تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 

این رو ببینین...
بیچاره از دیروز بعد از ظهر همینجوری دمر مونده که من بخونمش...ولی کو حال و حوصله؟
بذا باشه تا صبح دولتش بدمد
شده تا حالا بخوای یه چیزی رو دیگران نفهمن...بعد بگی فلانی به کسی نگی من این کار رو بلدم ها!
بعد 1ساعت بعد نوه عموی پسر خاله ی مامان دختر عموت بیاد بگه:
راستی شنیدم خیلی تو فلان کار ماهری....بیا و یه کاری هم واسه ما بکن!
نه مرگ من تا حالا شده؟!
چن ماه پیش که بسلامتی برگشتم خونه به مامانم میگم:
مامان...به کسی نگی من بلدم فال قهوه بگیرما...اصلا خوشم نمیاد کسی بدونه...میگه اوا...چرا؟ مگه بده؟ میگم خو دوس ندارم...میگه هرجور راحتی..میل خودته.
بعد فک کنین چن وخ پیش زنداییم اومده بود اینجا بعد مامانم میگه:
سارا بیا یه فال واسه زنداییت بگیر ببینیم میتونه این کاره رو انجام بده یا نه!
برگشتم میگم مگه من بلدم فال بگیرم؟
زندایی میخنده میگه...پس من از صابخونم یاد گرفته بودم؟!

دیروز *باربی(صمیمی ترین دوستم) و مامانش اومدن اینجا بعد باربی برگشته میگه:
یه فال واسه من و مامانم بگیر...هی من ابرو پرت میکنم هوا و اشاره و اینا که حرف نزن بابا....

بعد میگم من که فال بلد نیستم بگیرم...میگه پس عمه ی من بود چند ماه پیش برامون فال گرفت؟ بعد نشسته جریان این فال و صحت حرفاش و اینا رو باسه مامانم و مامانش تعریف کرده ...بعد هم مجبورم کردن واسه 3تاشون فال بگیرم.
جالب اینجاس که هیچ وقت حوصله ی اینکه برا خودم فنجونم رو بخونم رو اصلا ندارم.

خداییش آدم وقتی اینهمه مهر و محبت و راز داری رو میبینه ها... دلش ميخواد همش قربون همه بره

پ.ن:

*امشب رفت تهران...آخه اونجا موندگار شد و بعد از اتمام دانشگا همونجا خونه خرید و رف سر کار

¤ بنده به هیچ عنوان هیچگونه فال و پیشگویی رو قبول ندارم و همه اینا رو سرگرمی میدونم که در کمال تعجب تا حالا 80% چیزایی که برای دوستان گفتم درست بوده و برای خودم 0%

همچنان مریضـــــــــــم!

کاری که دستمه به اینجا و اینجا رسیده فیلا !


 

+نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت3:3 AMتوسط سارا | |

 

میدونین من یه عـادتی دارم که هر وقت مریضم...بدنم سست میشه...بعد شل و ول راه میرم.

امروز خوشتیپ اومده میگه:

سارا..تو چرا اینجوری راه میری؟!

بعد بروبر نگام میکنه و با کمال احترام میگه:

اااااااااااخ...حالم ازت بهم میخوره!!!!

**جان من اجازه میدین من همین الان قربون خوشتیپ برم؟...

 

امروز نوشت:

توجه كردين بلاگفا رنگ كامنت دوني رو تغيير داده؟! 

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت5:14 PMتوسط سارا | |

دارم ميسوزم از گرما...راه حل هم نديد كه 2تا كولر روشن كردم و جونم درومد بس كه مستقيم برم بشينم جلوي بادش...آقا جان تب دارم تب..ميفهمين يني چي؟

مردم بس كه آمپول زدم...الان تبديل شدم به يك سبد آب كش.

2روز پيش رفتم مسواك بنزنم ديدم خمير دندونمون تموم شده...رفتم تو كمد كه يكي ديگه بردارم ديدم منبع ته كشيده...خلاصه چشتون روز بد نبينه يه شب بي مسواك خوابيدم...الان عقده ي مسواك گرفتم....از صبح تا الان 5 دفعه مسواك زدم...تازه الان بازم ميخوام بزنم...!

هان؟

خو چيه؟

دلم ميخواد.

 

¤ خداییش خیلی حال میده آدم داداچ مث داداش من داشته باشه هااااااااا!

میشینیم با هم فیلم نگا میکنیم....بعد دیگه فیلمه خیییییلی احساسی میشه نه اینکه فک کنین خدای ناکرده یهو سر از زیر پـــتــــو در میارن آ....

 نههههههههههههههه فقط میرن اون زیر میرا که جوراباشون رو نشون هم بدن جون تو...

بعد فک کن یه بادی به غبغبه میندازم و میگم:

سرت پایین...الهی بمیرم...بچه یهو سرش میره توی پٌرزای فرش...چه مهربونم من ها...فک نمیکردم اینهمه این بشر حرف گوش کن باشه!

 

¤ مامان میگه:

بچه بودم بعد با خاله کوچیکه رفتم سر کلاس(گلدوزی) بعد اینقده شیطون بودم که به وسایل استادشون دس میزدم...بعد اون خانومه بهم گفته:

دختر گلم دست نزن...منم چنان بهم برخورده پشت چشمم رو نازک کردم گفتم:

آااااااااااااااااااااااااااااا؟ من که چشام آبیه!.....

 

حالا فک کن بخاطر این که چشام رنگی بوده چقد من پررو شده بودم والا...اونم خندیده گفته خوب منم چشام سبزه!

 

نکته اخلاقی:

هر بچه ای که خوشکل بود خیلی بهش رو ندید...یهو دیدین گند میزنه به هیکلتون

 

 

پ.ن:

کاش الانم اون اعتماد بنفس رو داشتم...والا بخدا!

 

¤ یادتونه این طرحه رو؟ حالا ببینین چی شده...(نمیتونم آپلود کنم...ایشالله بعدا)*

من بپای این چشمام رو دادم...آخ ننه جون...اون عینک من رو بده دستت درد نکنه.

خدایی دیدین چجوری پرسپولیس برنده جام شد؟ من که ترکیدم بس که جیغ و سوت زدم...

 

(واه واه واه...دختر رو چه به این کارا؟!)

 

 

¤دلم میخواد..از این اسمیلی ها زیاذ استفاده میکنم....مشکلیه؟

به امید روزی که نسل میمون بزرگ (از نژاد ا ح م ق ی) منقرض بشه....آمین

فیلن....پاپای!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت0:37 AMتوسط سارا | |

 

 

والا دلم میخواد آپ کنم و یه عالمه حرف خوب واسه گفتن دارم...ولی تمامش توی ذهنم میمونه و جرات لازم واسه به تحریر در اومدن رو نداره...حالا چرا؟ خودمم نمیدونم.

مه سیما(خواهر جونم)جمعه ۱۳ اردیبهشت عقد کرد....از بعد از عقدش تا حالا یه بغض خفه مدام تو گلومه که مدام میشکنه و تمومی نداره.

همه با ازدواج کردن یکی از اعضای خانوادشون شاد میشن و خدارو شکر میکنن و با خیال راحت به  زندگیشون ادامه میدن...منم تا قبل از عقد مدام دعا و آیة الکرسی که خدا جون قربون مرامت اگه این آقاهه لیاقت خواهر مهربونی مثل مه سیما رو داره تروخدایت همه چیز تموم بشه بخوبی و خوشی در غیر اینصورت تا اولشه همه چیز تمام بشه و خلاص.

یادمه ۱ هفته قبل از بله برون خواهر جون٫ اینقدر استرس تمام وجودم رو گرفته بود که چنان صورتم پر از جوش شد که به عمرم خودم رو اینجوری ندیده بودم...شبها خوابم نمیبرد و دستم از بازو به پایین عصبی شده بود و نمیتونستم تکونش بدم...مامان هم دسته کمی از من نداشت.

حالا که همه چیز بخیر و خوشی تمام شده از یادآوری اینکه خواهرم دیگه تمام و کمال مال من نیست غصم میگیره و ناخودآگاه دلم میخواد زار زار گریه کنم.(خودخواه هم خودتی)

خواهرم خیلی خوب و ماهه...ولی من شاید بخوبی و مهربونی اون هیچوقت نبودم...الانم که دوران شیرین عقد و اوج احساس و خوشی هاشونه....

جانم؟

به نام خدا:

سارا هستم در نقش کلنگ همسایه !

بگذریم.

داماد دار شدیم...مامان همیشه دلش میخواست یه داماد داشته باشه....آخه میدونین...این آبجی خانوم ما دست ردش خیلی عالی بود...هرکی میومد جوابش منفی بود...قربونش برم انگار ملت بیکار بودن هی بیان و برن...اونم مدام نگاشون کنه و بگه:

نه

اصلا کلا عاشق کلمه نه شده بود...باور کنین...

زمانی که کارشناسی ارشد قبول شد مامان تمام ترسش از این بود که تا حالاش بی تفاوت بوده از این به بعدش چی میشه...که خداروشکر الان یه شوهر خوب و مهربون و دوست داشتنی و آقا نصیبش شد و آرزوی مامان جونم براورده شد.

پ.ن

دارم روی یه طرحی کار میکنم که برمیگرده به سال ۱۳۸ هجری که نمای ورودی آب انبار شهر قزوین رو نشون میده.

کارش بیشتر ز اینکه گرافیک باشه معماریه...ینی کلا معماریه ولی خیلی ازش خوشم اومده.با اینکه طرحش خیلی ریزه و چشمام داره در میاد ولی دوست داشتنیه.

۴-۵ساعت رو همین یه کوچولو کار کردم

¤دلم واسه روزانه نوشتن های بامزه و قشنگم تنگ شه...بنظرتون من افسردگی نگرفتم؟!

¤خوشتیپ داره دوران نوجوونیش رو پشت سر میذاره..خیلی قد و یکدنده شده...طبیعیه یا فقط داداش من اینجوری شده؟!

¤دلم برای روزهای خوش دانشجوییم و دانشگاهم و طرح های نمونم تنگ شده.

همیشه توی گروه طرح هام جزو بهترین ها بود و تمام اساتید میشناختنم...مشکل من اینه که تا یه نفر نیاد بگه:

سارا برام روی فلان طرح کار کن یا یک کار تو این مایه ها و فلان میخوام...انگار اصلا بلد نیستم باید چیکار کنم...بنظرتون چیکار کنم من؟!

چرا اینجوری شدم!!!!

دارم میرم دانشگاه...تو نمیای باهم بریم؟! ماشین دارم ها (برگرفته از کتاب خواب های طلایی سارا)

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت3:20 AMتوسط سارا | |