوام بخوابم ... ساعت رو میزی مدام داره رو اعصابم قدم میزنه ... با هر تیک تاکش یاد یکی از کارها و گرفتاری هام میوفتم. سارا کوکچولو میگه : سارا ! مگه تو هم گرفتاری داری؟ این سارا کوچولو خیلی بیخیاله ... نمیدونم چرا این همه فراموش کار شده ، باید هر روز بهش یادآوری کنم که فرد کلی کار داری .... شبا اینقدر بیدار نمون ... کور میشی ها... بنده خدا عینک مرحومم خیلی مهربون بود ... هیچ وقت نمیذاشت این 2 گوی آبی خسته و ناتوان بشن ، ولی یه روز ...................... من از عینک بدم میاد ... یادمه همیشه تو دفتر خاطراتش ازم شکایت میکرد و عمدا دفترش رو جایی میذاشت که من ببینم و بخونمش .... این تیله های سبز آبی هم از شیطونی و بدجنسی شون مدام اونا رو پیدا میکردند و به مخ خواب آلودم نشون میدادند... مخ من زیاد میخوابه ، بعضی وقتا به زنده بودنش شک میکنم و دنبال یه مرده شور میگردم تا بیاد و غسل بهش بده ... ولی اون زندس و درست وسط مراسمش بیدار میشه ... ای خاک به سرت که هر دفه آبروی من رو میبری . یه روز یکی از دوستام میگفت: یه نفر نخود رفته بوده تو بینیش ، نفهمیده ، بعد نخوده جوونه زده و زده به مخش ... بعد یارو مرده !!! من مدام فک میکنم لوبیای سحر آمیز تو مخم جوونه زده و هر روز کلی رشد میکنه ... قراره چند هقته دیگه که میوه داد یه خوراک لوبیا باهاش بار بزارم و تمام مخ و معده و روده و دماغ و ... رو یه سور حسابی بهشون بدم ... بعدم با خیال راحت بگم : اگه میخوای بمیری ________ بمیر باز این سارا کوچولو صداش دراومد : باز داری چرند میگی ها !!!!! بگی بخواب مگه نگفتی کار داری؟ آخ آخ اخ .... راست میگه ها من! کار ! دارم ! ! ! یادمه صابخونه محترمم که خدا به راه مثبت هدایتش کنه ، هر وقت من رو میدید یه قهوه برام میریخت و میگفت : بخور سارا جون سارا جون هم با پرویی تمام میخورد و ،آخر امر فنجون رو بر میگردوند .... بیچاره یه بار میخواستم فنجونم رو برگردونم که فنجونه عصبانی شد و روم بالا آورد ... آبروم رو جلو همه برد !!! این فنجون ها خیلی خر و نفهمن ... از زور اینکه هردفه برشون میگردونی . . . مدام دوست دارن روت بالا بیرن ... خلاصه اینکه صاب خونه جون فالم رو خوند و گفت به زودی میری سر کار .... مسخرن ها !!!! کار کیلویی چنده ! ! ! هر روز به من میگن میری سر کار ... نمیدونن من همینجوریشم سر کار هستم .. نمیخواد دوباره کسی من رو سر کار بذاره. ساعت هنوزم داره راه میره ... فک کنم فردا امتحان داره و الان داره قدم میزنه تا درساشو از بر کنه ! طفلکی !!! دیگه نمیذارمش تو کمد .... اونجا نمیتونه راه بره و درس بخونه ، اونجا به اندازه یه اسمون ابری و بی ماه و ستاره ، ناریکه... باز گفتم ماه و ستاره ... وای وای وای ..... پریشبا ماه از پنجره یواشکی اومده بود داخل ... نمیدونم اینجا چیکار داشت که سر زده اومده بود. خودم رو به خواب زده بودم که یه خیانت دیدم .... سارا کوچولو داشت با ماه درد دل میکرد آهان بیخیال خیلی کلمه بامزه ای هستش .... تکرار میکنم بیخیا ل ... بیخیال ... بیخیال .... بیخیال بابا .... بیخیال مامان .... بیخیال خواهر ... بیخیال برادر ... بیخیال درس ... بیخیال دوست ... اهاااااااااااااااااااا بابا اصلا بیخیپال زندگی ... دل خوش سیری چند؟ ( این حرف من نیست ها ... سارا میگه دل من همیشه خوشه ... وقتی میگه ، حتما خوشه که میگه ... چون وقتی گفت با ماه قایمکی قرار داره ، من باورم نشد ... ولی وقتی دیدم باورش کردم ، پس الانم راست میگه ، نه؟) بیخیال بابا ... خیلی کلمه باحالی بود ... دیگه باید هر روز تکرارش کنم ... بجای این کلمات مسخره و آویزون : دوست دارم مهربونم تو شاهزاده رویاهای منی ( ها ها ها ... تو پشه رویاهامم نیستی ... میفهمی؟ تو هیچی نیستی ... ه ی چ ی ...هیچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ، باز که داره از چشمام آب میاد ... خیلی وقت بود از چشمام بارون نیومده بود .... ای هیچ دوست داشتنی ... بازم این بارون رو مدیون توام ... ه ی چ ) نه !!! انگار بیخیال به من نمیوفته ... باید برم پسش بدم ! خوابم میاد .... کفشدوزکه خیس هنوز داره رو پلکم راه میره ..... راه میره ... راه میـــ .......ر ه ... ر ا ه می ..... _ _ __ ____ ______ ______________
امروز بارون میبارید دونه دونه و نم نم.... ساعت 6:30 بود ... دلم میخواست قدم بزنم ، دوست داشتم میرفتم بیرون و کلی قدم میزدم و شعر میخوندم وااااااااااای خدای من... نوبت من بود ... باید من آشغال ها رو میذاشتم بیرون ساناز حمام بود ... مینا هم نمیدونم ، شاید داشت شامشو میخورد ( آخه تو خونه ما همه مرغ هستند و ساعت 9...10 میخوابند.... خونه مجردیه دیگه!!!!) رفتم تو حیاط و آشغال ها رو انداختم تو سبد آشغالا.... کمی زیر بارون موندم...چقدر لطیف بود..... دستها و صورتم رو قلقلک میداد.... تو حیاط یه گشتی زدم ولی راضیم نکرد ... لباس پوشیدم و زدم بیرون.... کوچه گردی ... خیابون گردی ... دوس داشتم کفشام رو در میاووردم و با پای برهنه راه میرفتم.... کمی بارون تند شده بود .... آدما چتراشونو رو سرشون گرفته بودن و تند تند راه میرفتن..... وای خدایا ... چقدر اینا خسیسن ... اجازه نمیدن دونه دونه های بارون که این همه راه اومدن تا به ما برسن ... رو لباس هاشون کمی استراحت کنند .... اوقم میگیره ... به چی مینازن و راه میرن؟ از چتر بدم میاد خندم میگیره..... آدما چقدر ترسو هستن .... مانتوی کوتاه .... موهای بلوند .... آرایش غلیظ .... قر و فر مسخره >>>>>>>>>>>> جوراب بلند زیر شلوار کوتاش ... جورابی مشکی ... که تا زانوش فک کنم میرسید... فک کنم از ترس اینکه نگیرنش تو کوچه پاش کرد خندم میگیره .... عجبا!!!!! بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق اه ..... تو این هوای قشنگ و دوس داشتنی هم باید صدای مسخره این آهن پاره ها رو بشنوم بـوق بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق سرم رو برگردوندم ببینم چه خبره ... چقد بوق میزنن .... یه آقاهه از پنجره ماشینش کلش رو آوورد بیرون و گفت: هوا سرده ... اجازه بدین برسونمتون به به ،،، چقدر آقایون و قتی یه خانم تنها میبینن مودب میشن .... بازم خندم میگیره : خدایی دلش خوشه ها دوباره خواستش رو تکرار میکنه ... فک کنم از بیجوابی کلافه شده .... ماشینشو میاره کنارو و دوباره حرفش رو تکرار میکنه ... نمیدونم چرا خوشم اومد اذیتش کنم و جوابشو ندم... نگاش کردم ... اصلا تو صورتش معصومیتی دیده نمیشد .................... اه اه اه ... اینقد از این آدمای پرو بدم میااااااااااااااااااد تموم شد .... رفت ... آخه ..... طفلکی بیجواب موند..... از کنار یه استگاه اتوبوس رد شدم .... یه پلیس استاده بود ..... آروم آروم .... قدم های کوچولو و آهسته بر میداشتم .... فکر کنم داشت با خودش فک میکرد که یه دختز تنها ... تو این بارون آسه آسه داره پی چی میره؟ داشت جواب یه بنده خدارو میداد آخه!!!! طفلی پلیسه صدای شر شر آب میاد .... ماشینا بدون توجه به این همه قطرهء خسته ... همشونو زیر میگیرن و بی اعتنا رد میشن. دلم یههو میگیره .... شعری که دوسش دارم رو میخونم: با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی دخترک افسانه میخواند، نیمه شب در کنج تنهایی: بیگمان روزی ز راهی دور میرسد شهزاده ای مغرور میخورد بر سنگ فرش کوچه های شهر ضربه سّم ستور باد پیمایش میدرخشد سایه خورشید بر فراز تاج زیبایش .... : قشنگه،، .............. ترسیدم ............... برنمیگردم و به سرعتم اضافه میکنم .... من که چیزی نگفتم ، فقط گفتم قشنگه همین..... چرا اینقدر خیابون خلوته؟؟؟؟ بر میگردم ... این بار با سرعت .... آخیش آقا پلیسه هنوز اینجاس میپیچم تو کوچه..... مستقیم میرم بالا ... عجب سربالایی دوست داشتنی ، میرسم وسط های کوچه میپیچم سمت راست و هنوز مستقیم میرم.... خوب دیگه رسیدم. کلید میندازم و میرم داخل ... رو موزاییک های حیاط ر د پای بارون مونده .... باغچه یه مهمونی راه انداخته و حسابی اونجا هیاهو داره .... نزدیک پله رسیدم .. مِمٌری دوربینم اونجاست هنوز ... برش میدارم و میام داخل ساعت 8:20 شبه .... ساناز :کجا بودی؟ براش تعریف میکنم ... دعوام میکنه که دیگه تنهایی این موقع تو این خیابونا نرم.... میگه خطر داره راست میگه؟ من که میرم ... خطر قشنگه...................چند عکس گرفتم میخاین ببینین؟
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |