|
آقا هی میگم ننویسم ... نمیشه. هی میگم بای بدم از اینجا هم برم... نمیشه.. آقا جان اصا میدونی چیه؟ من اعتراض دارم... من از این نرخ بنزین اعتراض دارم ..... اعتراااااااااااااااااااض بابا جان من از پول آب و برق و گاز و تلفن شاکیم ... به کی برم بگم؟ مگه یه دانشجو چقدر میتونه خرج کنه هان؟ نه خدایی کلاهتون رو بکنین قاضی... آقا جان نرخ پول تاکسی یهو رفت بالا مسیری که من همیشه میرفتم ۲۰۰تومن شده ۳۰۰ تومن آخه انصافه؟ نه من از شما میپرسم انصافه؟ آخه از سر خیابون مهری(پارک وی)تا تجریش چرا باید ۳۰۰تومن باشه هان؟ امروز رفتم آزمایشگاه ۲۴۱۰۰تومن فقط پول این ازمایشه شده ... کی میخواد بیاد جواب بده؟ از هفته گذشته تا حالا کلی خرجم شده فقط توجه کنین: ۹۵۳۰۰ پول برق که ۵۰۰۰۰تومنش رو من پرداخت کردم. ۳۴۰۰۰پول تلفن. ۱۵۰۰۰کامپیوترم رو کمی انگولک کردم. ۴۲۰۰۰پول دارو (داروهای پوستی فکر بد نکنین) ۸۰۰۰ویزیت دکتر ۱۵۰۰۰خرید ناچیز که بره تو یخچال بعدم تو شیکم ۱۰۰۰۰موبایل ۲۴۱۰۰آزمایشگاه. حالا از پول تاکسی که هی میری و میای و هزینه های جانبی اضافه و خرید مقوا و رنگ و خرت و پرت واسه کارهات و .... چشم پوشی کردم. ولی خداییش این انصافه؟ قبض برق بیاد که ۳۶۰۰۰تومنش جریمه باشه؟ نون ۱۰۰تومن باشه؟ پنیر کوچولوی یه نفره۶۵۰تومن؟ شیر ۶۵۰تومن؟ مردم برن از گشنگی بمیرن؟ حالا باز خدارو شکر ما یه بابای مهربون داریم که همیشه هوامونو داره بره بمیره؟ اگه دستم به این احمقی نژاد مرتیکه.... فقط بلده شعار بده و زر زر کنه.... امروز ۵۰۰۰تومن به حقوق ملت اضافه میکنه فردا بنزین رو سهمیه بندی میکنه ... همه چیز رو گرون میکنه... تو عمرش تا حالا به چلقوز آباد هم نرفته از وقتی رئیس جمهور شده به بهانه رسیدگی به مشکلات مردم هی میره این ور و اونور هیچی هم حالیش نیست دزفول شهریه که رود پر آب و شیرین دز از توش رد میشه و شهرش خیلی آباد و با صفاست و رودخونش وصف ناپذیره ... به شهر های خوزستان و استان شیراز و بوشهر آب میفرسته و اب خیلی از شهر ها از این رود تامین میشه... فکر کنید اومده بوده دزفول بعد از اون بالا با اون انگشت کج و معوجش که هی تکون تکون میخوره میگفته که: آی همه بخندن آی همه ریسه میرفتن.... چی بگم والا عقل که نبود جون در عذابه موندم کی به این احمقی جون رای داده؟ ای الهی که اون کاپشنت رو بدزدن داغش به دلت بمونه. پ.ن۱:امروز ۲بار ازمایش خون دادم.اولین بار با یه سرنگ خیلی بزرگ ازم خون گرفتن فک کنم اشتباهی از سرنگ های مربوط به گاوداری استفاده کردن. پ.ن۲:امشب به یه جشن دعوتم... خوبیش اینه که این رستورانی که قراره افتتاح بشه نزدیکه بهم و دقیقا جنب پاساژ صفویه...کوچه ارامش رستوران چینی ٫ایتالیایی شاهو زودی میام یه دوش میگیرم و میپرم میرم میمونی از من میشنوید شما هم الکی خودتون رو قاطی کنین بیاین. نه نیاین کارت دعوت ندارین راتون نمیدن ... دلتون بسوزه پ.ن۳:فعلا همین من برم دانشگاه پ.ن۴: جای این آمپولا درد میکنههههههههههههه
اتاقم شلوغ است و به هم ریخته ، دقیقا مثل ذهنم ، که هم خیلی به هم ریخته است ، هم شلوغ.
سلام سلام سلام از كجا شرو كنم خوبه؟!!! خوب يه مدتيه كه دارم يه چيزايي رو به خودم ميقبولونم.... اينكه بعضي چيزا اصا ماال من نيست...شايدم به زور هم كه شده نتونم مال خودم بكنمشون .... به نظر من كاش و اگر و اما همش بي فاييدس!!! ولي خوب... -----اينجاش سانسور شد-------... خوب يه جورايي حماقته كه بخوام -----سانسور شماره ۲------، نه؟ بيخيال اخبار جديد و دوست داشتني رو بشنويد: هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا امروز اومدم ولايت داداش جون محترم بنده اول دبيرستانه.... از عيد يهو جو باشگاه و ورزش و رژيم و اينا گرفته و .... واي واي واي جاتون خالي كه ببينين چه تيپي به هم زده ... الهي من قربونش بشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم قدش 1.76 شده... آي من دورش بگردم نميدونين چه جيگلي شده.... آي من دوسش دارم ... آي من دوسش داررررررررررررررررررررم اي اي اي بچم كلي وزن كم كرده هي به موهاش ژل و چسب و تافت و كوفت لنگ شب(نصف شب) ساعت 3:20 رسيدم و بابا جون مرهبون جيگل دوست داشنتيه بوس بوسي اومده بود دنبالم اي من قلبونش برم.... به محظ رسيدنم همه رو بيدار كردم ... البته به شيوه نا محسوس پريدم تو تخت خواب مامان و حالا دِ ببوس بعدشم رفتم تو آشپزخونه جون و آب نوش جون كردم .... بعدم رفتم تو اتاق كه لالا كنم كه اشتباهي و نا خواسته نميدونم چي شد كه از تو بغل خواهري جونم سردر آوردم ... حالا جريان چي بود كه هي من رو ميبوسوندن ... خدا ميدونه !!!! از اونجايي كه برادر جون مرهبون خونه خاله بود ماچ بازي به همينجا ختم شد ... حالا بفرست صلوات . صُب كه از خواب پا شدم ...يني صُب ديدم يكي هي ميگه بيا بغل داداش منم كه خنگ هي پتو رو ميكشيدم رو كلم ... هي ميديدم پتو از رو كلم سر ميخوره مياد پايين ... منم هي دوباره ميكشيدمش بالا وااااااااااااي نبودين وگرنه مث من ميتركيدين از خنده كله صبي ساعت 9 برا من فيلم گذاشته و با اعمال شاقه فيلم رو ديديم.... ديروز ساعت 5:45 صبح بود كه كم كمك حاضر شدم بخوابم كه خانوم مامان زنگيد و حاضرباش داد كه آماده شو بيا دزفول ... تازه يواشكي ، اگه خدا بخواد و دسته آپاچي هآ(دختر خاله ها) و مغول ها(پسر خاله ها) و تاتارها(بچه كوشولوها) حمله نكن من برم يه چرت بخوابم ديگه... فعلا باباي ...
