|
به به .... به به.... سلام...چطورین؟ اگر از احوالات من میپرسین که باید بگم: خوب خوب خوبم تابستون خوش گذشت؟ آقا خوش بحالتون که تابستونتون رو با خیال راحت پشت سر گذاشتید...من که هنوز تابستونی ندیدم. ماجرا های من جون و ساناز جون. دیشب...روی open: سانازی:سارا خیلی وقته نقاشی نکشیدم....دلم میخواد الان وسایلم اینجا بود میشستم و طراحی میکردم. من جون: واااااااااااااااااااااااااااای ساناز... من که میخوام تابستون بازم تابلو بکشم....دلت بسوزه... سانازی: ببخشید میشه بگی تابستون کیه؟ الان دیگه ماه اخرشیم ها من جون : پریشب ساعت 7:15 روی همونopen هر دو روبروی هم نشستیم: سانازی همراه با یک لیوان چای: کاش الان دربند یا درکه بودیم...روی یه تخت میشستیم و چای میخوردیم و قلیون میکشیدیم من جون: سانازی...پا شو بریم تجریش همون سفره خونه همیشگی که پاتوق ماهاس...اونجا هم تخت داره هم چای هم قلیون سانازی: تو مگه هی نمیگی درس دارم؟ درس نداری؟ من جون: مردم با این درسا...شب کارام رو انجام میم پاشو بریم... سانازی: حتما میای؟ من رو که سر کار نذاشتی ؟ من جون: من و این حرفا(نه اصلا و ابدا...اروای دلم) خلاصه عارضم به حظور مبارک که تا حاظر شدیم و کمی و البته خیلی کم... خیلی خیلی کم...خیلی خیلی خیلی خیلی کم به خودمون رسیدیم و صورت مبارک رو صفایی دادیم ماشین سوار شدیم و رفتیم تجریش و با کمال احترام دیدیم سفره خونه تعطیله من جون نابغه هم اون فکر خلاقش رو به کار انداخت و به این نتیجه رسید که دربند بهترین مکان برای دو انسان خوشکل و خوشبر و رو و بی حوصلس. با هزار و بیست و یک بدبختی تاکسی گیر آوردیم و رفتیم دربند و همون پاتوق همیشگی: رستوران و چای خونه جوانان. رفتیم طبقه بالا و نشستیم و سفارش چای و قلیون برگشتن هم هیچ خر محترمی جهت مسافر کشی و رسوندن ما به خونه پیدا نشد به جان تک فرزند به دنیا نیومدم قسم که تمام مسیر دربند تا سر تندیس رو پیاده با اون کفشای مزخرف اومدیم و بالاخره رسیدیم تجریش خلاصه بانک های به درک واصل شده هم که همه خراب شدند و در کیف های محترم ما فقط 2000 میتونستید پیدا کنید. ولی با همه اینا ما با کمال هرچه پرو تری رفتیم و حسابی هم بهمون خوش گذشت و بر تینت بد اونی که فک میکنه این خوشی از تو دماغمون درومده درود و صلوات. ریز نوشت: 1.خاک بر سر اونی که ماشین نداره و پا میشه خودش رو جزو ادما حساب میکنه میره دربند...همینه که تا 12:20 نمیرسی خونه. 2. یه لطفی کنید و مشخص کنید که میخواین تنها برید دربند یا با دوست دختر و دوست پسراتون(استغرفرالله زبونتون رو گار بگیربید...اسم این اجنوی های مذکر رو اینجا نیارین 3 . از دیروز صبح تا الان که 11:۳۰ صبحه نخوابیدم.... میدونم که نوشتم سر شار از چرندیات و محملات شده...به بزرگی خودم اجازه میدم بخونیدشون. 4. یکی از دوست جون هام به اسم آقا محمدرضا از من خواسته که در وبلاگم یک بازی بدارم در رابطه با تحقق یافتن خواب ها در دنیای واقعی....چشم محمدرضای عزیز در پست بعدی حتما این کار رو میکنم. 5. من اگه الان خوابم بیاد کی رو باید ببینم؟ ۶.سرم خیلی میخاره...راه حل خوبی براش سراغ ندارین؟
شده یه وقتایی بیخودی از خودتون لجتون بگیره؟ هان؟ من الان به شیوه ای کاملا وصف ناشدنی از خودم لجم گرفته اصلا الان کلی فکر میکنم با خودم: ۱. چرا هیچکس رو در این لحظه دوست ندارم؟ ۲.چرا این همه اعصابم خورده؟ ۳.میدونم که ایندفه کامنت نخواهم داشت ۴.شاید هم کامنت هام زیاد باشه ۵.میخواد باشه میخواد نباشه برام مهم نیست ۶. قبلا اینجا مطلب خاصی بود آیا؟ احمقی نژاد عزیز خدا لعنتت کنه با این بگیر بگیر ها و گرونی هات... دلم میخواد جلوم باشی خودم از خجالتت در بیام به شیوه کونگ فو ¤دلم نوشت: ولی راستش رو بخوای من هر وقت نگاه به عکسه دوم میندازم یه جورایی خجالت میکشم و از خودم بدم میاد...بدم میاد واسه اینکه احساس میکنم این یه جور مسخره کردنه... نه ...دلم براش میسوزه...با اینکه خیلی یه جوراییه ولی...آدمه...دل داره...شاید عاشق میشه...شاید مامانش رو خیلی دوست داره...شاید مهربونه...شاید یه دنیای قشنگ و بی ریا داره دلم بهم میگه سارا...نگاه کن...ببین با این همه شلختگی و به گفته خیلی ها ضایع بودن چه چشمایی داره... مظلومه... من میدونم که تو دلش یه دریاس... دریایی پر از ماهی هایی کوچولو..ماهی هایی شاید به رنگ دلش...شاید به رنگ مهربونیش...شاید به قشنگیه یه دنیا سادگی که تو نگاهش موج میزنه... گناه داره مگه نه؟ اولین بار میدونین عکسش رو کجا دیدم؟ توی یاهو یکی سند تو آل زد و میگفت آخرین عکس *مانی لوگین در یو اس آ.... خیلی خندم گرفت...ولی... ولی بعدا که بهش دقیق شدم ... واقعا بغض کردم و یه جورایی از خودم بدم اومد... چرا ما ادما اینجوری هستیم آخه؟ چرا هرکسی که سادست رو بهش میخندیم؟ چرا داخل آدم حسابشون نمیکنیم.. ممکنه قیافش قشنگ نباشه...خودش خوش پوش نباشه...ولی...قیافه آدم که دست خودش نیست...خدا داده بهش...... 2¤خیلی الان غصه دارم... دلم میخواد... نه بابا گریه کنم چیه...چرا حرف تو دهن من میذارین شما ...اهاااااااااااااااا... دلم میخواست الان خونه بودم و دراز میکشیدم جلوی تلویزیون و تا صبح فیلم های VOX & ZDF رو تماشا میکردم. ۳¤همخونه جون(سانازی) دیروز رفت کرج... الان تو خونه درندشت و ولنگ و باز ما...فقط یک عدد سارا اونم به میزان لازم زندگی میکنه... ۴¤ نیم ساعت پیش خیر سرم میخواستم برم WC که همین که وارد شدم یه سوسک سیاه وحشتناک (البته به مدت ۵دقیقه به صورت مستقیم انگشت من داشت شاسیه سوسک کش رو فشار میداد...به شیوه اسپری زدن من توجه کنین: میری روی دستشوییی فرنگی و اون بالا زاویت رو با سوسکه هماهنگ میکنی...حالا از فاصله ۲متری شروع میکنی به اسپری زدن...به مدت ۵ دقیقه...خوب ...حالا که هم سرگیجه داری هم حالت تهوع...بدو برو بیرون...بجای سوسک خودمان میمیریییییییییییم) من چقدر امشب بیخود حرف میزنم. *یکی از old chater ها ...البته فک کنم تو یاهو خیلی ها ازش بدشون میاد.. *من بعد از ۶ماه بازم چت کردم ¤¤¤¤ببخشید...تنهایی آدم رو دل نازک و وراج میکنه... با احساسی غریب و دلی نیمه شکسته و چسب چسب و پر از سوزن نخ... بابای *از این به بعد به یاد مهران....همیشه از این کات های کوچیک سهراب میذارم
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |