|
قبل از اینکه شروع به سخنرانی جدیدم کنم لطف کنین همگی ساکت بشینین و یه دیوار تر تمیز هم بذارین جلوم که راحت بتونم مخم رو بکوبونم توش....
ممنونم. جونم براتون بگه که این درس خوندن عجب فازی به آدم میده... نه خدایی جدی میگم. قبلنا که درس میخوندم همش حوصلم سرمیرفت و نگاه کردن به در و دیوار و فکر کردن به هر چرت و پرتی رو به درس خوندن ترجیح میدادم...ولی الان اوه اوه اوه...میشینم پای یکی از کتابا که مثلا درباره رنسانس توضیح داده...بعد مطلب که تموم شد نیست بار علمی من خیلی بالا و خدا هستش...زیر چشمی به کتابه یه نگاهی میکنم و میگم ایششششششش....این که کامل نبود...بعد انواع کتب هنری رو جلوم باز میکنم و مبحث مثلا رنسانس رو میخونم و همش اون وسط مسطاش میگم الهی...عزیزم...چه باحال...چه خوشکل...چه فلان...چه بحمان... باور بفرمایین من امسال اگه نفر اول کنکور هنر ... کاردانی به کارشناسی نشم میرم و با دولت دس به یقه میشم... حالا این سالی که گذشت از خودگذشتگی کردم و هیچی نگفتم٫خانمی کردم٫نجابت به خرج دادم٫بزرگواری کردم...میدونم٬ ولی سال دیگه یه خون گنده راه میندازم.... شما هم طرفدارم میشین...مگه نه؟ آقا از وقتی که شرو به درس خوندن کردم با خودم عهد کردم که نباید وزنم بره بالا...اینقده غذاخوردننم خنده دار شده...فک کنین مدام با قاشق مرباخوری توی یک کاسه ی ماست خوری غذا بخوری و با انواع مایعات روزانه سر و کله بزنی و سالاد و اینا واسه اینکه معده رو گشاد میکنه نخوری و تازه عید هم عروسی خواهر جونت باشه...به به...چه شود.... ولی خدایی من هرچی وزننم کم میشه اعتمادبنفسم ۲برابر رشد میکنه....فک کنم رابطه تنگاتنگی باهم دارن...برم یه ۴تا کتاب دربارش بخونم ببینم دنیا دست کیه. جونم براتون بگه که از امروز خیلی راضی بودم...به مه کارهام رسیدم...هم مشقام رو خوندم...هم سازم رو بعد از مدتها درآوردم و تمرین کردم...هم مهمونی رفتم و خوش گذروندم هم دوچرخه سواریم رو رفتم...تازه کلی هم بهم با همشون خوش گذشت...یک برنامه ریزی خوب میتونه تو روحیه ی آدم خیلی موثر باشه....(سخنی از دکتر سارا) یکی پیدا نمیشه که ماهان شرکت کرده باشه؟ دهه....ببینین تروخدا رو چه دیواری دارم یادگاری مینویسم من....جونم؟ دیوار نیست؟ آخ ببخشید رو چادرتون رو با میخم سوراخ کردم ما همچنان یک گرافیستیم..و هنر مند. بازم استفاده از اسمیلی خونم رفته بالا...خدایی میبینی تو ۲خط نوشته چند تا اسمیلی بکار بردم...ایییش ....خدا وقتی داشت بین همه جنبه رو تقسیم میکرد... یادش رفت کمی هم به من بده. قربون همگی
به به...به به بالاخره من هم به جمع عزیزان ماهانی پیوستم... بزنید اون کف قشنگه رو(به افتخارم) عارضم که امروز صبح مامان خانوم مثل همیشه از کله سحر تو گوش من مشغول طبل زدن بودند و اینقدر طبل و دهل زدند تا مجبور شدم صبح زود حدودای ساعت 10 از خواب بیدار بشم. بعد از خوردن صبحونه و یه دستشویی مختصر و کمی ور رفتن به چهره تو آیینه و معاینه دندونای آسیاب و اون دندون تَهیٌه که میگن عقلمه و کمی آرایش واسه چاشنی کار...زدیم از خونه بیرون. آی جاتون خالی اینقد اینجا هوا خوبه که نگید و نپرسین...یوقت فک نکینین گرمه ها...اصلا و ابدآ. خلا صه به همراه مامی جونم رفتیم موسسه ماهان ثبت نام کردم . 3تا کتاب ناقابل رو به قیمت 45000 تومن خریدم و با مامان تو شهر یه تابی خوردیم و برای خرید سبزی خوردن به باغ کوچیکی که نزدیک رودخونه بود رفتیم و کلی خاطرات خوش بچگی هام برام زنده شد. آخــــــــــــــــــــــــــی...یادش بخیر...من بچه بودم عاشق این باغ و باباپیره بودم...میدونین تو باغ 3تا استخر کوچیک هست که قدیما سبزی ها رو اون تو میشستن...الانم به هوای اونموقع ها یه سرکی تو استخر کشیدم و چنان جیغی زدم که مامان و دایی جان ناپلئون همزمان دوویدن طرفم و بعد یهو دایی یه جوری نگام کرد که لپام گلی شد.... خو چیه مگه؟ کی از قورباقه نمیترسه که حالا من دومیش باشم؟! عرضم به حضور مبارکتون که از وقتی باربی و سَم سَم آرایشگاهشون رو راه انداختن تبدیل شده به یک پاتوق واسه ما رفقا. راستش اوایل زیاد اونجا میرفتم هر کدوم از بچه ها هم که میومدند مدام تماس میگرفتند که سارا پاشو بیا..تازه بعضی ها شونم به شرط اینکه ساسا اونجاس میومدن واسه همین همه دیگه عادت کرده بودیم...