تولد ساناز هم تمونم شد.... یه جشن کوچولو و به یاد موندنی... تقریبا خیلی خوش گذشت... کاکتوس های کوچولو و نازم هم توی این جشن شرکت شردند. 29 تیر ماه تولد منه ... شاید یه جشن مفصل بگیرم.. پ.ن1: دلم خیلی خیلی گرفته... پ.ن2:دیروز 4تا کاکتوس ناز کاشتم... خیلی دوسشون دارم ... رو گلدوناشون رو طراحی کردم... اگه دوست داشتین ببینید. پ ن 3:یعنی فردا من واقعا نمیرم؟؟؟!!! پ.ن۴: یه وبلاگ با بلاگ اسکای زدم ... البته امتحانی چون کار باهاش برام کمی سخته...اینم از بلاگ جدید پ.ن۵: دلم میخواد داد بزنم ۱.ن ۶: به این نتیجه رسیدم که نه دعوا کنم... نه کتک کاری کنم ... نه داد بزنم بعدشم قاه قاه به غصه هام بخندم .... پ.ن۷: فک کنم من جنبه پیوند گذاشتن تو وبلاگ ندارم پ.ن۸:مرسی از آلبالو به خاطر دادن لینک این شکلک های خنگ و بامزه پ.ن۹: خانوم صاحب خونه جون به بهانه تولد ساناز به هممون کادو داد.... آخ جوووووووون کلی چیزای خوشمل گیرمون اومد. دیگه اینکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه: دوستون دارم بوس بوس بوس (خانوما)
شبه...خیلی خستم، طبق روال همیشه مشغول کشیدن طرح هام بودم و سر کشیدن پشت سر هم لیوان های چای... میخواستم لیوان خالی رو بذارم کنار که : دیگه هیچ جایی نبود ... این پنجمین لیوانی بود که خالی شده بود ... الان روی میز و عسلی کوچولوی اتاق من 5 لیوان خالی از چای هست که ... من چقدر شلختم. طعم چای من رو برد به خاطرات شیرین گذشتم... نمیخوام بازگوشون کنم، بعد از هر بار بازگو کردنشون پشت مزه شیرینش ....رگه های تلخ و بد مزه جدایی برام تداعی میشه !!!! یه زمانی عاشق قهوه تلخ بودم مخصوصا تو فصل امتحاناتم... دوران خوبی بود ... یادش شاد... من چرا امشب اینجوری شدم آخه؟...وای خدای من. فردا قراره طبق معمول هر هفته بریم کوه...حالم بده...اتاق داره دور سرم حرکات موزون انجام میده، صندلی ها ... عسلی ... تخته شاستی ... قلم موهام ... ادکلن هام ... وااااااااااای چه جمعیه اینجا همه با هم و در آغوش هم دارن میرقصند ... مورچه های کوچولو دارن از جرز دیوار سرک میکشن ... جونورای وحشت ناک و ریزو چندش آور هم از پنجره مدام سرک میکشن داخل ببینن چه خبره ... بیخود نیست که اینجان ... تو این خونه ... دقیق مثل صاحب خونه جون محترم که میخواد از همه کار ادم سر دربیاره ... میدونم که فردا میدونه امشب تو اتاق من چی گذشته ... کار این جونورای خبر چینه .... چه جالب میرقصن ... دراز میکشم ... پشه های لنگ دراز.... چقدر وقتی میان و یواشکی رونم رو گاز میگیرن حرصم میگیره ... دیگه شلوارک نمیپوشم تا داغ مزه پاهام تو دلتون بمونه ... چرا اینهمه زیاد شدن ... نکنه فهمیدن اینجا خبریه؟!!!! مدام دارن دور سرم میچرخن ... اگه اون خرطوم درازشون رو بگیرم و فشار بدم چی میشه ؟ !!!!میمیرن؟ گناه دارن .... بیا بابا٫ تا جون داری گاز بگیر و نیش بزن ... اصلا برام مهم نیست. دارن دور سرم میچرخن... فک کردن امشب عروسی منه ... میخوان منو تنها نذارن فکر کـــــــــــــــن .... یه عروسی که همه مهموناش تشکیل شده از:: جونورا و حشره ها و اشیای دوست داشتنی اتاقم ... عروسک هام ... لباسام ... لوازم آرایشم ... چه جمع مستیه ... هنوز دارن میرقصن ... هنوز داره سرم گیج میره ... دلم میخواد تو این رقص و پایکوبی شرکت کنم ... یه رقص دونفره ... یه دنسینگ رمانتیک ... خواننده داره میخونه : ملیون ملیون ملیون گل رز... دارم هدیه بهر روی تو دسته دسته گل برات دارم .... کی تو دانی عاشقت منم!!!! میرم وسط ... یه دستم رو آروم میارو بالا و اون دستم رو سبک میذارم رو شونه ، مهربون رویاییم ،گرمای تنش و رطوبت نفس هاش رو حس میکنم.. چه من بیحیا شدم ... چه اون بیشرمه... آروم حرکت میکنم ... دوقدم جلو ... یه قدم عقب ... حالا راست و چپ .... وایییییییییی چه حس قشنگی ... دوست ندارم رو پنجم دور بخورم ولی ....حالا که رفتم عقب باید با یه چرخ دلبرانه خودم رو به آغوش گرم و مهربونش برسونم.... همه دارن من رو تشویق میکنن...÷شه ها ... عنکبوت ها ... جونورا .... قاب عکس های بیزبون و مهربون ... ملیون ملیون ملیون گل رز... دارم هدیه بهر روی تو دسته دسته گل برات دارم .... کی تو دانی عاشقت منم!!!! من از اینا خجالت میکشم ... قاب عکس مامان و بابا رو میذارم روبروی همدیگه : شما دوتا هم با هم برقصین حالا نوبت خواهر و برادرمه ... نه ... از اونا خجالتم نمیشه ... ولی تو جمع دو نفره ما فقط باید من و تو باشیم ... برشون میگردونم یه سمت دیگه ... خوب ... آهنگش عوض شده ... ریتمش تند تر شده و ... مهربونم میگه : این دو نفره از اون دو نفره هاست ها ... قبول میکنم.... وای .... من که اینقدر رقصم بد نبود ... چم شده آخه !!!!! نگاهم میکنه و لبخند میزنه ... دوسش دارم خندیدنش برام یه دنیا ارزش داره ... زل میزنه تو چشمام : دیگه چشمات رو آرایش نکن ... زیادی جلب توجه میکنی.... حرصم میگیره ... ولی میگم : چشم .. چه برٌه مطیع و رامی شدم من .. یعنی من همون سارای چموشم؟ ! ! ! اتاقم پر از چشمه ... پر از عکسه ..... از همه ... چه مامان و بابا... چه خاله و دایی... چه خواهرو داداش.... چه دوستای آسمونیم..... چقدر تماشا چی دارم من امشب .... کمدم اینقدر که عکس رو درش چسبوندم .... دیگه نمیتونه نفس بکشه ... آخه...طفلکی...من بیرحم نیستم ولی ... دلم برای همه همزبون ها و مهربونام تنگ میشه .... خفگی کمد رو به دلتنگی خودم ترجیح میدم.... این عکس های بیحرکت و پر حرارت ...دلتنگی هام رو کم میکنن... خسته شدم .... رقص بسه .... حالم بده .... نور چراغ مطالعه چشمم رو میزنه .... سایه خودکارم وقت نوشتن خیلی دیدنیه .... هر بار که رو کاغذ میذارمش ... بی هیچ شرم و حیایی شروع میکنه به لب گرفتن از معشوقش ... میدونی ... معشوقه خودکار من سایشه .... نمیدونی چقدر همدیگه رو دوست دارن ..... اینقدر به هم وفادارن که نگو .... هر بار که دستم رو میذارم رو کاغذ عشق این دوتا میره تا افلاک ... چه بوسه های محکم و ممتدی ... دوست ندارم از رو کاغذ برش دارم ... مدام بهم میگه : سنگ دل ... ما رو از هم جدا نکن ... بهش میگم : باشه گلم ... میخوای تا صبح مدام بنویسم و تو معاشقه کنی؟ بوسه هاش تمومی نداره ... خودکارم مرده ... سایش زنه ... وای .. بعضی وقتا زنه چنان ناز و کرشمه میکنه که.... مهربونم تا صبح میخوام برات بنویسم .. از همه چیز : از لیوان های خالی چای... از بیسکویت ها ی بدمزه ای که یه هفتس این گوشه منتظره تا یکی بیاد و انگولکشون کنه ... از از دفتر شعر و خاطراتم که جان به جان افرین تسلیم کردو اخرین نفس هاش رو با یاد تو کشید... از روزای سخت و شیرین بی تو بودن و تو خیالت موندن ... از عکس ها و خاطرات گنگ و محو چسبیده به در کمدم ... از قاب عکس های رنگا رنگ گوشه گوشهء اتاقم .. از دوربین خالی از شارژم که قراره فردا همراهم باشه ... از عینک بیگناهم که به خاطر سهل انگاری من چلاق شد ... از گوشی تلفن که امروز ازم خیلی شاکی بود ، هرچی صدام زد جوابش رو ندادم ... هی شماره های رنگارنگ روش خودنمایی میکرد ولی ... من نگاهشم نکردم ... بیا ... میخوام برات از شیرینی هایی بگم که برای تولد ساناز (هم خونه ایم ) سفارش دادم و از جشن کوچولویی که یکشنبه میخوام براش بگیرم... مهربونم اینارو هیشکی جز تو نمیدونه ... پیشم بمون تا برات از موهام بگم : تعجب نکن ... موهام از غم دوریت دارن طلف میشن ... موهای پرپشت و خوشکلم دارن میمیرن ... هر روز دسته دسته ازشون میمیره و میره تو سطل آشغال ... با من قهر کردن ... مگه من مقصرم که تو نمیای؟ مگه من مقصرم که تو گم شدی؟ هرکی یه چیز میگه یکی میگه از استرسه ... یکی میگه از نگرانیه ... یکی میگه ار رژیم ... ولی آخه من که استرس ندارم ... دعوام نکن ... میرم دکتر ... مجبورم موهام رو کوتاه کنم .. دلم نمیاد ، آخه من ... عیب نداره ... ولی قول بده اگه موهام رو کوتاه کردم ... بازم دوسم داشته باشی ، باشه ؟ میدونم که داری ماه کوچولوی دل من ... چند وقته حالم بده ... کجایی؟ چرا نمیای ازم یه سراغی بگیری؟ به خدا من زندم ... نفس میکشم ... کی گفته من نیستم آخه؟ بیا خودت ببین .... من زندم ولی موهام مردن ... ناخون هام شکسته .... طفلی ناخون های قشنگم ... فدای سرت ... فقط تو بیا ... همه اینا حل میشه ... به خاطر تو نیست اینا ... دیگران میگن به خاطر تو ... نه ... من به تو ایمان دارم ... مطمئنم که میای ... اصلا بهت شک ندارم که حرص بخورم ... دیگران از رو سادگی این چیزارو میگن که برای من دلیل بیارن ... من میدونم تو همیشه هستی ... ولی کجایی؟ دلم برات تنگ شده .... یه حلقه دستم انداختم ...به یاد تو ... دوستام مدام دعوام میکنن ، میگن نکن این کارارو... همین کاراته که باعث میشه کسی جرات نکنه باهات حرف بزنه و باب دوستی رو باز کنه ... سارا تنها میمونی ها ... اینا دارن من رو از چی میترسونن؟ من که تورو دارم ... اونا رو میخوام چی کار ... مهربونم باور کن من فقط تو رو دوست دارم... منتظرتم.... تا وقتی که تو بیای.. میدونم که میای... میدونم که توهم دوسم داری... تو هم حلقه دستت انداختی !!!!!!!!
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |