|
*********** دوست داشتین به اینجا هم یه سر بزنین...من و ۳تا از دوست های خوبم منتظرتونیم...نه با متن عامیانه...نه با حرف های روزانه....نه با روز نوشت.... بلکه با دلنوشت....و حساب دلنوشت و روز نوشت با هم جداست پس به خونه دلنوشت های بیرنگ و رویایی ما خوش اومدین
به بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه به بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه سلام و علیکم یا اهل وبلاگ(خوب شد سلامم آیا؟) داشتیم طرح های به درک واصل شده و کوفت گرفته مان را میزدیم...گفتیم سلامی کنیم و شما هم فیضی برده باشید غرض از مزاحمت: تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک برم شمع ها رو فوت کنم که خدا من رو زنده بذاره تاصد سال ای وای شمع نداریم...حالا چی کار کنیم؟ آقایون خانوما: اصلا تعارف نکنین به صرف کیک و شیرینی ... و عصرونه هستیم در خدمتتون ترو خدا تعارف نکنین...تا اون ته مهاتون جا داره پر کنین و بخورین که دیگه گیرتون نمیاد. خوب تا چند ساعت دیگه من متولد میشم...نمیدونم الان باید چه احساسی داشته باشم؟(۲۹ تیر ساعت ۱شب) شاد باشم...یا غمگین...بخندم...یا اخم کنم؟؟!!! ولی میدونم...اگر چه ناخواسته از دنیای زیبا و پر آب و رنگ خیال به دنیای مادی و کثیف اومدم...ولی یه خدای مهربون دارم که همه چیز بهم داده....و یه خانواده فوق العاده .... یک مامان خوب که لنگش تو دنیا پیدا نمیشه...یه بابا که حاظرم لب تر کنه تا فداش بشم...هیچوقت محبت ها و خوبی های بیدریغشون رو فراموش نمیکنم....مامان و بابای گلم...از همینجا میبوسمتون. خدایا...ممنونم به خاطر این همه نعمتی که بهم دادی...به خاطر همه چیز...من از همه چیزم راضیم...و مرسی که ناخواسته من رو تو بهترین و زیبا ترین موقعیت ها قرار دادی... خدا جونم...دوست دارم خوب میدونین بچه ها!!! اولین هدیه قشنگ و موندگار تولد من رو ٬ خدا بهم داد: سلامتی خدا همه چیز رو با هم به من داده...سلامتی...خانواده...خوشبختی...یه دل که کینه توش نمیمونه... دو چشم که همیشه دنبال دیدن خوبی هاس و دربرابر بدی ها و بیمعرفتی ها کوره...دو گوش که در کمال صحت و سلامت میشنون ولی وقتی حرفای بد میان وسط کر میشن...دستایی که میتونن هر طرحی که اراده کنن بکشن...و و و خوب بنا به تعریف نباشه...ولی من همه اینا رو دارم و مدیون خدای خوبم هستم. بگذریم. اینجا به مدت چند روز مهمونیه...پس بزنین و برقصین و خوش باشین. کادو مادو هم نمیخوام...حضورتون از همه چیز قشنگ تره.
