تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

هان؟!

راستش دروغ چرا....آره...تو این مدت اینقدر رفتم عروسی و تولد و از اینجور جاها که مثل گوشت گوشت کوب شده شدم!

والله بخدا...ترکیدم با این عروسی ها...میگی نه؟!

نگا کن..

اگه تا چند روز دیگه خبر نامزدی دختر عمم رو ندادم...اگه من خواهر زن نشدم...اگه دختر عمو خوشکله عروس نشد...بیاین همه شاباشای من رو بردارین واسه خودتون.

نه  بخدا....شوخیم کجا بود...همش رو جدی گفتم...

تو این دوهفته چنان ضرب العجل همه شوهر کردن که من هنوزم مبهوتم....البته دخی عمه جون که چند ماهه قراره با این آقا بانکیه ازدباج کنه..ولی عمه و شوهر عمه رضایت بده نبودند که...بیچاره دومادی...یه طومار شرط و شروط بهش دادن...اونم نخونده همه رو پذیرفته و تا چد روز دیگه قراره همه بپریم تهرون که نامزدیه خانوم رو بجشنیم.

ووووووي...نبايد ميگفتم!

خبر دوم اینکه:

شنیدین میگن خواهر زن نون زیر کباب میمونه؟!

تو تا حالا نون زیر کباب بودی؟!

انگاری دارم نون زیر کباب میشم! طفلی خواهر جان که قراره کباب بشه

عارضم که :

آقا تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!

والا بخدا من که اینقدر تو عید مخصوصا ۱۳بدر بهم خوش گذشت که دعا میکنم هر روز سال برام عید باشه.

هوا خیلی گرمه...تو اینجور فک نمیکنی؟از ۱ فروردین کولر ها رو روشن کردیم ولی هنوز خودمون روشن نشدیم!

از ۱۵ هر روز با میلی (دختر عمو)میریم کتابخونه که درس بخونیم...بد نیست تقریبا خوب میخونم....امروز که رفتیم دلمون خوش بود درس میخونیم...از ۷ تا ۱۰.۲۰ درس خوندم..از ۱۰:۲۰ تا ۱۱:۳۰ چرت زدم از ۱۱:۳۰ تا ۱۲.۳۰ هم من و میلی درباره عروسی و لباس و خرید و چی و چی و چی حرف زدیم.

چنان روز پر باری بود امروز که به خودم میبالم....تو هم می افتخاری مگه نه؟!

جمعه عروسی پسر همکار بابا بود که اتفاقا همسایه مامانم اینا میشد و بخاطر دوستیشون همه دایی و خاله ها رو دعوت کرده بودند...بابابزرگم آدم خیلی سرشناسی بود(یه صلوات برای روحش لطفا)واسه همینم ما اینجا خیلی برو بیا داریم و دوست و آشناها از در و دیوار میباره....من که خیلی هاشون رو نمیشناسم ولی وقتی برام تعریف میکنن ترجیح میدم که کلم رو مث آدمایی که همچی حالیشونه تکون تکون بدم و یه لبخند از نوع ژکوند هم بزنم.

خلاصه اینکه رفتیم عروسی و اووووووووووووووووووووووووووف....جاتون خالی...عروسی نبود که ... X پارتی بود...همه بچه ژیگول فشن شده...خیلی باحال بود ولی بدیش این بود که خیلی شلوغ بود...به طوری که تمام سالن یکدست برا خانوما بودش و حدود ۱۲۰۰نفر مهمون داشتن...اون وسط اینقده جای خواجه حافظ شیراز رو خالی کردم و غصه خوردم که چرا نیومد...آخه حافظ جان جشن روم به دیوار ختنه کنون نوه ی نویرش بود...واسه همین نتونس بیاد.

آقا این عروسیه ها...تا ساعت ۴.۳۰ صبح بزن بکوب داشت و تمام احکام شرعی و اسلامی از لخت و پتی بودن گرفته تا قر دادن در ملا عام گرفته و دانس با مردان اجنبی و چی و چی و چی همه رعایت شده بود.

جالب این بود که من اون وسطا میگشتم و پسرایی که قبلنا در مدرسمون میدیدم رو پیدا میکردم و با بروبچ دخی دایی و دخی خاله ها میخندیدیم به خوشتیپ و پسر خاله ها هم هیچی نمیگفتیم تا جونشون دراد.

حول و حوش ساعت ۱.۳۰-۲ چنان جو صمیمی برقرار شده بود  که حاج آقا میخواستند عریانی در ملاء عام رو حلال اعلام کن که با پادرمیونی حاج خانوم بخیر گذشت.

اين اركستشون هم كه ديگه ديدني بود...طرف از تهران برداشته بودن آوورده بودنش...اونم ديده بود جنوبي ها خيلي اهل بزن بكوبن...چنان روغن داغ ميداد به مجلس كه همه مث باروت و فشفشه بالا پايين ميپريدند...

آخر آخراش هم واسه بهترين رقص يه كادوي مشتي داد به يه دختره... يه سكه تمام بها...البته منم اگه واسه 1شب زدن 3مليون پول ميگرفتم بجاي 1 سكه 4تا ميدادم.

اون وسط مسطا اينقده همه خوشكل و صميمي ميرقصيدن كه هنوز در عجبم اين دوستيه 1 ساعته چطور اونقدر عميق بود كه.... سانسور

من و شکیبا هم داشتیم میمردیم از کرمای تو کمرمون که نمیشد بریزیمشون و خوب اونجا چون همه همکارای بابا بودند صحیح نبود قریدن...ما هم تا خونه زدیم و رقصیدیم و کلی حال کردیم.

ولي در كل شب خيلي خوبي بود و با اينكه ما اون وسط حكم چغندر و دسته كلنگ رو داشتيم و تنها كاري كه از دستومن بر ميومد دست زدن و شوت و سوت بود....ولي خوش گذشت....مخصوصا كه تمام صحنه هاش سانسور نشده بود من به شخصه تا ته يه دختره رو ديد زدم(هيز خودتي...خودش ميخواست...فك كن 2 متر هيكل همش نيم متر لباس نداشت ... بنده خدا پول نداشت يه دامن بخره كه از ب ا سنش پايين تر باشه...طفلك بالا تنه هم همش 30 سانت بود...آخهههههههه)

جونم براتون بگه این چند وقته اینقدر حرکات موزون انجام دادم که دستم داره کنده میشه.

عرضی نیست.

یینگ.یانگ:

¤۱. دو هفته نبودم...برا همینم به هیچکی سر نزدم....عف کنید و ببخشایید.

¤۲ من الان یه فوقک(فوق دیپلم) از نوع پشت کنکوری هستم...پس وظیفتونه بهم سر بزنین و اگه نیومدم پیشتون به دل نگیرین

¤۳ دچار کمبود خواب شدید شدم

¤۴ خواهر زن بودن چجوریه؟من اصلا حوصله ندارم یکی بیاد تو خونمون بخوره کنگر بندازه لنگر...مخصوصا که اصلا از اینکه خواهرم شوهر کنه خوشحال نیستم...بین خودمون باشه...دارم از ناراحتی و غصه میمیرم ... من خواهرم رو میخوام بدون نون اضافه.

¤۵ توجه کردین چیقد ازاین اسمیلی ها استفاده کردم این بار؟! فک کنم اینجا در حد انفجاره الان

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت9:50 PMتوسط سارا | |

 

 

آقا من هي بيام اينجا اعلام كنم دم همه بچه هاي جنوب گرم با اون عروسي هاي مشتشون..هي بياين بگين ... نه...كو عروسي؟!

 

عارضم خدمتتون اينجانب جميله هستم(از نوع رقاصش) 21 ساله از حوزستان...

 

جونم؟

شما...آره آره...همون كه رديف وسط نفر دوم صف چهارم نشستي...عزيزم امري بود؟

جان؟

سارا خودتي...آقا پاشو جم كن كاسه كوزت رو برو بيرون كه عمرا حوصلت رو ندارم...

 

آهان...داشتم ميگفتم:

 

طي دعوتي بسييييااااااااااااااااار باشكوه كه تلفنن و حضورا از جانب شخص دخي دايي جون مامان از ما صورت گرفت...ما به عروسي با شكوه شادي خانم(نوه دايي مامانم) دعوتيديم.

از اونجايي كه اين شادي از اون دختر هايي بود كه در همه مجالس عروسي و تولد و رقص و غيره پا به پاي من ميومد و بعضي وقتا از منم پيشي ميگرفت(همون گربه)حق بسيار بزرگي به گردن اين حقير داشت.

اندر حوالات من :

جونم برات بگه خوااااهر + برادر....

والا از صب تا حالا مدام تو آرايشگاه و پاي سشوار و لباس و تمرين رقص و غيبت كبري خانم و تعريف از صغري خانم و اينجور چيزا گذشت...فك كنين من ساعت 5 تازه از آرايشگاه اومدم خونه ،فك نكنين يوقت خداي ناكرده رفته بودم مكاپ و شينيون و اين حرفا هااااااا....گاز بگير زبونت رو...من رفته بودم اصلاح...تازه كلي آدم هم برده بودم با خودم.خيلي گلم نه؟

جونم براتون بگه كه چنان آرايش خوشكلي كردم و موهام رو حالت دادم و با كليپس بردم بالا و بلنداي موهام رو خوشكل كردم كه جماعت من رو بجاي عروس اشتب گرفتند(آقا قربونت...اون دوماد رو چند لحظه به من قرض ميدين لطفا؟) 

خلا صه اينكه از ساعت 9 تا ساعت 2 شبه  بنده داشتم ميقريدم و شاباش جمع ميكردم...اينقده سوت و هورا و جيغ هم كشيدم كه الان اگه با من بحرفين بي شك من رو با خروس زري پيرن پري اشتباه ميگيرين...حالا جالبش اينه كه امشب تازه حنابندون بود و من قصر  در رفتم...بنظرتون فردا با اين پاهاي آش و لاش و صداي گرفته و نگاه هاي شادي و بِكش بِكشاي دخمل خاله هاي شادي و شيطنت هاي خودم...بنده از اون عروسي باشكوه پول ساز جون سالم بدر ميبرم؟!

زاستي...بنده انواع رقص هاي كشف نشده عالم رو هم الان بلدم...ميخواين يادتون بدم؟!

 

پخ نخ:

  1. بعد از مدت هاي خيلي خيلي طولاني بالاخره يه عروسي رفتم كه مث قديما تو خونه بود...البته اين در نوع مجلل احتمالا اگر منم خونه 650متري داشتم تو خونه جشن ميگرفتم...!
  2. تعريف از خود نباشه اينقده خوشكل شده بودم امشب كه اعتماد به نفس كاذب گرفتم كه من ميتونم زيبا ترين زن سال دنيا معرفي بشم...بخدا شوخي نميكنم.
  3. 2روز پيش مدل عروس شدم...اينقده باحال بود.
  4. عيد پر پولي بود امسال..با عيدي هام چيكار كنم؟!
  5. از طرف مرجاني و مهسا جونم به بازي دعوت شدم....به روي چشم...بازي هم ميكنييييم
  6. سلام عليكم
  7. هويجوري چون هفت رو دوس داشتم...خواستم 7تا شه.

 

+نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت1:52 AMتوسط سارا | |