تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

به لطف  خدا هنوز زنده ایم و نفس میکشیم و چشمان دشمنان قورباقه صفتمان کوووووووور.

سلام سلام:

آقا جاتون خالی نبودین ببینین امشب چه خبر بوووود....

 

اگه بدونین...نه آقا جان...اصرار نکن...من هیچی نمیگم...نه نه... نمیتونی چاک دهن من رو باز کنیی...به جون آقا دزده همین الان با سیم دوختمش.

از وضع حال و احوال چی بگم که....

واالا از روزی که مامان جان تشریف فرما شده..یه دستم شده روزنامه و یکی دیگه شیشه پاک کن و اونیکی بغل قابلمه داره غذا میپزه و کاهو خورد میکنه...اونیکی دستم جارو میکشه...وا لا با یکی دیگه از دستام ماشین میرونم...با اونیکیش هم خرید میکنم...نه بابا...خیاطی بلد نیسم...وگرنه الان دست تو رو هم قرض میگرفتم و باهاش خیاطی میکردم.

جونم براتون بگه که...چارشنبه سوری چطور بود؟

از ما اگه میپرسین میگیم ... توپ بود آقا جان تووووووووپ...البته تانک هم اون وسط مسطا رژه نظامی میرفت ها..جاتون خالی...نبودید...ندیدید...

هرچی جوون و نوجوون تو شهر بود همه ریخته بودن وسط خیابون و این پلیسای زد شورش هم بغل دسشون...آقا ۴ تا نارنجک شوت میکردی اون وسط...۸۰۰تا باتون و پس گردنی میزدنت و میخوردی...خلاصه برا خودش صفایی داشت.

ما هم که اصلا شیطنت امسال نکردیم و این وظیفه رو به گردن داشتیم که آقایون و خانوما رو تشویق کنیم و زمانی که پلیس به مردم حمله میکرد ۱۰-۱۲ تا پسر رو پشت مانتومون قایم کنیم و ازشون حمایت کنیم و دسته جمعی(من...مامان..پدر...خواهر جون) بخندیم....

واسه خودمون یه پا سنگر بودیم و خبر نداشتیم...والا به خدا

تازه خوشتیپ با دوستاش رفته بود بیرون هی این کاماندوهای پلیس میریختن جوونها رو میزدن و میگرفتن....ما هم اون وسط مساطا خوشتیپ رو دیدیمم...از اونجایی که پدرم خیلی شوخ طبع و دوست داشتنیه یهو مثل این پلیسا از پشت سر خوشتیپ رو گرفت و چنان این عمل تند و غیر منتظره بود که دوستاش فرار کردند و رنگ خوشتیپ بنده خدا یهو به سفید تغییر کرد...آی خندیدیم...آی خندیدیم....

¤*۱*¤ پیشاپیش سال ۱۳۸۷ رو بهتون تبریک میگم و از خدای عزیز و مهربونم میخوام که به زیباترین آرزوهاتون برسین و هر اونچه که خیرتونه براتون پیش بیاد.

سال جدید سال خیلی خوب و خوش یمنیه....سالیه که یک عدد مقدس و دوست داشتنی رو توش داره...سعی کن به مبارکیه عدد ۷...حداقل به چند تا از افکارت و کارهات عمل کنی و به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کنی...تو حرکت کن...خدای خوبمون درای رحمتش رو به روت باز میکنه.

¤*۲*¤ بوووووووووووووووووووووووووووووووووم

جیییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

تتتتتتتتتتتق....توووووووووووووووووووووووق....

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

*+*+*+*+*+*+* چهارشنبه سوریت مبارک باشه فرزند ایران زمین....همیشه شاد باشی و گرمای آتش مقدس و باستان ما پشت و پناهت *+*+*+*+*+*+*+

¤*۳*¤ این آخرین پست سال هشتاد و شیشه....یهو دلم میخواد گریه کنم...خداحافظ هشتاد و شش....خدا حافظ ۲۱ سالگی....خدا حافظ دانشگاه....خدا حافظ همه اتفاق های خوب و بد امسال...خدا حافظ...خدا حافظ..خدا حافظ....

توی بایگانی ذهنم...کلی خاطره ی نو و جدید هست که مثل کتابای تازه و برگ نخورده بوی نویی و تازگی میده...باید کم کم بایگانیشون کنم.....کم کم تا چند روز دیگه کهنه میشن و دیگه نمیگم فلان روز که رفتیم فلان جا فلان اتفاق افتاد....میکم:

یادته اونموقع ها که رفتیم فلان جا......

**سلام هشتاد و هفت....خوش اومدی....قدمت خیر باشه....اسپند برات دود کنم؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت1:32 PMتوسط سارا | |

جونم براتون بگه که...

خدا وکیلی آدم رو سگ و خر و گاو بگیره...ولی جو نگیره...

چرا؟!

عرض میکنم خدمتتون:

امشب ینی حول و حوش غروب اینا بودش که خوشتیپ جون میخواست بره بیرون...منم که ماشالله مهربوووووووووووون...دستور اکید دادم که برام یک عدد کارت از نوع اینترنت بخره...خوشتیپ هم که لاااااااااایت...آرووووووووم...احساساتی...اصلا از این بچه من هرچی بگم کم گفتم بخدا خواهر..ببخشید برادر...

اومدیم که مثلا ارائه اندامی کنیم ... دستمون رو حلقه کردیم دور کمر برادر جان محترم و با زانو زدیم پشت زانوش(خدایی قهرمان بازی رو دارین ترو خدا؟:zonked:)

خوشتیپ جونم اومد که لایت برخورد کنه کمی مثل درخت طوفان خورده اینور اونور تلو خورد و مستقیم بر کل اندام ما فرود آمد...

 

یوقت خدای ناکرده فک نکنین که من تلاش کردم که خودم رو از زیر یه ورزشکار پر عضله بکشم بیرون ها..همونجا موندم گفتم یه ماساژی باشه واسه تن خستم :-O...

 

جونم براتون بگه... جوون بودم...گرم بودم هنوز...نمیفهمیدم...

خام بودم...بچگی کردم..الان میفهمم....

 

به برکت همین کیبورد...به عزیزی همین موس قسم که الان میفهمم چیکار کردم...آقا جان پشیمونم...پشیموووووون....

سر شب خاله ریزه جان مهربانمان آمد خانمان...آمدیم که چای تعارفشان کنیم..همونجوری خم جلوش خشکمان زد و در کمال حیرت فهمیدیم که در اثر کشتی کج فرنگی با خوشتیپ خان...به کمر و دنده هامان فشار وارد آمده و ما دچار ضرب دیدگی و آسیب شدید شدیم  به گونه ای که با هر نفس عمیق کشیدن اشک هامان گوله گوله سرازیر میشوند...

میبینین تروخدا...

آقا قربونتون برم...یه امامزاده ای...قدم گاهی...چیزی اگه نزدیکتون هست یه پارچه سبز از طرف من گره بزنین شاید خدا زود این کمر و دنده های من رو شفا بده...:confused:

 

¤خوشتیپ جون  از بیرون که اومد همینجوری هاج و واج من رو نیگاه میکرد و هی میگفت:

مهتابی...تو که الان مث مارمولک از سر و کولم بالا میرفی..چت شده یهو؟

یعنی شما فک میکنین من چم شده یهو؟نکنه خدا نکرده خود درگیری پیدا کردم؟!

 

 

پ.ن:

¤۱.تا ۲روز دیگه مامان خانوم برمیگرده...

مرشششششششد....بزن زنگو

دینگ...!!!.....

¤۲.دختر دایی جونم نیم ساعت پیش فارغ شد و باهامون تماس گرفتند گفتند که خدا بعد از ۱۵ساعت درد کشیدن یک پسر ککل زری داده بهش...خیلی خوشحالم...خیلی خیلی زیاااااد...-*-

 

مرشد...بزن زنگو

دینگ...!!!.....

¤۳. فیلم علی سنتوری رو دیدم...فکر نمیکردم یک فیلم ایرانی هم بتونه به این خوبی حرف هاش رو بزنه...خیلی عالی بود..اینم بگم که از ۲ساعت فیلم...اینجانب ۱ساعت اشک تمساح میریختم.

بزن زنگو

دینگ...!!!.....

¤۴.چند تا از دوست جونام مثل داش علی جونم...مرجان جونم...موش موشی...نگینم و بقیه به چند تا بازی دعوتم کردند که وقتی مسئولیت مامان بودن ازم گرفته شد میام و بازی میکنم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت0:40 AMتوسط سارا | |

 

براي آنكه دل كوچك چترم نشكند و چشمانش پر از اشك نشود...اين اجازه را بهش ميدم تا فقط يه همراه ساكت برام باشه...

هوا عاليست...از ان عالي هايي كه بوي خاك خيس ميدهد و باران زياد...از همان عالي هايي كه بچه كه بوديم خانه پدر بزرگ پر بود...همان روزها كه پس گردنمان ميزدند تا ياد بگيريم زير باران نبايد رفت...ولي من هميشه بر عكس همه چيز را ميفهمم...مثلا خوب ميدانم كه بايد زير باران با جتر بسته قدم زد،دويد،عاشق شد...

طفلك چترم كه هميشه از من ميترسد و هيچ حرفي نميزند و ترجيح ميدهد ساكت باشد ...يعني مجبور است كه ساكت باشد...

باران كه تمام شد و كم كم تصميم به رفتن گرفت....ديگر عاشقي بس است...!

من خوب ميدانم وقتي صداي تق تق باران بر روي سقف خانه مي ايد...

يعني : سلام مردم مهربان...من آمدم ... كسي خانه نيست؟!

ولي نميدانم چرا هيچ وقت در سقف خانه ما به روي باران باز نميشود...؟!

نميدانم چرا اتاق من سقفش از گچ است و اهن و آجر!

راستي چرا اتاق خواب صورتي رنگم شيشه اي نيست؟! با درختاني كه دور تا دورش...اتاقم را مثل جنگل كرده و آن درخت لوبيايش رسيده تا خانه پريان...!؟

چرا سقف اتاقم سوراخ نيست ولي خانه ي زهراي بيچاره هميشه باران ميبارد در روزهاي باراني از سقف خانه شان!

راستي چرا به زهرا ميگويند بيچاره؟!

يعني اگر منم سقف اتاقم را سوراخ كنم بيچاره ام؟!

 

 

پ.ن:

¤ دختر دايي كوچولوم به سوراخ ميگه خوراس!

¤ مامان 12 – 13 روزي نيست...بازم شدم مامان خونه

 

¤ سيستمم رو ويندوزش رو عوض كردم...الان هرجا ميخوام كامنت بذارم بايد حتما اسمم رو بنويسم چون اسمم رو تو حافظش نگه نميداره....با ويسم هم نميتونم كار كنم...ميكروفونش غير فعاله...الان كلي غصه دارم...چون هر جا برم بايد اسم و آدرس بنويسم...حتي توي بلاگ فا هم اسم كاربردي وبلاگهام رو نگه نميداره...چيكار كنم؟

 

¤ تا امروز هیچکدوم از غذاهام نسوخته...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت3:58 AMتوسط سارا | |