|
دلم پنير شور تبريز ميخواهد با گردو و نان تازه.... درست مثل آن روزها كه نان پنير سبزي ميخورديم و نان و پنير وريحان...شايد هم نعنا...! آن روزها نان و پنير ميخورديم با رايحه ي خوش عطرِ حضور پدر بزرگ.... يادت هست؟! چقدر خنده هايمان غذا را خوشمزه ميكرد و انگار بوقلمون بخارايي ميخورديم با گوزن كبابي...! اين روزها آنقدر كباب و بره و انواع طيور خورده ام كه احساس يك شير درنده و بي احساس را دارم. خوشا همان نان و پنير و ريحان.... پ.ن: ¤ميگن داريم درس ميخونيم واسه كنكور ¤2.زدم فرياد خدايا اين چه عشقيست... رفيقان را جدا كردن هنر نيست... رفيقان قلب انسانند خدايا... بدون قلب چگونه ميتوان زيست!!! خوشتيپ مدام تو خونه راه ميره و اين شعر جواتي رو تو گوشم ميخونه اين خوشتيپم حال داره ها!!!! 3.يه وبلاگ گروهي راه انداختيم با دوستان...خودش عالمي داره...خوچحال ميشيم بياين و از نزديك جمع بازيگوش ما رو ببينيد(لطفا تو سر و كله زدنامون رو نبينيد) ¤۳.مانتو خریدم....دلتون بسوزه ¤۴.یه آقایی اومد اینجا باهام دعوا کرد الان خیلی ناناحنم الان من دردم رو به کی بگم؟
آاااااااااااااخ...دهنم سوخت...چیقده این چاییه داخ بود عارضم که: این خوشتیپ جون بیش از حد من رو دوست داره و مدام من رو مورد لطف و مرحمت قرار میده. مثلا میخواد به من احترام بذاره و خوچحالم کنه ... یهو با یک حرکت غیر قابل پیشبینی میاد و از پشت بخلم میکنه و دل و روده و نای و مری و معده من رو همه رو با هم میلهونه و تحویلم میده مهتابی.... حال کردی نه؟! آقا...این خوشتیپ همش هی راه میره مدام این هرکول بازی هرکولس داره رو مخم راه میره...فک کنم یه جای دنج پیدا کرده واسه پیاده روی چرا پسرا اینهمه میمیرن واسه سر بازو و قاپ سینه و شکم؟ بگذریم: کم کم دارم با اتاق جدیدم اخت میشم.. ¤از زمانی که درسم تموم شده و برگشتم خونه....هر شب قبل از خواب یک ربع شمع روشن میکنم و بهش خیره میشم.... الان من یه دختر تیرماهیه پشت کنکوری هستم که تازه فارغ التحصیل شده بنظرتون یه آجر پاره ای...لنگ کفش کهنه ای....یه دسته کلید گم شده ای...چیزی نخورده تو مخ من؟! ¤جریان چیه که بلاگرد مدام ارور میده؟ امان از این سایت های ایرونی
وبلاگ جون دوست داشتنیه خودم تولدت مبارک. پ.ن: وبلاگم امروز دو سالش تموم شد و وارد ۳ سالگیش شد. ازت ممنونم برای همه چیز...برای همه مهربونی ها و سنگ صبور بودنات. -------------------- مههمان های عزیز لطف کنین قبل از خوردن کیک و حمله به شیرنی ها...کادوهاتون رو حتما تحویل بدین
چرا میگویند...چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید؟ حال که من میدانم... دست ها را باید شست...دست از تو باید کشید مهربانم... دستم را میشورم...از تو... و میگذارم راحت در زیر سرم و دراز میکشم در نور مهتاب و مناجات میکنم با خورشید نه با خورشید آسمان با خورشید حضورت و با خورشید وجودت گفتی بکش... دستت را از من کشیدم ولی ، چشمم را چگونه؟ و دلم را ؛ وشاید نفسم... ستون فقراتم در غم نبودنت با من لج کرده و مدام جیر جیر میکند مثل درهای کهنه و قدیمی که مدام جیر جیر میکنند... و شاید با روغنی خوب ، درست شوند... به من گفته بر نمیگردم... ومیخواهم کج شوم و جیر جیر کنم و شاید بخواهم بشکنم... کمرم هم خواهد شکست در غم هجرانت.. چند وقتی فراموشت کرده بودم در کوه در دشت در صحرا ولی تا کی؟ تا کی به ندای درونی ام بگویم خفه شو؟ تو نمیتوانی باور کنی اینقدر گفته ام خفه شو که اشک هایم همه خفه شدند... نه در زیر آب ... در دلم...در اعماق قلبم جایی که تو هستی جایی که تو با سنگدلی زنده بگورشان میکنی مهمان دلت شدم نه در واقعیت... در خیال در رویا چقدر دل تو با صفاست خوشا به حال صاحب دلت. راست میگویی که هیچگاه صاحب دل نخواهی داشت؟ پس چرا من باور نمیکنم؟ نه، نه ، نه ، عشق می آید روزی به بالینت ، در انبوه مژه های مشکی ات چنگ می اندازد و تو را از درونت می رباید وشاید... تو نیز ناخواسته همچون من بیدل شوی.... و شاید هییچگاه معشوقه ات تو را نشناسد... و شاید تو یک گام به جلو برداری. خسته ام.. از این همه عطر های مختلف..عطرهایی که بوی آشنا ندارند ... عطر های غریب و بی هویٌت.. میخواهندم ... نه برای خودم... برای زیبایی ام... و نمیخواهمشان ... نه برای خودشان...بلکه برای هوس های زودگذر. رودخانه هنوز هم جاریست جاریست و پر آب رود ، رود است... چه فرق میکند جیحون باشد یا کارون... دز باشد یا کرخه... زاینده رود باشد یا ارس... رود رود است... زلال است مثل قلبت جاریست مثل وجودت بخشنده است مثل ذاتت مینشینم بر سر رود.. رود من ... تو هستی... پاهای گر گرفته ام را آرام ارام فرو میکنم در آب خنک...شاید خنک تر از هر رودی ... و آرام میشوم با آرامشت. من چه کنم با بلبلان نغمه سرا که یک دم ارام و قرار ندارند و ماهی های کوچک رود... قرمز رنگ و طلایی وشاید آبی ماهی زیبای من ابیست رنگ آسمان است و پاک...مثل آب جاری. رعد و برق میزند... رویایم بهم ریخت فکر میکنم دیگر وقت رفتن است. |
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |