تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

 

دلم پنير شور تبريز ميخواهد با گردو و نان تازه....

درست مثل آن روزها كه نان پنير سبزي ميخورديم و نان و پنير وريحان...شايد هم نعنا...!

آن روزها نان و پنير ميخورديم با رايحه ي خوش عطرِ حضور پدر بزرگ....

يادت هست؟!

چقدر خنده هايمان غذا را خوشمزه ميكرد و انگار بوقلمون بخارايي ميخورديم با گوزن كبابي...!

 

اين روزها آنقدر كباب و بره و انواع طيور خورده ام كه احساس يك شير درنده و بي احساس را دارم.

 

خوشا همان نان و پنير و ريحان....

 

 

 

 

پ.ن:

¤ميگن داريم درس ميخونيم واسه كنكور...ولي نميدونم چرا مدام اين مداده ميره و رو كاغذ ها نقاشي ميكشه و شعر مينويسه.....هي بگم با اتود بازيگوش درس نخونين.

 

¤2.زدم فرياد خدايا اين چه عشقيست...

رفيقان را جدا كردن هنر نيست...

رفيقان قلب انسانند خدايا...

بدون قلب چگونه ميتوان زيست!!!

خوشتيپ مدام تو خونه راه  ميره و اين شعر جواتي رو تو گوشم ميخونه...اي خدا....يهني چي الان؟

اين خوشتيپم حال داره ها!!!!

 

3.يه وبلاگ گروهي راه انداختيم با دوستان...خودش عالمي داره...خوچحال ميشيم بياين و از نزديك جمع بازيگوش ما رو ببينيد(لطفا تو سر و كله زدنامون رو نبينيد)

 

¤۳.مانتو خریدم....دلتون بسوزه 

 

¤۴.یه آقایی اومد اینجا باهام دعوا کرد الان خیلی ناناحنم  الان من دردم رو به کی بگم؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت1:17 AMتوسط سارا | |

 

آاااااااااااااخ...دهنم سوخت...چیقده این چاییه داخ بود .

عارضم که:

این خوشتیپ جون بیش از حد من رو دوست داره و مدام من رو مورد لطف و مرحمت قرار میده.

مثلا میخواد به من احترام بذاره و خوچحالم کنه ... یهو با یک حرکت غیر قابل پیشبینی میاد و از پشت بخلم میکنه و دل و روده و نای و مری و معده من رو همه رو با هم میلهونه و تحویلم میده...بعدشم در کمال خونسردی میگه:

مهتابی.... حال کردی نه؟!

آقا...این خوشتیپ همش هی راه میره  بازو میگیره و هیکلش رو به رخ من میکشه....من رو کشتونده دیگه...هی مدل مو عوض میکنه...هی سر و سینه میده جلو...هی از من نظر میخواد.

مدام این هرکول بازی هرکولس داره رو مخم راه میره...فک کنم یه جای دنج پیدا کرده واسه پیاده روی

چرا پسرا اینهمه میمیرن واسه سر بازو و قاپ سینه و شکم؟

بگذریم:

کم کم دارم با اتاق جدیدم اخت میشم....البته هیچوقت نمیتونه جای اتاق همیشه مهربون و مرحومم رو بگیره ولی خوب..الان که دکوراسیونش رو عوض کردم خیلی دوست داشتنی تر و دنج تر شده٫ولی هنوز هم احساسات خوابیدم رو بیدار نکرده و ارامش سابق رو بهم نداده. 

¤از زمانی که درسم تموم شده و برگشتم خونه....هر شب قبل از خواب یک ربع شمع روشن میکنم و بهش خیره میشم....اینقده خوبه که نگو...مخصوصا اگه کتاب بریدا(پائولوکوئلیو)رو هم تو دستت داشته باشی و جو گیر بشی و بشینی بخونیش و چنان توهمات برت داره که احساس کنی بزرگترین ساحره ی رو زمینی...البته هستم ها...باور نداری؟چشمات رو ببند تا برات بگم روحت قبل از اینکه اینجا باشه کجا رفته و چه غلط ها که نکرده

الان من یه دختر تیرماهیه پشت کنکوری هستم که تازه فارغ التحصیل شده و هنوز مدرکش دستش نیست و نوشته هاش خیلی افسار گسیخته و نامنظمه...نمیدونم چرا حتی یک سر سوزن هم نمیتونم مثل ماه های پیش...مثل تیر و مرداد و شهریور و اینا بنویسم.

بنظرتون یه آجر پاره ای...لنگ کفش کهنه ای....یه دسته کلید گم شده ای...چیزی نخورده تو مخ من؟!

سارا هستم...یک تیر ماهیه...۲۱ساله ی پشت کنکوری.

 

 ¤جریان چیه که بلاگرد مدام ارور میده؟ امان از این سایت های ایرونی .

+نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت1:25 AMتوسط سارا | |

وبلاگ جون دوست داشتنیه خودم تولدت مبارک.

پ.ن:

وبلاگم امروز دو سالش تموم شد و وارد ۳ سالگیش شد.

ازت ممنونم برای همه چیز...برای همه مهربونی ها و سنگ صبور بودنات.

--------------------

مههمان های عزیز لطف کنین قبل از خوردن کیک و حمله به شیرنی ها...کادوهاتون رو حتما تحویل بدین...در غیر این صورت اصلا تضمین نمیکنم که زنده از اینجا برین بیرون یا نه.

سارا هستم...یه تیر ماهیه ۲۱ ساله.

+نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت3:38 PMتوسط سارا | |

 

 

چرا میگویند...چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید؟

حال که من میدانم...

دست ها را باید شست...دست از تو باید کشید

مهربانم...

دستم را میشورم...از تو...

و میگذارم راحت در زیر سرم

و دراز میکشم در نور مهتاب

و مناجات میکنم با خورشید

نه با خورشید آسمان

با خورشید حضورت و با خورشید وجودت

گفتی بکش...

دستت را از من

کشیدم ولی ،

چشمم را چگونه؟

و دلم را ؛

وشاید نفسم...

ستون فقراتم در غم نبودنت با من لج کرده و مدام جیر جیر میکند

مثل درهای کهنه و قدیمی که مدام جیر جیر میکنند...

و شاید با روغنی خوب ،  درست شوند...

به من گفته بر نمیگردم... ومیخواهم کج شوم

و جیر جیر کنم

و شاید بخواهم بشکنم...

کمرم هم خواهد شکست در غم هجرانت..

چند وقتی فراموشت کرده بودم

در کوه

در دشت

در صحرا

ولی تا کی؟

تا کی به ندای درونی ام بگویم خفه شو؟

تو نمیتوانی باور کنی

اینقدر گفته ام خفه شو که اشک هایم همه خفه شدند...

نه در زیر آب ... در دلم...در اعماق قلبم

جایی که تو هستی

جایی که تو با سنگدلی زنده بگورشان میکنی

مهمان دلت شدم

نه در واقعیت...

در خیال

در رویا

چقدر دل تو با صفاست

خوشا به حال صاحب دلت.

راست میگویی که هیچگاه صاحب دل نخواهی داشت؟

پس چرا من باور نمیکنم؟

نه،  نه ، نه ،

عشق می آید روزی به بالینت ،

در انبوه مژه های مشکی ات چنگ می اندازد و تو را از درونت می رباید وشاید...

تو نیز ناخواسته همچون من بیدل شوی....

و شاید هییچگاه معشوقه ات تو را نشناسد... و شاید تو یک گام به جلو برداری.

خسته ام.. از این همه عطر های مختلف..عطرهایی که بوی آشنا ندارند ...

عطر های غریب و بی هویٌت..

میخواهندم ...

نه برای خودم...

برای زیبایی ام...

و نمیخواهمشان ...

نه برای خودشان...بلکه برای هوس های زودگذر.

رودخانه هنوز هم جاریست

جاریست و پر آب

رود ، رود است...

چه فرق میکند جیحون باشد یا کارون...

دز باشد یا کرخه...

زاینده رود باشد یا ارس...

رود رود است...

زلال است مثل قلبت

جاریست مثل وجودت

بخشنده است مثل ذاتت

مینشینم بر سر رود..

رود من ... تو هستی...

پاهای گر گرفته ام را آرام ارام فرو میکنم در آب خنک...شاید خنک تر از هر رودی ... و آرام میشوم با آرامشت.

من چه کنم با بلبلان نغمه سرا که یک دم ارام و قرار ندارند

و ماهی های کوچک رود...

قرمز رنگ و طلایی

وشاید آبی

ماهی زیبای من ابیست

رنگ آسمان است و پاک...مثل آب جاری.

 

رعد و برق میزند...

رویایم بهم ریخت

 

فکر میکنم دیگر وقت رفتن است.

+نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت7:32 PMتوسط سارا | |

 

 

می دانید؟

او مثل چایی می ماند.

خستگی را از روحم می برد.

و خدا همان لیمو است.

ترش است.

ولی خوب است.

و خب

اگر نباشد هم اتفاقی نمی افتد.

 

پ.ن:

¤این نوشته متعلق به وبلاگ گنبد کبود است.

¤نقطه.

+نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت0:54 AMتوسط سارا | |