امروز چندم بود؟ میگن 22 تیر بود... خوب باشه خانومااااااااااا آقایووووووووووووووووون عارضم به حظور همگی که بنده (سارا خانوم) امروز صبح کنکور کاردانی به کارشناسی ناپیوسته دادم و خبر خوشحال کننده اینکه: شما الان داری با رتبه برتر کنکور هنر سال 1386 حرف میزنید احترام بگذارید.... (این نشان مخصوص حاکم بزرگ میتی کُمان....احترام بگذارید..احترام بگذارید...احترام میگذارید یا بیام بهتون احترام بذارم؟) خوب بگذریم خواستید بذارید نخواستید میگذاریم...غمی نیست ...هه.... :::::: امروز الطاف الهی شامل حال ما شد و ما با ماشین سمند ال ایکس به شماره شهربانیه....... رنگ نقره ای مدل 85 با راننده ای میان سال در ساعت 6:10 صبح تشریف فرما شدیم به حوزه مقرره برای کنکور حالا حوزه کجا بود؟ میگم براتون. اولا که کارت گرفتن من در 3 مرحله طی شد که به علت طولانی شدن سانسور میشه. همینقدر بدونین که من الان میتونم بگم سه شب و سه روزه که پلک رو هم نذاشتم و میتونین چوب کبریت های بین پلک هام رو ببینین. سر جلسه کنکور یا بهتر بگم توی اون حموم سونا....هیچ وسیله خنک کننده ای بجز یه پنکه نبود و ما سر امتحان هلاک شدیم و کنکور رو با اعمال شاقه سپری کردیم. شما میتونستین سر جلسه امتحان انواع و اقسام مدل های تقلبی رو ببینی 40 دقیقه پایانی کنکور سراسر پر بود از مسابقه هیجان انگیز و به یاد موندنیه شکار پشه به این صورت که هرکسی از بیکاری به شکار انواع پشه ها روی میاوورد. خلاصه اینکه از این کنکور پر بار تر ندادم تا حالا. فک کنین دیشب سانازی یه آژانس رزرو کرد که صبح من رو ببره اکباتان...یکی نیست بگه جا قحط بود که ما باید حوزمون اکباتان باشه اونموقع همه دوستام صادقیه و جنت آباد باشن؟ آقا 6000تومن ناقابل دادیم رفتیم ...برگشتن هم که با غصه فراوون که من تک و تنها باید برم خونه یکی از دوستام رو دیدم و با مترو اومدیم خونه....جریانات رو تعریف نمیکنم چون خیلی طولانی میشه...الانم که ساعت ۳ شبه دارم از خستگی و بیخوابی میمیرم. بگذریم..... از طرف دوست خوبم داش علی دعوت شدم به بازی عکس های کودکی.... از اونجایی که در این خانه محقر دانشجویی عکس بهتری از کوچولویی هام ندارم...پس اینا رو میذارم اینجا...ببینین و توجه کنین که چه شیطون آتیش پاره ای بودم من. *وبلاگ مهران(کاکتوس)تعطیل شد...با رفتنش انگار دست و دل ما هم دیگه به نوشتن نمیره....مهران جون منتظرتیم زود برگرد...یعنی سعی کن که برگردی. *تا 25 تیر امتحان دارم...دیگه واقعا خسته شدم. *29 تیر ماه تولدمه *خیلی طبق معمول درهم ...بر همم.... *امروز نهار قیمه بادمجون داشتیم که سانازی پخته بود...دلی از عذا دراووردیم *امشب(جمعه) سهیلا(دوست ساناز)دعوتمون کرد سوپر استار....رست بیف خوردیم....به این آخر هفته میگن اوج خوشبختی و خوشمزگی....رفت تا ببینی کی باز مث آدم غذا بخوریم. *فعلا چیزی واسه نوشتن یادم نمیاد. دوروز بعد نوشت۲:مرسی دوروز بعد نوشت۳:قربون داداش
زمان:1:58 بامداد شنبه... مکان: اتاق سارا خانوم... نوع محموله:چای + نون(کپک نداره ها*) + پنیر نوع سم: مرگ موش توضیحات و اعترافات: آقا چی بگم؟ از کجا بگم؟ والا ... بخدا ... من بیگناهم...نه...اغفال نشدم...اغفالم کردند. هی میگن چرا تند و تند پنیر های خونه شما تموم میشه؟ من چمیدونم خوب ... برید از این وقت و زمان بپرسین که نمیذاره ما غذا درست کنیم. هی میگن ...آخه...نازی...چرا معدت داره میمیره؟ بابا جان تو هم اگه 7روز هفته 3روزش رو با نون و پنیر و شیر و کوفت بگذرونی...2روزش رو با بیسکوییت های کپک زده و کلا دو روز تو هفته(ترجیحآ و اجبارآ) ناهار مثل آدم بخوری.... معدت میشه مثل معده من... حالا که ژوژمان ها هم شروع شده دیگه بدتتر. اااااااااااااااااااااااااااااااام....عرضم به حظور شما که اصلا فکر بد به دلتون راه ندین(مگه فکر رو هم به دل راه میدن آیا؟) ما اینجا هر روز نهارمون رو میریم لوکس طلایی میخوریم...شام هم سوپر استار سفارش میدیم میارن صبحانه هم که همیشه اینجا پری های آسمونی و فرشته های رحمت حاظر و آماده میذارن اینجا آقا...من به چه زبونی بگم مردشور آشپزی رو ببرن؟ هان؟ پس پریروز داشتم برنج میپختم که این ساعد دست مبارک رفت و چسبید به قابلمه روی گاز و یه ماچ گنده به ابعاد 6 سانت ازش گرفت... چنان شدت این بوسهء بیشرمانه زیاد بود که جاش یه خط قهوه ای بزرگ افتاده و هنوز گرمای عشق مربوطه توش هست و همچنان داره میسوزه... ای بر جد قابلمه و دمکن و قاشق و آدم دست و پا چلفتی رحمت... ای بابا آخه به من چه که تو سن 21 سالگی مث این مامانا اشپزی کنم هان؟ حالا یوسف بیا بگو آپ کن...آپ میکنم همین شلم شوربا از توش در میاد... ای روزگار به مدت دو روز کوفت هم نداریم که نوش جان کنیم آره جونم دو روز...چراشم معلومه...بنده 2شنبه ژوژمان 3D Max دارم... تا دوشنبه هم همچنان بست تو خونه نشستم و طرح های بیخودم رو میزنم. نون خونممون هم همین الان تموم شد و بی نون شدیم. همینجا هم اعلام میکنم که یکی از همخونه ای هام رفت و حالا شدیم دو نفر. خوب همین دیگه...اعتراف دیگه ای ندارم میخوام برم به ادامه کارام برسم. *سه هفته پیش خاله ایران جونم اومده بود تهران...کلی خرید کر برام... 10تا نون هم خرید که نمیریم از بدبختی .... کپک نداشت ها تازه تازه بود خیلی جون سختم نه؟ میخواد که ماها نداریم (ترجیحآ من) همین....فعلا.
خیلی حرصم میگیره...از اینکه میبینم به چشم یک احمق بهم نگاه کردند...از اینکه من یک احمقم... بیشتر از همه از اینکه انسانیت مرده و تو خودت رو هم بکشی نمیتونی برشگردونی چند روزه که بست تو خونه نشستم و مشغول طراحی ها و کارهای ژوژمان هام هستم.... امشب بعد از مدت ها من و همخونه ای هام (ساناز و مینا)تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه کوچولو دلمون باز بشه. ماشین گرفتیم و رفتیم ولیعصر بعد از پارک ساعی بسکین رابینز بستنی خوردیم و کلی خوش گذشت و خندیدیم. برگشتنی یه ماشین گرفتیم و سه تایی عقب سوار شدیم و شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن و خلاصه کلی خندیدیم. به ونک که رسیدیم یه آقایی سوار شد و پریشون و با استرس شروع کرد به حرف زدن با موبایلش: الو...حاج احمد...دستم به دامنت...ترو قرآن بدبخت شدم. پسرم چنگال رفته تو چشمش و قرنیه چشمش پاره شده میخوان پیوندش بزنن ولی برای خرید داروهاش 97000تومن کم داریم...چی کار کنم بد بخت شدم بچم داره برا 97 تومن کور میشه.... اقا من رو میگی یهو غش کردم....بعد ضعف کردم...بعد تب کردم....بعد لرز کردم گفتم بیچاره بچه مظلوم چه گناهی کرده اخه!!! یهو ما شدیم سوپرمن و از اسمون نازل شدیم بر جناب بدبخت...به اقای راننده گفتیم به اولین عابر بانک که رسیدی نگه دار ما این پول رو میدیم و باهاتون میایم بیمارستان تا پول رو براتون بیارن خلاصه.... من رفتم و 80000از حسابم کشیدم بیرون و ساناز هم 20000از کیفش دراوورد و تا اومدیم بگیم بریم بیمارستان مرتیکه بیشعور از دستمون قاپید و رفت... فقط گفت منون خانوم...خدا عوضتون بده و دووید اونطرف خیابون و ماشین گرفت آقا ما رو میگی مث برق آقا جون راننده رفت دنبالش ولی چه فاییده.... نشد پیداش کنیم. توی حرفاش داشت میگفت که زنم داروخونه قانون مونده تا من پول ببرم بریم بیمارستان دی...رفتیم قانون پرسیدیم گفتند نه همچین ادمی نیومده اینجا رفتیم بیمارستان دی رسیدیم : اینجا یه بچه آووردن که چنگال تو چشمش رفته؟ گفتند نه... تو این زمونه انسانیت مرده...چیزی به این عنوان وجود نداره لطفا دنبالش نگردید. مدام چهره بابا میاد جلوم که خسته و کوفته از سر کار اومده من احمق ساده لوح هم با حماقت تمام حاصل زحمت هاش رو دادم تا یه ادم دزد شایدم معتاد به مرادش برسه. باورم نمیشه که باید روی انسانیت و انسان بودن پا بزارم و از این به بعد نگاهشونم نکنم. حتی رفتیم کلانتری شکایت هم کردیم ولی با کمال احترام بهمون خندیدن...گفتن شما دلتون پاکه و ساده این اونم از سادگیتون سوء استفاده کرده....هیچ کاری هم نمیشه کرد. چرا؟ واقعا چرا؟ من اینا رو که میبینم میگم خدایا پس ادم تو این دورو زمونه ینی به هیچی نباید اطمینان کنه؟ با چند تومنی که تو حسابم مونده باید تا اخر ماه سر کنم .... فک کنین که من کلی هم ژوژمان دارم و هرکدومش کلی خرج داره...رشته هنر بدیش همینه. خیلی دلم گرفته...کاش تو این دور و زمونه یه انسان پیدا بشه. پ.ن:خواهر جونم اگه نوشتم رو خوندی لطفا به مامان و بابا چیزی نگو .مرسی پ.ن 2:چند شبه که مدام خواب سگ های وحشی و تمساح میبینم...خیلی پریشونم. پ.ن3:صاحبخونه خیلی اذیتمون میکنه.. پ.ن4:دلم میخواد زار بزنم....4شنبه میرم امام زاده صالح ...تروخدا برام دعا کنین.
عرض کنم که قبل از هر چی: سلام علیکم و رحمت الله.... میدونین خیلی خستم برا همین تصمیم گرفتم که امروز زیاد پر چونگی نکنم. جاتون خالی که دیشب مردم و تا ساعت 5 داشتم طرح هام رو میکشیدم...5 خوابیدم که به نیم ساعت نکشیده بود با سروصدا بیدار شدم دیدم که بببببببببببببله.... همخونه جون از خونشون تشریف آورده و داره چیز میزاش رو میچینه تو یخچال و هی خش خش مشما ها و تق و توق ظرف و منم که اتاقم فداش بشم چسبیده به این آشپزخونه ... جونم براتون بگه که ساعت 7:30 بیدار شدم و با چشمایی مثل قورباغه یا بهتر به عرضتون برسونم وزغ رفتم دانشگاه...نا گفته نماند که مواد لازم جهت زیبا شدن پس از یک دوره بیخوابی و پرکاری رو هم استفاده کردم... آقا جان چی بگم آخه هان؟ وقتی از کله سحر میری دانشگا استاد جان 2ساعت تاخیر میکنه تو این وسط چی داری که بگی؟ وقتی فکرش رو میکنی میبینی میتونستی یه کوچولو بیشتر بخوابی و بجاش دیرتر بری و سر حال تر و پوستت شاداب تر و چشمات کمند تر (چشم هم کمند میشه احیانا؟) چی داری که بگی؟ خلاصه استاد جان تشریف آوورد و انیمیشن های درپیتمون جلل خالق...به همین راحتی... ای داد بیداد... یکی نیس بگه این همه پول از ما میگیرین برا یه کارگاه 6واحدی که همش عملیه و اولا بجای 12 ساعت همش 4ساعت گذاشتین دومآ دیر میای زود هم میری؟ این انصافه؟ این دزدی نیست؟ ای که نوبهاری(مسئول دانشکده) خدا بچه هات رو همه از دم دانشگاه آزاد قبول کنه که ور شکست بشی(برای همدردی با من همه بگین آمین)... ای که ایشالله نسل هرچی دانشگاه پولیه رو خدا از رو زمین برداره.... ای که الهی استاد جون که هی دم به دم این بچه های دودره باز میدی و میزاری تعطیل کنن خدا تو رو هم به راه راست بیاره... دیگه چی بگم؟ عارضم به حظورتون که ........فعلا حرفام رو موش کوچولو ها خوردن ...برید خوش باشید و درس بخونین که سارا میخواد مثل...درس بخونه برا یه رشته دیگه. پ.ن1: خیلی قرو قاطیم این روزها و دارم یه دوران سخت رو میگذرونم برای همدردی بامن بفرست صلوات.... پ.ن 2: امروز متوجه شدم هنوز اون ته مهای وجودم یه کوچولو انسانیت مونده و خوشحالم به خاطر کمک امروزم به یه خانوم مسن...برام دعا کرد خیلی و باورتون نمیشه وسط خیابون اشک تو چشمام جمع شد. پ.ن3:یکی از همخونه ای هام داره میره....صابخونم باز بهانه گیری هاش شروع شده. پ.ن 4: دردیست درد عشق که اندر علاج آن...هرچه بیش سعی کنی بیشتر شود.. خدا همه عاشق ها رو به هم برسونه و تو راه وصال بهشون صبر بده براتون دعا میکنم
روز گرمیه و آدم دوست داره بره تو حیاط بشینه وپاش رو بندازه رو پاش و ..... الان دارم یه اهنگ خیلی زیبا از رضا صادقی گوش میدم: یه دل میگه نشم عاشق کس...یه دل میگه میمیرم بی نفس..... یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس...................... یه دل میگه پررنگ و ریاس، یه دل میگه عین رویای ماس یه دل میگه بگم و یه دلم میگه فردا ببار یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز سر کن بیفروغ خو کن به دروغ ....این عمر دو روز یک بوم ، دو هوا...خستم به خدا.... نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا رویای عزیز تردید وگریز بی عشق نمیتونم بخدا یک بوم ، دو هوا...خستم به خدا.... نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا رویای عزیز تردید وگریز بی عشق نمیتونم بخدا سلطان قلبم بی تو سرابم الوده فکر ناجور و تردید برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید یه دل میگه نشم عاشق کس...یه دل میگه میمیرم بی نفس..... یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس............................ یه دل میگه پررنگ و ریاس، یه دل میگه عین رویای ماس یه دل میگه بگم و یه دل میگه فردا ببار یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز سر کن بیفروغ خو کن به دروغ ....این عمر دو روز یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز سر کن بیفروغ خو کن به دروغ ....این عمر دو روز این عمر دو رووووووووووووووووووووووووز تموم شد آهنگش حوصله نوشتن ندارم فعلا بابای تا عصر. **** **** **** همه با هم میخندیم ها ها ها هی هی هی هو هو هو پست امروز رو حذف کردم....به خاطر یه دوست خوب....مینویسم بعدا... فعلا...
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |