تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

دارم میرم یه جایی....

با اینکه اصلا دلگیر نیستم...ولی خیلی دلتنگم...شاید دلم برای پارسال همین موقع خیلی تنگ شده....خیلی خیلی تنگ شده.

 ***

بگمانم...باید دوباره سری به افکارم بزنم.

افکارم؟!

آهان...یادم آمد...حکایت همان...حکایت زنبور بی عسل و عالم بی عمل و سارای بی فکرست...خوب میدانم.

به یاد دارم که ذهنم چنان مشوش بود...که بوسیدم کلمات زیبا را و گوشه ای پنهانشان کردم...مبادا روزگار به زیباییشان گزندی بزند.

عاشقانه های دیوار و سایه ام...هنوز علامت سوالیست که انگار هیچگاه قرار نیست فراموش شود.

مرا چه به عاشقانه ؟!

گمان میکنم که کودکی ام....این روزها خیلی دلتنگ آن روزها شده است.

کودکی کوچکم...اینقدر ساکت و سر به راه است که هیچگاه بغض خسته اش را نمیترکاند...و ای کاش که این جوان کودک پسند..از همین کودکی اش می آموخت.

نیستم...شاید برای چند روز.....باز میگردم...هروقت که خدا بخواهد.

****

¤جانا...برای دیدنت...چشم انتظارم...

نگو که نمیخواهی..ببینی چهره ام را...

حتی اگر عاشق ترین باشم.

 

پس نوشت:

شاعر شدیم رفت.

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت11:25 PMتوسط سارا | |

 

من لنگه ي همين اوگيم...آخهههههههههه...نازييييييي.

به نام خداوند جان و خرد...نشاید که نامت نهند آدمی

اهم اهم:

امروز مامان بزرگ خونمونه....ینی مامان بزرگ جونم امروز روزه بودش و اینقده اصرارش کردم تا قبول کرد که برای شام بییاد منزل ما....

ای خدا..آخه روز برای مریض شدن کم بود که زد و انگ الان من مریض شدم؟

جای شما خالی صدام شده کپی صدای یک آقا پسر تازه به بلوغ رسیده

از نوع همون هایی که صداشون انگاری خروسک گرفته و مدام میگیره و ول میکنه.

آخ آخ اآخ....از صب لب به هیچی نزدم و هی دل مامان رو خون کردم تا بالاخره ۱ساعت پیش دوملاقه سوپ خوردم.

ای بابا...خدا جون بنده از شما حضرت عالی یه سوال دارم....میگما...چرا من هوا هم بخورم تپل میشم٫ ولي هيچي نخورم لاغر نميشم؟!

یه چیز بگم بخندید:

من از روز ۱ آبان تا همین امروز لب به نون...برنج...ماکارونی...غذاهای سرخ شده و کیک و شوکولات و کوفت و مرض و زهر مار نزدم...به امید آنکه خداوند مددی کند و از ما حرکت شود از خدا خان برکت.

به برکت همین کیبوردی که به من عنایت کرده تا باهاش براتون بنویسم...حتی۵/۰ کیلو هم کم نکردم ...حالا جالبش اینجاس که هر روز باشگاه و رقاصی و پیاده روی و چی و چی و چی به راهه

تازه از اونوقتی که فهمیدم میوه زیاد چاق میکنه تو روز شاید یه دونه هم نخورم.

میگما...فک کنم یه مرض اساسی گرفتم که من لاغر نمیشم نه؟!

خداییش شما بگیین...چرا من چاقیدم؟

¤پی پی نوشتک:

به علت اینکه این بنده حقیر شکمش در طول هفته یک بار بیشتر کار نکرده و یوبوست مزمن دارد....و با خوردن هرگونه داروویی معده ی ما ٫ ما را تا به جهنم میبرد و برنمیگرداند...کماکان نیازمند یاری قرمز و آبیتان هستیم.

¤۲. بچه ها من ۳روز پیش رفتم تا به یمن ورود دفترچه کنکور که اومده...برای بار دوم کنکور بدم و رتبه ۳ کنکور سراسری در رشته هنر...دانشگاه هنر های زیبا...شاخه ی طراحی صنعتی و یا دیزاین داخلی و چی و چی رو بگیرم ... از اونجایی که من یه مدرک داشتم یهو شک کردم که فرم ها رو چجوری باید پر کنم...بعد از یک ساعت که اسم و فامیل و مشخصات و شماره موبایل و ... رو نوشتم...به مامان گفتم که بریم بعد میام که فرم رو تحویل بدم الان باید برم پیش شکیبا(دختردایی مهتابی )حالا فک کنید که مدام یه پسرک با دوستاش این بغل دست من واساده بود و خودش رو کشتوند و تیکه تیکه کرد تا این فرم ناکام من رو ببینه...منم که کوووووووووووووووووووووووووور.....اصلا متوجه حضور این مردک نشدم.

خلاصه اینکه:

مامان با خاله ریزه کار داشت و برایی انجام این کار اول رفتیم منزل خاله ریزه که یهو ۴تا SMS...ببخشید پیامک برام رسید و منم به این خیال که از طرف بسیجه به الهه گفتم:

الی الی(دختر خاله ریزه)بیا ببین بسیج برام چی فرستاده.

متن پیام از این قرار بود:

امشب طی یک عملیات ضربتی و ایثار گرانه.....میخوام فدات شم.

آخر مسج که رسیدم کش اومدم الی میگفت:

این از طرف بسیج بود؟

ــ نه فک کنم شکیباس داره سربه سرم میذاره.

جواب متن:

عزیزم فدام شو...امشب چرا؟

شما همین لحظه...اصلا همین ثانیه فدا شو.مگه من دستت رو گرفتم؟!

 

چون متن طولاني ميشه....ميتونين بقيش رو از ادامه مطلب بخونين.

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا میکرد...کاش از روز ازل فکر دل ما میکردیا نمیداد به تو اینهمه زیبایی را..یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد(به نظرتون از کجا فهمیده اسم دختر داییم شکیباس هان؟)

خوش باشين دوست جونام......فعلا حافيظ

۸:۳۵ پي ... ام


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت8:48 PMتوسط سارا | |

 فرمايين نهار..دم در بده

خدایا من با چه زبونی ازت تشکر کنم آخه؟

مرسی ازاینکه خواب حروم شده رو حلال کردی....آخه تو چقده بزرگواری خداااااااااااا.

ااا...سلام نکردم نه؟

مگه اینجا هم سلام میکنن احیانن؟

خوب خوب خوب....

بالاخره انتظار به سر رسید و مامان گلی تشریف فرما شدند و تخت سلطنت دوباره به ایشون برگشت...نه اینکه فک کنین خدای نکرده من ناراحت شدما...نه بخدا اصلا ... با سر و کله و مخ و مخچه و چشم و دماغ ...۴دستی در بَدو ورود تاج سلطنت رو تقدیم کردم و خودم رو آزاد

میدونین....من دیگه کم کم دارم به کدبانو بودن خودم ایمان راسخ پیدا میکنم...

.به جون تو راست میگم:

دیروز نهار منزل دایی جان زبل خان (دایی ریزه یا به عبارتی دایی کوچیکم)مهمون بودیم...البته مهمون که چه عرض کنم...صابخونه بودیم...بعد از ظهر زبل خان و همسر محترم رفتند لالا و منم که طبق معمول کتاب بدست داشتم ادامه کتابم رو میخوندم که نگین ازم خواست براشون سالاد رنگارنگی که تو مجله ی هفتگی دبستانشون نوشته شده رو درست کنم..منم با کدبانو گری کامل شرو کردم به پختن و خورد کردن مواد سالاد ولی نمیدونم چی شد که این وسط همه سیب زمینی ها به رنگ همین دکمه های کیبورد...سیاه سیاه شدند جالب اینجاس که من حتی بوی سوختگی رو حس نکردم...یه وقت فک نکینین که دوباره سیبزمینی پختیم ها...خلاصه اینکه تمام ظروف آشپزخونه رو به گند کشیدیم تا سه نفری (من .. نگین..نوشین کوچولو که ۳.۵ سالسه و خیلی شیرینه) یه سالاد پختیم ...ولی خداییش خیلی خوشمزه شد.

 

حالا بذارین براتون نگم که منزل خاله ریزه که بودیمم خاله کباب ها رو داد دست من که مواظبشون باشم تا پخته بشه و خودش رفت ۱ساعت مدرسه پسرش و برگشت..بخدا من خیلی مواظب بودم ولی نمیدونم چرا همه کباباش جزغاله شد...حالا فک کنین تا خاله اومد و وضع رو دید شروع کرد به درست کردن مجدد مواد کوبیده ولی بابا خسته و کوفته همون موقع سر رسید...

ای خدا...آخه چرا من اینهمه بدشانسم که غذاهام همه همرنگ زغال میشه....

هیچچی دیگه...خاله سریع کباب هاش رو حاظر کرد منم سریع برنج رو با یه تهدیگه ۳سانتی گرم کردم هیچی از برنج نموند جز تهدیگ

از ترس اینکه دوباره نسوزونم ... سیبزمینی ها رو سرخ نشده کشیدم تو بشقاب و خلاصه اینکه...در این ۱ هفته حسابی واسه خودم مامان شدم

بنظرتون امیدی به درست شدنم هست احیانن؟

 

+نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت1:55 PMتوسط سارا | |

 

 

با نام خداااااااااااا...شروع میکنیم:

 

آقا من چی بگم از این فک و فامیل باحال و شکفته و اهل دلمون که هرچی بگم کم گفتم بخدا

 

دیروز بعد از ظهر حضرت پدر اومدند و براشون با کدبانویی تمام غذا کشیدم و نوش جان کردند...این بابا جونم اینقده مهربونه هاااااا..که اینقد لیلی به لالای من میذاره که من دچار خود شیفتگی مفرط میشمنه اینکه فک کنید الکی از من تعریف میکنه ها...نه بابا خداییش من واسه خودم کسیم(اعتماد بنفس کاذب که میگن همینه ها)

 

راستش رو بخواین من از دست این تلفن های خونمون دارم روانی میشم...بابا جان من دچار کمبود خوابم  ٫ مرگ من درکم کنین:

مثال:

دایی جان ناپلئون(همونی که قبلا دربارش گفته بودم...که هر روز رآس ساعت ۸.۳۰ تا  صبح۹ میاد به مامانم سر میزنه)طبق روال عادت هنوز هم هر روز به من یه سر میزنه....یکی نیس بگه خداوندا..کی به من خواب رو حلال میکنی؟

مردم از بیخوابی.

خاله ریزه جان از صبح تلفن رو محکم میگیره تو دستش و شروع میکنه به حرف زدن با اینجانب و اینکه امروز برم خونشون...فردا برم خونشون...هر روز برم خونشون....من کی میرم خونشون...ای خداااااااااااااا...حالا فک کنین یه کلمه با من حرف میزنه...۸۰۰ جمله با بغل دستیش.

نیم ساعت بعد:

خاله جون جون تماس گرفتند و سری بعدی وعده گرفتن ها برای نهار فردا...پس فردا...پس فری فردا...و الی غیره گرفته شد.

۱ساعت بعد:

دختر دایی با صدایی به جیغ مانند:

مهتابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کجایی تو؟

یادت نره فردا شام خونه مایین.

¤عصر همان روز....محله ی خانه مادری:

 

*زندایی شماره ۱:

مهتابی جون...عزیزم...فردا با خوشتیپ و بابا منتظرتونیم...دیر نکنین ها!

*زندایی شماره ۲...با لحنی بسیار مادرانه:

مهتابی...فردا یا پس فردا حتما برای نهار منتظرم...جایی وعده ندی ها

*زندایی شماره۳(که اتفاقا دختر عموی ما نیز میباشد):

مهتابی...مامانت کی میاد؟

ـ جمعه

باشه پس ۵شنبه منتظرتونم

مجدادا خاله ریزه...با لحن مهربان و مادرانه و خاله وارانه ی کوچک:

مهتابی خاله...فردا جایی نری ها

 

حالا فک کنین این ۲ساعتی که من خونه دایی کوچیکه بودم حدود ۲۰۰بار من رو برای شام و نهار و صبحونه و عصرونه و شبونه دعوتیدند...منم که ماشالله کم رو گفتم بابا من که با شماها تعارف ندارم...باید خونه باشم...بخدا نمیشه برام ٫هم خوشتیپ مدرسست هم بابا سر کاره...

بعد هم خاله و زندایی ها گفتن باشه...فردا بهت میزنگیم...خدایا پس من کی قراره بخوابم؟!

 

 

 

¤ امروز کتلت پختم...توش هویج ریختم...خوشتیپ میگه اسم این غذا چیه؟ چقده شبیه کتلته!

¤دستن و بریدم...اینم از محاسن خانه داریه

¤سه روز با موفقیت سپری شد...دیدین چه کدبانوییم من

¤کسی میتونه یه دلیل قانع کننده برای سوخته شدن غذا به من بگه؟ شعله که کمه...پس چرا میسوزه؟

 

¤¤راستش داشتم پست هاي تابستونم رو ميخوندم به كامنت هايي برخورد كردم كه دلم حسابي واسه اونموقع ها تنگ شد...ميخوام چندتا از اون ككامنت ها و حال و احوالارو بذاترم اينجا با لينك مستقيم به وبلاگ كسايي كه يك زماني دوست عزيز و فراموش نشدني بودند برام و هنوز هم هستند ولي بخاطر يه سري مشكلات يا فراموشكاري هاي فكاهي....اونا اينجا رو ديگه خونه دوست نميدونند و هر روز و هر دقيقه نميان پيش من مهموني...فقط بدونين(اگه اومدي و اينجا رو ديدي ) كه همچنان برام عزيز و دوست داشتني هستين....برین توی ادامه مطلب....یه جورایی تمدید خاطرست.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت0:52 AMتوسط سارا | |

 

اين دست پخت منه ها :D شك نكنين راست ميگم

چی بگم والا؟

من هنوز توی این قسمت از شخصیت و کارهام موندم که چرا وقتی غذا پختن و مامان شدن میوفته گردن من٬ همیشه غذای سوخته و نپخته میدم دست جماعت؟

نه حالا این هیچی..توی این تیکش موندم که من چرا اینقده ادعا دارم؟

ایییییییییییییش اینقده از آدمایی که ادعا دارن بدم میاد که نگو...من ادعا ندارما...شک نکنین راست میگم.

دیروز مامان خانوم عازم مشهد شدند و از اونجایی که اولین بار بودش که سفر بدون خانواده میرفتن کمی براشون سخت بود...اینم بگم که مامان خانوم و دوستاشون ۶نفری رفتن و خاله مرضی(دوست صمیمی مامان گلی و عشق خودم) و مامان جونمم جزو همین ۶نفرند.

از اونجایی که خواهر خانوم هم بعد از ۴روز اقامت در منزل عازم خونه دانشجویی خودش شد الان تو خونه ی ۳۰۰متری ما فقط یک نفر من + داداش به میزان لازم و حضرت پدر به ابعاد وسیع حضور دارن.

حالا اینجارو داشته باش که بنده جانشین رسمی تخت سلطنت مامان خانوم تا هفته آینده هستم.

خداییش اینقده حال میده هی به خوشتیپ(برادرم) دستور بدم که نگو...اصلا فک نکنین که از دستوات من به هیچ عنوان سرپیچی میشه ها...اصلا هم شبا پسرای فامیل نمیریزن خونه ما٬...تا صبح هم هیشکی پای تلویزیون و فیلماش نمیشینه٬ کله سحر هم من ساعت ۷ بیدار نمیشم که خوشتیپ رو روونه دبیرستان کنم

هیچم خدانکرده این فکر به ذهنتون خطور نکنه که من دچار کمبود خواب مزمن شدم.

باور کنین هنوز هم روزی یک بار میرم حموم با این تغییر که الان ۲روزه حمام نرفتم.

مامان بدو بیا دیگه

 امروز دوبار غذا پختم هر دوبارش سوخت....یعنی بهتر بگم یه طرف غذا جزغاله بود اونطرفش خام

خداییش فقط مامان ها میتونن مامان باشن..من که از عهدم خارج این کار.

¤من و خوشتیپ اینقده با هم تفاهم داریییییییییییییییییییییم که نگو

 

¤دیشب من و خوشتیپ با هم یه کلیپ با حال پر کردیم...بر منکرش درور که میگه من دست هرچی دیوونست رو از پشت  بستم...

طفلی بابا...مایه ی افتخارشم من

¤خونه داری ...بچه داری...بابا داری...اینهمه هنر رو خدا یک جا به من داده...دل همتون بسوزه..

هدیه من به شما:

مراحل طراحی یک چهره...نگاه کنید

5:22 PM

+نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت4:55 PMتوسط سارا | |