ولی کم کم که مشتری ها زیاد شد من رفت و شدم رو کم کردم..میگم نکنه یه دفعه سروصدای ما باعث بشه که مردم بذارن برن. خلاصه امروز 50بار موبایل جان زنگید که بابا پاشو بیا بیمعرفت همه منتظریم....آقا جاتون خالی خیلی خوش گذشت... تازه خاله ریزه جونم و الیله دخترش هم اومدند و کلی خوش گذشت. وقتی که خوشتیپ درایور میشود: دیشب من و خوشتیپ تصمیم گرفتیم که بریم وتو شهر تاب تاب بازی کنیم و کمی بچرخیم... کلی خیابونارو بالا پایین کردیم و رفتیم لب رودخونه و گشتیم و اینا...بعد رفتیم دنبال پگ پگ و نگ نگ (با کسره بخوانید) دوتا دخی دایی هام تا اون ها هم بیان... خلاصه خوشتیپ هم که ماشالله قربونش برم هم خیلی ماه شده هم بالا بلند و خوشگل و تو دل برو... آقا فک کنین چنان در اوج سرعت دستی میکشید که ماشین یهو دور خودش میچرخید و ما سه تایی کلی جیغ میکشیدیم و میخندیدیم... یه چند باری هم از دست پلیس جون سالم بدر بردیم و همین گریز از پلیس باعث شد تا خوردن بستنی و آیس پک کنسل بشه. اییییییییییییش....این آقایون پلیس هم که چش ندارن ببینن ما جوونا خوشیم. آقا ما چرخ میزدیم و خوش میگذروندیم...بعد این خانوما که یه چشم دارن و دور چشاشون چارچه سیاهه هی به ما چش غره میرفتند...تازه بعضی از آقا ریشو ها هم از ما خوششون نمیاد. ای زندگی.....بیا من رو بخور! پ.ن: ماهانی های عزیز...شما پکیجی که از موسسه ماهان گرفتید شامل چه چیزهایی بود و چه مزایایی این موسسه داره؟! هلپ می پلیییییییییییز تنکس اِ لات !
تا حالا شده یهو انرژی های مثبت و منفی از در و دیوار بریزن رو کلتون و احساس کنین که ممکنه هر آن زیر فشار این انرژی های بسیار بسیار بسیار لطیف و خشن در دم جون خودتون رو بدین؟ هوم؟! خوب این چند روزه من دقیقا دچار همین انرژی های فوق العاده هیجان انگیز شدم به طوری که ( اطسه کردم...صبر اومد پس نمیگم بطوری که چی.) خلاصه اینکه در نبود من لطفا نگران نباشید چون به هیچ وجه نمیرم خودکشی کنم بلکه من الان مشغول درس خوندن به شیوه آق بیولانکسی هستم. بجون خودم اگر کنکور امسال هم قبول نشم قید هرچی درس و مشق میزنم و به بابام میگم من رو بزور شوهر بده تا درس عبرتی باشم برای تاریخ...چطوره؟! تازه نه از این شوهر سوسولای امروزی ها...شوهر هم شوهرای سال 40 از اون سبیل کلفتای غیرتی که کلاش رو یه وری میزاره و گوشه چشمی نگاهت میکنه و سالی یه بار هم نمیاد ببینه زنده ای یا مرده. هان؟ چیه اینجوری نگام میکنین؟ کی میگه شوهر داری بده؟ حالا درسته که دست و پات بسته میشه و آزادیت میره زیر خط فقر زندگیه مخفیانش رو ادامه میده و هر روز 10-20 تا کتک نوش جون میکنی و روزی 10 بار از نمک زندگی که همون دعوا باشه استفاده میکنی و گه گاه اینقدر زندگیت شور میشه که رگه ی تلخی پیدا میکنه و همش دلت میخواد هرچی نمکه بگنده و بریزیش دور...درسته که 10-15 تا بچه دور و برت رو میگیرند و زندگیت شیرین میشه اینقدر که دلت رو میزنه. درسته که مجبوری چادر ببندی کمرت و روزی 3بار بری رو پشت بوم نون بپزی و 50 بار کهنه بچه بشوری چرا که من میدونم این پمپرس ها اصلا بهداشتی نیست...زنده باد کهنه 1000بار مصرف. حالا کمر درد و پا درد و درد داشتن 3تا هووی رنگاوارنگ و زورگویی شوهر خان به کنار....یخ حوض رو عشقه و دستای پر از دردت که باید تو اون سرمای زیر 0 بری بشکنی و آب حوض عوض کنی( ! ) هر روز ظهر غذای خانواده و هوو ها و مادر شوور و خواهر شوهر و برادر شوهر های همه کاره و زنهای رنگارنگشون رو بپزی و بذاری جلوشون و بجای دستت درد نکنه یه تو سری محکم هم نوش جون کنی. بنظرتون مشکلیه؟ زندگی خیلی هم قشنگه. دِ حالا اگه جرات داری نشین درس بخون و کنکور قبول نشو تا بهت بگم یه من ماست چقدر کره داره.آره جونم. پ.ن: ۱¤ شما نترسین...من فقط کمی مخم تکون خورده و همه این تهدید ها واسه خودمه نه شما ۲¤ شیوه آق بیولانکسی شیوه ای هستش که آدم از 24 ساعت 23.30 ساعت رو به ابطال میگذرونه و 30 دقیقه باقی مونده رو به خوندن درس و نقاشی و موسیقی و عبادت و نظافت و کارهای دیگه میپردازه. من نوشت: این روزها حالم مدام دگرگون میشود..دمی خوبم و دم بعدی تا مرز جنون هم میروم.
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |