تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

 

 

 

به به .... به به....

سلام...چطورین؟      

 

اگر از احوالات من میپرسین که باید بگم:

 

خوب خوب خوبم(اروا دلم  راست میگم...لطفا باور بفرمایید)

 

فقط یه کمی سقف دهنم سوخته...یه طاول هم زده که از برکات باقالیه.

 

تابستون خوش گذشت؟

آقا خوش بحالتون که تابستونتون رو با خیال راحت پشت سر گذاشتید...من که هنوز تابستونی ندیدم.

 

خوب بیخیال بریم سر ماجراهای ما::::::::::::::::::> 

 

ماجرا های من جون و ساناز جون.

 

دیشب...روی open:

 

سانازی:سارا خیلی وقته نقاشی نکشیدم....دلم میخواد الان وسایلم اینجا بود میشستم و طراحی میکردم.

من جون:

واااااااااااااااااااااااااااای ساناز... من که میخوام تابستون بازم تابلو بکشم....دلت بسوزه...

سانازی:

ببخشید میشه بگی تابستون کیه؟ الان دیگه ماه اخرشیم ها

من جون :

 

 

پریشب ساعت 7:15 روی همونopen هر دو روبروی هم نشستیم:

 

سانازی همراه با یک لیوان چای:

 

کاش الان دربند یا درکه بودیم...روی یه تخت میشستیم و چای میخوردیم و قلیون میکشیدیم

 

من جون:

 

سانازی...پا شو بریم تجریش همون سفره خونه همیشگی که پاتوق ماهاس...اونجا هم تخت داره هم چای

هم قلیون

سانازی:

 

تو مگه هی نمیگی درس دارم؟ درس نداری؟

 

من جون:

مردم با این درسا...شب کارام رو انجام میم پاشو بریم...

 

سانازی:

حتما میای؟ من رو که سر کار نذاشتی ؟

 

من جون:

من و این حرفا(نه اصلا و ابدا...اروای دلم)

 

خلاصه عارضم به حظور مبارک که تا حاظر شدیم و کمی و البته خیلی کم... خیلی خیلی کم...خیلی خیلی خیلی خیلی کم به خودمون رسیدیم و صورت مبارک رو صفایی دادیم و یه کفش پاشنه 7 سانت پوشیدیم و بزن بریم شد ساعت 8

 

ماشین سوار شدیم و رفتیم تجریش و با کمال احترام دیدیم  سفره خونه تعطیله...اینقدر خوشحال شدیم که همون تو تاکسی گل از گلمون باز شد.

من جون نابغه هم اون فکر خلاقش رو به کار انداخت و به این نتیجه رسید که دربند بهترین مکان برای دو انسان خوشکل و خوشبر و رو و بی حوصلس.

با هزار و بیست و یک بدبختی تاکسی گیر آوردیم و رفتیم دربند و همون پاتوق همیشگی: رستوران و چای خونه جوانان.

 

رفتیم طبقه بالا و نشستیم و سفارش چای و قلیون و میلک شیک آناناس دادیم و جاتون خالی که دو فروند ناخاله(واحد جدید انسانهای خوش تیپ) اونم از اون نوع ناخاله هایی که تو کوه با کفش پاشنه بلند میان....جاتون خالی و خودم به جاتون کلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم و تا 10:30 اونجا بودیم.

برگشتن هم هیچ خر محترمی جهت مسافر کشی و رسوندن ما به خونه پیدا نشد

به جان تک فرزند به دنیا نیومدم قسم که تمام مسیر دربند تا سر تندیس رو پیاده با اون کفشای مزخرف اومدیم و بالاخره رسیدیم تجریش....به همون سیبیل های تازه سر از روزنه بیرون زدت قسم که 45 دقیقه الاف موندیم تا تاکسی گیرمون اومد...ینی همه نوع ماشینی گیرمون اومد الا تاکسی...ما هم که ماشالله پاستوریزززززززززززززه.

خلاصه  بانک های به درک واصل شده هم که همه خراب شدند و در کیف های محترم ما فقط 2000 میتونستید پیدا کنید.

ولی با همه اینا ما با کمال هرچه پرو تری رفتیم و حسابی هم بهمون خوش گذشت و بر تینت بد اونی که فک میکنه این خوشی از تو دماغمون درومده درود و صلوات.

 

ریز نوشت:

1.خاک بر سر اونی که ماشین نداره و پا میشه خودش رو جزو ادما حساب میکنه میره دربند...همینه که تا 12:20 نمیرسی خونه.

2. یه لطفی کنید و مشخص کنید که میخواین تنها برید دربند یا با دوست دختر و دوست پسراتون(استغرفرالله زبونتون رو گار بگیربید...اسم این اجنوی های مذکر رو اینجا نیارین) به هر حال با هر کدوم که میرید لطف کنید بگید یا ماشین داشته باشه یا نمیاین.

3 . از دیروز صبح تا الان که 11:۳۰ صبحه نخوابیدم.... میدونم که نوشتم سر شار از چرندیات و محملات شده...به بزرگی خودم اجازه میدم بخونیدشون.

4. یکی از دوست جون هام به اسم آقا محمدرضا از من خواسته که در وبلاگم یک بازی بدارم  در رابطه با تحقق یافتن خواب ها در دنیای واقعی....چشم محمدرضای عزیز در پست بعدی حتما این کار رو میکنم.

5. من اگه الان خوابم بیاد کی رو باید ببینم؟

 ۶.سرم خیلی میخاره...راه حل خوبی براش سراغ ندارین؟

 

 SohrabSepehri.com

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت11:29 AMتوسط سارا | |

 

 من....هنوز هم دلتنگ دیدار توام ... ای مهربان من

 

شده یه وقتایی بیخودی از خودتون لجتون بگیره؟

هان؟

من الان به شیوه ای کاملا وصف ناشدنی از خودم لجم گرفته

اصلا الان کلی فکر میکنم با خودم:          

 ۱. چرا هیچکس رو در این لحظه دوست ندارم؟                      

۲.چرا این همه اعصابم خورده؟                   

۳.میدونم که ایندفه کامنت نخواهم داشت

۴.شاید هم کامنت هام زیاد باشه

۵.میخواد باشه میخواد نباشه برام مهم نیست

۶. قبلا اینجا مطلب خاصی بود آیا؟

SohrabSepehri.com

احمقی نژاد عزیز خدا لعنتت کنه با این بگیر بگیر ها و گرونی هات...

دلم میخواد جلوم باشی خودم از خجالتت در بیام به شیوه کونگ فو      

 

¤دلم نوشت:       

تو پست قبلی دوتا عکس هست...که یه جورایی با دیدنشون کلی میخندیم.

ولی راستش رو بخوای من هر وقت نگاه به عکسه دوم میندازم یه جورایی خجالت میکشم و از خودم بدم میاد...بدم میاد واسه اینکه احساس میکنم این یه جور مسخره کردنه...

نه ...دلم براش میسوزه...با اینکه خیلی یه جوراییه ولی...آدمه...دل داره...شاید عاشق میشه...شاید مامانش رو خیلی دوست داره...شاید مهربونه...شاید یه دنیای قشنگ و بی ریا داره

دلم بهم میگه سارا...نگاه کن...ببین با این همه شلختگی و به گفته خیلی ها ضایع بودن چه چشمایی داره...

مظلومه...

من میدونم که تو دلش یه دریاس...

دریایی پر از ماهی هایی کوچولو..ماهی هایی شاید به رنگ دلش...شاید به رنگ مهربونیش...شاید به قشنگیه یه دنیا سادگی که تو نگاهش موج میزنه...

گناه داره مگه نه؟

اولین بار میدونین عکسش رو کجا دیدم؟

توی یاهو یکی سند تو آل زد و میگفت آخرین عکس *مانی لوگین در یو اس آ....

خیلی خندم گرفت...ولی...

ولی بعدا که بهش دقیق شدم ... واقعا بغض کردم و یه جورایی از خودم بدم اومد...

چرا ما ادما اینجوری هستیم آخه؟

چرا هرکسی که سادست رو بهش میخندیم؟

چرا داخل آدم حسابشون نمیکنیم..

ممکنه قیافش قشنگ نباشه...خودش خوش پوش نباشه...ولی...قیافه آدم که دست خودش نیست...خدا داده بهش......

2¤خیلی الان غصه دارم...

دلم میخواد...

نه بابا گریه کنم چیه...چرا حرف تو دهن من میذارین شما ...اهاااااااااااااااا...

دلم میخواست الان خونه بودم و دراز میکشیدم جلوی تلویزیون و تا صبح فیلم های VOX & ZDF  رو تماشا میکردم.

۳¤همخونه جون(سانازی) دیروز رفت کرج... الان تو خونه درندشت و ولنگ و باز ما...فقط یک عدد سارا اونم به میزان لازم زندگی میکنه...

۴¤ نیم ساعت پیش خیر سرم میخواستم برم WC  که همین که وارد شدم یه سوسک سیاه وحشتناک رو دیدم...چنان جیغی کشیدم که سوسکه در دم سکته کرد و بر روی سنگ دستشویی جان به جان آفرین تسلیم کرد...برای شادی روح مرحومه مغفوره... یه کف مرتب...

(البته به مدت ۵دقیقه به صورت مستقیم انگشت من داشت شاسیه سوسک کش رو فشار میداد...به شیوه اسپری زدن من توجه کنین:  میری روی دستشوییی فرنگی و اون بالا  زاویت رو با سوسکه هماهنگ میکنی...حالا از فاصله ۲متری شروع میکنی به اسپری زدن...به مدت ۵ دقیقه...خوب ...حالا که هم سرگیجه داری هم حالت تهوع...بدو برو بیرون...بجای سوسک خودمان میمیریییییییییییم)

من چقدر امشب بیخود حرف میزنم.

*یکی از old chater ها ...البته فک کنم تو یاهو خیلی ها ازش بدشون میاد..

*من بعد از ۶ماه بازم چت کردم

 

¤¤¤¤ببخشید...تنهایی آدم رو دل نازک و وراج میکنه...

با احساسی غریب و دلی نیمه شکسته و چسب چسب و پر از سوزن نخ...

                                    بابای

 SohrabSepehri.com

*از این به بعد به یاد مهران....همیشه از این کات های کوچیک سهراب میذارم

+نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت1:7 AMتوسط سارا | |