تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

 Bebin ina che teshnan

 

آقا هی میگم ننویسم ... نمیشه.

 

هی میگم بای بدم از اینجا هم برم... نمیشه..

 

آقا جان اصا میدونی چیه؟

من اعتراض دارم...

من از این نرخ بنزین اعتراض دارم ..... اعتراااااااااااااااااااض

بابا جان من از پول آب و برق و گاز و تلفن شاکیم ... به کی برم بگم؟

مگه یه دانشجو چقدر میتونه خرج کنه هان؟

نه خدایی کلاهتون رو بکنین قاضی...

آقا جان نرخ پول تاکسی یهو رفت بالا

مسیری که من همیشه میرفتم ۲۰۰تومن شده ۳۰۰ تومن آخه انصافه؟

نه من از شما میپرسم انصافه؟

آخه از سر خیابون مهری(پارک وی)تا تجریش چرا باید ۳۰۰تومن باشه هان؟

امروز رفتم آزمایشگاه ۲۴۱۰۰تومن فقط پول این ازمایشه شده ... کی میخواد بیاد جواب بده؟

از هفته گذشته تا حالا کلی خرجم شده فقط توجه کنین:

۹۵۳۰۰ پول برق که ۵۰۰۰۰تومنش رو من پرداخت کردم.

۳۴۰۰۰پول تلفن.

۱۵۰۰۰کامپیوترم رو کمی انگولک کردم.

۴۲۰۰۰پول دارو (داروهای پوستی فکر بد نکنین)

۸۰۰۰ویزیت دکتر

۱۵۰۰۰خرید ناچیز که بره تو یخچال بعدم تو شیکم

۱۰۰۰۰موبایل

۲۴۱۰۰آزمایشگاه.

حالا از پول تاکسی که هی میری و میای و هزینه های جانبی اضافه و خرید مقوا و رنگ و خرت و پرت واسه کارهات و .... چشم پوشی کردم.

ولی خداییش این انصافه؟

قبض برق بیاد که ۳۶۰۰۰تومنش جریمه باشه؟

نون ۱۰۰تومن باشه؟

پنیر کوچولوی یه نفره۶۵۰تومن؟

شیر ۶۵۰تومن؟

مردم برن از گشنگی بمیرن؟

حالا باز خدارو شکر ما یه بابای مهربون داریم که همیشه هوامونو داره به هر طریقی ولی اون بدبخت بیچاره ای که نه بابا داره نه درامد انچنانی دارن نه کار گیرش میاد خودشم هزار و یک بدبختی داره...اون باید چیکار کنه؟

بره بمیره؟

اگه دستم به این احمقی نژاد  برسه ها... خودم از زندگی ساقطش میکنم.....

مرتیکه....

فقط بلده شعار بده و زر زر کنه....

امروز ۵۰۰۰تومن به حقوق ملت اضافه میکنه فردا بنزین رو سهمیه بندی میکنه ... همه چیز رو گرون میکنه...

تو عمرش تا حالا به چلقوز آباد هم نرفته از وقتی رئیس جمهور شده به بهانه رسیدگی به مشکلات مردم هی میره این ور و اونور هیچی هم حالیش نیست

دزفول شهریه که رود پر آب و شیرین دز از توش رد میشه و شهرش خیلی آباد و با صفاست و رودخونش وصف ناپذیره ... به شهر های خوزستان و استان شیراز و بوشهر آب میفرسته و اب خیلی از شهر ها از این رود تامین میشه...

فکر کنید اومده بوده دزفول بعد از اون بالا با اون انگشت کج و معوجش که هی تکون تکون میخوره میگفته که:

مردم عزیز ما بزودی مشکل کم آبی این شهر را برطرف میکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

آی همه بخندن آی همه ریسه میرفتن....

 

چی بگم والا

عقل که نبود جون در عذابه

موندم کی به این احمقی جون رای داده؟

ای الهی که اون کاپشنت رو بدزدن داغش به دلت بمونه.

پ.ن۱:امروز ۲بار ازمایش خون دادم.اولین بار با یه سرنگ خیلی بزرگ ازم خون گرفتن فک کنم اشتباهی از سرنگ های مربوط به گاوداری استفاده کردن.

پ.ن۲:امشب به یه جشن دعوتم...خیلی خوش میگذره از ساعت ۴ بعد از ظهر تا ۱۰ شب ولی متاسفانه امروز تایید ژوژمان دارم باید برم دانشگاه تا ۷ هم اونجا هستم

خوبیش اینه  که این رستورانی که قراره افتتاح بشه نزدیکه بهم و دقیقا جنب پاساژ صفویه...کوچه ارامش رستوران چینی ٫ایتالیایی شاهو زودی میام یه دوش میگیرم و میپرم میرم میمونی.

 از من میشنوید شما هم الکی خودتون رو قاطی کنین بیاین.

نه نیاین کارت دعوت ندارین راتون نمیدن ... دلتون بسوزه

پ.ن۳:فعلا همین من برم دانشگاه

پ.ن۴: جای این آمپولا درد میکنههههههههههههه

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت12:58 PMتوسط سارا | |

 

                                     Divo0one sh0odam mifahmi?

 

 

 

 

 

ساعت فکر میکنم 5:30 یا 5:25 صبح باشه....

فشیــــــــــــــــــــت فشیــــــــــــــــــــت فشیــــــــــــــــــــت  می آید ... صدای رفتگر مهربان محله مان که طبق معمول هر روز صبح مشغول تمیز کردن کوچه است.. و من تاب میخورم بر روی تاب و تاب میخورند آرزوهایم بر گرد سرم و هنوزخام هستم و یک کودک 21 ساله.

شب سختی بود دیشب وسخت به سحر کشید و چه زیبا بود طلوع خورشید و چشمانم از شدت بی خوابی و گریه های شبانه به مثال چشمان قورباغه استو چقدر زشت و مظلوم است قورباغهو دیگر ؛ صدای زجه کلاغ مادراز ته باغچه به گوشم نمیرسد و امروز هیچ کلاغی به من حمله نکرد.

وچقدر دلم آرامش میخواهد....

و چقدر تاب ، تاب میخورد....

تاب میخورم و میروم به اعماق آرزوهایم...چقدر آرزوهایم کوچک هستند و حقیر و چقدر من کوچک تر هستم و خدا بزرگ و نمیدانم چه میشود که گریه ام میگیرد ...

و میخندم به اشک های ببیخنمان و ویلانم و چقدر خوابم می آید...و خواب من گاه و بیگاه به من سر میزند  و بیجواب میماند.

راست میگوید یوسف؟کار ما دختر ها به بازی گرفتن پسرهاست واقعا؟

باورم نمیشود ؛ باید به یک کلاس برم برای ثبت نام ... آخر من این بازی را بلد نیستم و نمیدانم چگونه است و میترسم ببازم در این نبرد تنگاتنگ و نفس گیر،و میدانم که دل بیچاره ام یک بار وارد این بازی شد .... و بازی را جدی گرفت و هنوز که هنوز است  میرود پی کسی که بازیچه اش کرده بود ناخواسته یک روز

، و من مدام غر میزنم...و من چقدر کوچکم در حین بزرگی.

و کاش میتوانستم از اول شروع کنم....

از آجر فرش های خانه پدربزرگ....

از ماهی های کوچک حوض....

از آب تنی در حیاط گرم و آجر های خیس....

از داستانک های بز بز قندی و حسنک کجایی

و از لباس های پر از چین و دامن های گل گلی پف دار

و من یک پرنسس کوچک بودم.

و کاش از اول راهی این قصه میشدم...

و چقدر دلم یک دوش آب سرد میخواهد و یک رخت خواب گرم و نرم...

و خوابیدم و دیدن خواب مهربانم ...

حتی اگر در خواب بیاید به سراغم.

چقدر این رویا را دوست دارم؛ چقدر دور است این رویا و غیر قابل لمس.

ونمیدانم چه شد من را که از آن همه خنده و شیطنت غمم گرفته و جز غصه و ناله دیگر چیزی نمیدانم و ای کاش من همان سارا بودم ...

وچقدر دلم برای خودم تنگ شده ...

برای شیطنت های بی حدّم....برای خنده های بلند و قاه قاهم....

برای خندیدن به غصه های عاشقانه دوستانم....

برای س ا ر ا

طفلک سارا...

دلم برایت تنگ شده...

به من سر بزن

 

+نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت4:29 AMتوسط سارا | |

                                

 

اتاقم شلوغ است و به هم ریخته ، دقیقا مثل ذهنم ، که هم خیلی به هم ریخته است ، هم شلوغ.

با خود مرور میکنم:

یکشنبه.....یکشنبه.....یکشنبه .....وای که فردا چه چیز در انتظار من است ، استادی عبوس و نمره هایی به گفته خودش تخمی!!!!

میترسم، از همه چیز .... از آوارگی، از معلق بودن ، از به سرانجام نرسیدن،از بیکاری پس از این دوران و خانه نشین شدن،بی پرده بگویم:

از آینده میترسم....

حرف هایم هیچکدام سر و ته ندارند،مثلآ هیچ کاه به آخر نمیرسند،

شاید چون من نمیتوانم حس آن الاغی را داشته باشم که به کره اش با احساس تمام شیر میدهد و هر از چند گاهی با پوزه اش نوازش میکند کره اش را و در پس آن بوسه هایی عاشقانه که نثار کره اش میکند....!

من هیچ وقت حس پرنده های عاشق را درک نکردم و هنوز نمیدانم مرغ عشق چرا از غم هجران یارش در دَم مرد؟!!

ونیز نمیدانم که کرم های خاکی چگونه باردار میشوند ،...

من خیلی چیزها را نمیدانم...

من معنی قار قار کلاغ ها را نمیفهمم...فقط میدانم که هر وقت بیش از حد پر چانگی میکنند ، یعنی اینکه عزیزم در خطر است...

 

من هنوز عزیزم را ندیده ام و نمیشناسمش....و نمیدانم که چگونه است رفتارش و نمیدانم که به چه چیز علاقه دارد واقعا؟!!!

و من کودکی بودم که اکنون میگویند بزرگ شده ام...و من این را دوست ندارم...جالب است نه؟!!

من میدانم که هرچه بزرگتر شوم نفهم تر و سنگدل تر خواهم شد ،و روزی بر اثر بزرگی زیاد،قلبم خواهد مرد؛ بیچاره قلبم ...

دلم برایش سوخت.

نگاه بازیگوش و خیره سرم باز هم به اتاق افتاد؛

و به لباس های بی خانمان ،

و کتابهای رانده شده از کتابخانه و لیوان های گوشه و کنار و پر و خالی.....

یک بوم با طرح دخترکی خیره سر با موهایی وحشی در وسط اتاق ؛ و این دیگر اوج نظم مرا میرساند.

وای که فردا چه در انتظار من است.

خوابم می آید و در میزند و با مشت و لگد به در میکوبد...

خواب من خیلی بیفرهنگ است و نمیداند وقتی در را به رویش باز نمیکنند یعنی: "با کمال احترام از جلوی درب منزل من گم شو مهربان"

باید در را باز کنم، ولی نمیشود

آخر کارهایم زیاد است و بسیار درس دارم برای فردا

برای فرار از غرهای استاد عبوس

برای گرفتن نمره خوب

در میزند خوابم!!!...!!!

حیوانکی بیجواب ماند و رفت ،

و خودش به تنهایی و بیخیال از من در کنار چشمه جوشان بالای تپه ، زیر سایهء درخت آلبالو خوابیدوشاید دستمالش را هم پیدا کرد شیطان...

چقدر خوابم میاید...

و دیگر خوابم خوابید....دیگر نمیآید.

پ.ن1: امروز به خیر گذشت و استاد حسابی تحویلم گرفت...چه بیخود اینهمه ترسیدم.

پ.ن2:2تا از جوجه کلاغ های حیاطمون مرده ... مامانشون تا از خونه میریم تو حیاط به سمتمون حمله میکنه ، طفلکی کلاغه نمیدونین چقدر گریه کرد و من اشکهاش رو دیدم. 

پ.ن3: امروز عصر اتاقم رو تمیز کردم

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت2:53 AMتوسط سارا | |

سلام سلام سلام

 

از كجا شرو كنم خوبه؟‌!!!

خوب يه مدتيه كه دارم يه چيزايي رو به خودم ميقبولونم....

 

اينكه بعضي چيزا اصا ماال من نيست...شايدم به زور هم كه شده نتونم مال خودم بكنمشون .... 

 

 به نظر من كاش و اگر و اما همش بي فاييدس!!!

 

ولي خوب...

 

-----اينجاش سانسور شد-------...

 

خوب يه جورايي حماقته كه بخوام -----سانسور شماره ۲------، نه؟‌ 

 

 

بيخيال اخبار جديد و دوست داشتني رو بشنويد: 

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا   

امروز اومدم ولايت  جاتون خالي مُرديم از گرما ...من يه چي ميگم شما يه چيز ميشنوي... 

 

داداش جون محترم بنده اول دبيرستانه.... از عيد يهو جو باشگاه و ورزش و ر‍ژيم و اينا گرفته و ....

 

واي واي واي جاتون خالي كه ببينين چه تيپي به هم زده ...

الهي من قربونش بشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

قدش 1.76 شده...

 

آي من دورش بگردم نميدونين چه جيگلي شده....

 

آي من دوسش دارم ... آي من دوسش داررررررررررررررررررررم 

 

اي اي اي

بچم كلي وزن كم كرده  هي به موهاش ژل و چسب و تافت و كوفت ميزنه هي دل من قيلي ويلي ميره. 

 

لنگ شب(نصف شب) ساعت 3:20 رسيدم و بابا جون مرهبون جيگل دوست داشنتيه بوس بوسي اومده بود دنبالم اي من قلبونش برم....

 

به محظ رسيدنم همه رو بيدار كردم ... البته به شيوه نا محسوس 

 

پريدم تو تخت خواب مامان و حالا دِ ببوس ، البته ماماني جونم بيدار بود ها... فك نكنين من بيدارش كردما...

 

بعدشم رفتم تو آشپزخونه جون و آب نوش جون كردم .... بعدم رفتم تو اتاق كه لالا كنم كه اشتباهي و نا خواسته نميدونم چي شد كه از تو بغل خواهري جونم سردر آوردم ... حالا جريان چي بود كه هي من رو ميبوسوندن ... خدا ميدونه !!!! 

از اونجايي كه برادر جون مرهبون خونه خاله بود ماچ بازي به همينجا ختم شد ... حالا بفرست صلوات .

صُب كه از خواب پا شدم ...يني صُب ديدم يكي هي ميگه بيا بغل داداش  

منم كه خنگ هي پتو رو ميكشيدم رو كلم ... هي ميديدم پتو از رو كلم سر ميخوره مياد پايين ... منم هي دوباره ميكشيدمش بالا وااااااااااااي نبودين وگرنه مث من ميتركيدين از خنده .. خلاصه داداش جون من رو بغلوند و ماچوند و پيچوند و اي خدا نصل هرچي ماچ پسرونس رو از رو زمين برداره 

 

كله صبي ساعت 9 برا من فيلم گذاشته و با اعمال شاقه فيلم رو ديديم....

 

ديروز ساعت 5:45 صبح بود كه كم كمك حاضر شدم بخوابم كه خانوم مامان زنگيد و حاضرباش داد كه آماده شو بيا دزفول ... منم گفتم چشم ... الانم هستم در خدمتششون

تازه يواشكي ، اگه خدا بخواد و دسته آپاچي هآ(دختر خاله ها) و مغول ها(پسر خاله ها) و تاتارها(بچه كوشولوها) حمله نكن ميخوام به ملكوت بپيوندم و بخوابم.

من برم يه چرت بخوابم ديگه... 

فعلا باباي ...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت4:20 PMتوسط سارا | |

 

 

 

تولد ساناز هم تمونم شد....

یه جشن کوچولو و به یاد موندنی... 

تقریبا خیلی خوش گذشت... کاکتوس های کوچولو و نازم هم توی این جشن شرکت شردند.

29 تیر ماه تولد منه ... شاید یه جشن مفصل بگیرم.. . شایدم دستم خالی باشه و نگیرم،حیاط ٫جون میده واسه این کار...امروزم تولد سانازی رو اونجا گرفتیم.... 

 

پ.ن1: دلم خیلی خیلی گرفته... فردا از طرف دانشگاه قراره همه برن ابیانه(کاشان) ولی من نمیتونم برم... همه دوستام تماس گرفتند و میگن که باید باشم ... بی من خوش نمیگذره ... ولی... کاش میشد.

پ.ن2:دیروز 4تا کاکتوس ناز کاشتم... خیلی دوسشون دارم ... رو گلدوناشون رو طراحی کردم... اگه دوست داشتین ببینید.

کاکتوس کوچولو هام

کاکتوس کوچولوی من

 

پ ن 3:یعنی فردا من واقعا نمیرم؟؟؟!!!

پ.ن۴: یه وبلاگ با بلاگ اسکای زدم ... البته امتحانی چون کار باهاش برام کمی سخته...اینم از بلاگ جدید

پ.ن۵: دلم میخواد داد بزنم و با یکی دعوا کنم ... اصلا کتک کاری کنم(عرضه این کارم نداریم که) 

۱.ن ۶: به این نتیجه رسیدم که نه دعوا کنم... نه کتک کاری کنم ... نه داد بزنم میخوام بازم برقصم ... چند دقیقه تا حالم جا بیاد.

بعدشم قاه قاه به غصه هام بخندم .... کسی چه میدونه شاید به سرم زد ومنم فردا رفتم ابیانه...۵ صبح حرکته ...

پ.ن۷: فک کنم من جنبه پیوند گذاشتن تو وبلاگ ندارم

پ.ن۸:مرسی از آلبالو به خاطر دادن لینک این شکلک های خنگ و بامزه

پ.ن۹: خانوم صاحب خونه جون به بهانه تولد ساناز به هممون کادو داد.... آخ جوووووووون

کلی چیزای خوشمل گیرمون اومد.

 

دیگه اینکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

دوستون دارم

بوس بوس بوس (خانوما)

+نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت3:53 AMتوسط سارا | |

 

شبه...خیلی خستم،

 طبق روال همیشه مشغول کشیدن طرح هام بودم و سر کشیدن پشت سر هم لیوان های چای...

میخواستم لیوان خالی رو بذارم کنار که :

 دیگه هیچ جایی نبود ... این پنجمین لیوانی بود که خالی شده بود ... الان روی میز و عسلی کوچولوی اتاق من 5 لیوان خالی از چای هست که ...

من چقدر شلختم.

طعم چای من رو برد به خاطرات شیرین گذشتم... نمیخوام بازگوشون کنم، بعد از هر بار بازگو کردنشون پشت مزه شیرینش ....رگه های تلخ و بد مزه جدایی برام تداعی میشه !!!!

یه زمانی عاشق قهوه تلخ بودم مخصوصا تو فصل امتحاناتم...

دوران خوبی بود ... یادش شاد...

من چرا امشب اینجوری شدم آخه؟...وای خدای من.

فردا قراره طبق معمول هر هفته بریم کوه...حالم بده...اتاق داره دور سرم حرکات موزون انجام میده، صندلی ها ... عسلی ... تخته شاستی ... قلم موهام ... ادکلن هام ... وااااااااااای چه جمعیه اینجا همه با هم و در آغوش هم دارن میرقصند ...

مورچه های کوچولو دارن از جرز دیوار سرک میکشن ...

جونورای وحشت ناک و ریزو چندش آور هم از پنجره مدام سرک میکشن داخل ببینن چه خبره ... بیخود نیست که اینجان ... تو این خونه ... دقیق مثل صاحب خونه جون محترم که میخواد از همه کار ادم سر دربیاره ... میدونم که فردا میدونه امشب تو اتاق من چی گذشته ... کار این جونورای خبر چینه ....

چه جالب میرقصن ... دراز میکشم ...

پشه های لنگ دراز.... چقدر وقتی میان و یواشکی رونم رو گاز میگیرن حرصم میگیره ... دیگه شلوارک نمیپوشم تا داغ مزه پاهام تو دلتون بمونه ... چرا اینهمه زیاد شدن ... نکنه فهمیدن اینجا خبریه؟!!!!

مدام دارن دور سرم میچرخن ... اگه اون خرطوم درازشون رو بگیرم و فشار بدم چی میشه ؟ !!!!میمیرن؟

گناه دارن .... بیا بابا٫ تا جون داری گاز بگیر و نیش بزن ... اصلا برام مهم نیست.

دارن دور سرم میچرخن... فک کردن امشب عروسی منه ... میخوان منو تنها نذارن  فکر کـــــــــــــــن .... یه عروسی که همه مهموناش تشکیل شده از:: جونورا و حشره ها و اشیای دوست داشتنی اتاقم ... عروسک هام ... لباسام ... لوازم آرایشم ... چه جمع مستیه ...

 

هنوز دارن میرقصن ...

هنوز داره سرم گیج میره ...

دلم میخواد تو این رقص و پایکوبی شرکت کنم ...

یه رقص دونفره ...

یه دنسینگ رمانتیک ...

خواننده داره میخونه :

 

 

 

                     ملیون ملیون ملیون گل رز... دارم هدیه بهر روی تو

                     دسته دسته گل برات دارم .... کی تو دانی عاشقت منم!!!!

 

میرم وسط ... یه دستم رو آروم میارو بالا و اون دستم رو سبک میذارم رو شونه ، مهربون رویاییم ،گرمای تنش و رطوبت نفس هاش رو حس میکنم.. چه من بیحیا شدم ... چه اون بیشرمه... آروم حرکت میکنم ... دوقدم جلو ... یه قدم عقب ... حالا راست و چپ .... وایییییییییی

چه حس قشنگی ... دوست ندارم رو پنجم دور بخورم ولی ....حالا که رفتم عقب باید با یه چرخ دلبرانه خودم رو به آغوش گرم و مهربونش برسونم....

همه دارن من رو تشویق میکنن...÷شه ها ... عنکبوت ها ... جونورا .... قاب عکس های بیزبون و مهربون ...

 

 

                              ملیون ملیون ملیون گل رز... دارم هدیه بهر روی تو

                              دسته دسته گل برات دارم .... کی تو دانی عاشقت منم!!!!

 

من از اینا خجالت میکشم ... قاب عکس مامان و بابا رو میذارم روبروی همدیگه : شما دوتا هم با هم برقصین

 

حالا نوبت خواهر و برادرمه ... نه ... از اونا خجالتم نمیشه ... ولی تو جمع دو نفره ما فقط باید من و تو باشیم ...

 

برشون میگردونم  یه  سمت دیگه ...

 

خوب ...

آهنگش عوض شده ... ریتمش تند تر شده و ... مهربونم میگه :

این دو نفره از اون دو نفره هاست ها ...

 قبول میکنم....

وای .... من که اینقدر رقصم بد نبود ...

چم شده آخه !!!!!

 نگاهم میکنه و لبخند میزنه ...

دوسش دارم خندیدنش برام یه دنیا ارزش داره ...

زل میزنه تو چشمام : دیگه چشمات رو آرایش نکن ... زیادی جلب توجه میکنی....

حرصم میگیره ... ولی میگم :

                                      چشم ..

چه برٌه مطیع و رامی شدم من ..

 یعنی من همون سارای چموشم؟ ! ! !

اتاقم پر از چشمه ...

پر از عکسه .....

از همه ...

چه مامان و بابا...

 چه خاله و دایی...

چه خواهرو داداش....

چه دوستای آسمونیم.....

چقدر تماشا چی دارم من امشب ....

کمدم اینقدر که عکس رو درش چسبوندم .... دیگه نمیتونه نفس بکشه ... آخه...طفلکی...من بیرحم نیستم ولی ... دلم برای همه همزبون ها و مهربونام تنگ میشه ....

 خفگی کمد رو به دلتنگی خودم ترجیح میدم....

این عکس های بیحرکت و پر حرارت ...دلتنگی هام رو کم میکنن...

خسته شدم .... رقص بسه .... حالم بده ....

نور چراغ مطالعه چشمم رو میزنه ....

سایه خودکارم وقت نوشتن خیلی دیدنیه ....

 هر بار که رو کاغذ میذارمش ... بی هیچ شرم و حیایی شروع میکنه به لب گرفتن از معشوقش ... میدونی ...

 معشوقه خودکار من سایشه .... نمیدونی چقدر همدیگه رو دوست دارن ..... اینقدر به هم وفادارن که نگو ....

هر بار که دستم رو میذارم رو کاغذ عشق این دوتا میره تا افلاک ... چه بوسه های محکم و ممتدی ... دوست ندارم از رو کاغذ برش دارم ...

مدام بهم میگه :

  سنگ دل ... ما رو از هم جدا نکن ... بهش میگم : باشه گلم ... میخوای تا صبح مدام بنویسم و تو معاشقه کنی؟

بوسه هاش  تمومی نداره ...

خودکارم مرده ... سایش زنه ... وای .. بعضی وقتا زنه چنان ناز و کرشمه میکنه که....

مهربونم تا صبح میخوام برات بنویسم .. از همه چیز :

از لیوان های خالی چای...

 از بیسکویت ها ی بدمزه ای که یه هفتس این گوشه منتظره تا یکی بیاد و انگولکشون کنه ...

از از دفتر شعر و خاطراتم که جان به جان افرین تسلیم کردو اخرین نفس هاش رو با یاد تو کشید...

از روزای سخت و شیرین بی تو بودن و تو خیالت موندن ...

از عکس ها و خاطرات گنگ و محو چسبیده به در کمدم ...

از قاب عکس های رنگا رنگ گوشه گوشهء اتاقم ..

از دوربین خالی از شارژم که قراره فردا همراهم باشه ...

از عینک بیگناهم که به خاطر سهل انگاری من چلاق شد ...

 از گوشی تلفن که امروز ازم خیلی شاکی بود ، هرچی صدام زد جوابش رو ندادم ... هی شماره های رنگارنگ روش خودنمایی میکرد ولی ... من نگاهشم نکردم ...

بیا ...

 میخوام برات از شیرینی هایی بگم که برای تولد ساناز (هم خونه ایم ) سفارش دادم و از جشن کوچولویی که یکشنبه میخوام براش بگیرم... مهربونم اینارو هیشکی جز تو نمیدونه ...

پیشم بمون تا برات از موهام بگم : تعجب نکن ... موهام از غم دوریت دارن طلف میشن ... موهای پرپشت و خوشکلم  دارن میمیرن ... هر روز دسته دسته ازشون میمیره و میره تو سطل آشغال ... با من قهر کردن ... مگه من مقصرم که تو نمیای؟

مگه من مقصرم که تو گم شدی؟

هرکی یه چیز میگه

یکی میگه از استرسه ... یکی میگه از نگرانیه ... یکی میگه ار رژیم ...

ولی آخه من که استرس ندارم ...

دعوام نکن ...

میرم دکتر ...

 مجبورم موهام رو کوتاه کنم ..

 دلم نمیاد ، آخه من ... عیب نداره ...

 ولی قول بده اگه موهام رو کوتاه کردم ... بازم دوسم داشته باشی ، باشه ؟

میدونم که داری ماه کوچولوی دل من ...

چند وقته حالم بده ...

 کجایی؟ چرا نمیای ازم یه سراغی بگیری؟

به خدا من زندم ... نفس میکشم ... کی گفته من نیستم آخه؟ بیا خودت ببین ....

من زندم ولی موهام مردن ... ناخون هام شکسته .... طفلی ناخون های قشنگم ...

فدای سرت ... فقط تو بیا ... همه اینا حل میشه ...

به خاطر تو نیست اینا ...

دیگران میگن به خاطر تو ...

 نه ...

من به تو ایمان دارم ...

مطمئنم که میای ...

اصلا بهت شک ندارم  که حرص بخورم ...

دیگران از رو سادگی این چیزارو میگن که برای من دلیل بیارن ...

 من میدونم تو همیشه هستی ...

 ولی کجایی؟

دلم برات تنگ شده ....

یه حلقه دستم انداختم ...به یاد تو ...

دوستام مدام دعوام میکنن ، میگن نکن این کارارو...

همین کاراته که باعث میشه کسی جرات نکنه باهات حرف بزنه و باب دوستی رو باز کنه ...

سارا تنها میمونی ها ...

اینا دارن من رو از چی میترسونن؟

من که تورو دارم ...  اونا رو میخوام چی کار ...

مهربونم باور کن من فقط تو رو دوست دارم...

منتظرتم....

 تا وقتی که تو بیای..

میدونم که میای...

میدونم که توهم دوسم داری...

 تو هم حلقه دستت انداختی !!!!!!!! 

 

 

+نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت4:43 AMتوسط سارا | |