|
خوب واقعیت اینه که الان چرا من اومدم اینجا بنویسم؟ خدا میدونه... میدونین....ما یک خونه ی سازمانی داریم که تا اینجا 1ساعتی فاصله داره در اصل یک مهمان سرا هستش و من و ننا(دختر خاله ی عسیسم) از شنبه تا 5شنبه هر هفته میریم اونجا میمونیم و درس میخونیم و به برنامه استخر و شنا و ورزش و اینها هم میرسیم و خیلی بهمون خوش میگذره... آقا فک کنین هر شب تا 3-4 بیدار...صبح تا ساعت 9 خواب(اروا دلمون) بعد پا میشیم صبحونه میخوریم و تو سروکله هم میزنیم و یکی دو ساعتی درس میخونیم... ییهو میبینی یکی داره در خونه رو میشکونه... میرم میبینم آقا حمید(مهماندار اونجا...ما کلی با این مستر حمید برنامه داریم)با ظرف های گنده ی نهار و مخلفات دم در واساده: اوااااااااااا...آقا حمید..تروخدا اینهمه غذا نیار...باید همه رو دور بریزیم...اندازه 1 نفر بیار...اما کو گوش شنوا؟ هر روز به اندازه 8نفر نهار و 10 نفر شام میاره حالا اونهمه میوه و چیزمیزایی که میاره بکنار ... جونم براتون بگه روزی از این روزها که من و ننا مشغول درس خوندن بودیم...یهو شوخی شوخی بحثمون شد و. گلاب به روتون ...روم به دیوار اومدم بهش بگم کثافت یهو قاطی کردم و گفتم: Im Gi* You ! ننا هم نامردی نکرد و در حالی که از خنده اشکش درومده بود گفت: And You ... بعدهر هر شروع کرد به خندیدن و مدام میگفت yes Yes.... نتیجه اخلاقی: وقتی شما زبان مادری را نمیتوانید به درستی صحبت کنید...غلط میکنید جو میگیردتان و به زبان بیگانه میحرفید. * یعنی کثافت
>>>>>>
الان نوشت: بچه ها کتابخانه آنلاین قفسه هک شده؟! :(
ببینین این چقدر جیگره....وای خداااااااااااااااااااااا
داشتم کتاب "میسیو ابراهیم و گلهای قرآن" رو میخوندم و فنجون قهوم رو محکم تو دستم نگه داشته بودم. نمیدونم چرا .. ولی خیلی دلم میخواست گرمای بدنه ی فنجون دستم رو داغ کنه یا بهتر بگم بسوزونه... فنجون کوچولو رو کف دستم گذاشته بودم و با انگشتای بلندم دورتادورش رو حلقه زده بودم... دلم میخواست بیشتر از اینکه قهوه رو بخورم ... بوش رو با تمام وجودم ببلعم... کلا من همیشه همیینه عادتم...اول حس بویایی...بعد چشایی و لامسه و این حرفا. نمیدونم این چه احساسی بود که به این فنجون قهوه داشتم... چسبوندمش رو گونم و در حالی که حالت دستم همونجوری دور فنجون بود...نفس میکشیدم و احساس میگردم که فنجون هم تنفس میکنه...یک نفس...دو نفس...3نفس... وقتی دست روی گونم کشیدم.... رطوبت نفس هاش مونده بود و هنوز احساس سرور و شعفی که اون قسمت پوستم پیدا کرده بود رو میتونم حس کنم. فک کنم پاک زده به سرم. رفتم آشپزخونه چای دم کنم...کتری داشت جوش میز و قل قل میکر...سرش رو برداشتم و گوشم رو بردم نزدیک دهنه ی کتری ،چشمام رو بستم و همه حواسم رو جمع کردم و به صدای جوشیدن آب گوش میدادم...که احساس کردم شدیدا گوشم میسوزه.... با اجازتون با بخار کتری گوشم جیز شد. دیشب میخواستم هنر نمایی کنم و لازانیا درست کنم....داشتم ظرف های لازانیا رو که تو فر بود چک میکردم که دستم چسبید به سینی فر و یک خط گنده روش افتاد... مرگ من ... نشد من یه بار از کنار اجاق گاز رد نشم و دست و پا و گوش و کل هیکلم رو نسوزونم...وقتی هم که من نمیرم پیش اجاق...اجاق محترم فراورده هاش رو میفرسته دنبالم. بعد زمانی که دانشجو بودم وقتی هرکی میگفت شام و ناهار چی داری میگفتم شیر و نون پنیر گردو...یا بیسکویت یا کنسرو... همه باهام دعوا میکردند که خاک بر سر لندهورت کنند.... تو با اینهمه هیکل وقد و قواره از پس یه ناهار پختن بر نمیای؟ جان من ... حالا من نرم بمیرم؟! پس نوشت: خدایا...یه ایمنی کامل نصیب این بدن من بفرما... آمین
باور کنین اینقده خستم که دلم میخواد همینجا بگیرم بخوابم...
امروز اینقده دویدم و ورزش کردم و تو باغچه نرمش کردم که کل تنم رو انگار با بیل کوبیدن... خبر خبر خبردااااااااااااااااااااار: به زودی دوره مربی گری درجه ۲ رو هم میگذرونم و از درجه ۳ به درجه ۲ ارتقا پیدا میکنم...اینقده خوچحالم که نگو نپرس...امروز باربی کیو(دوست عزیز و استاد شنام) میگف : سارا طی یکی دو هفته آینده باید بریم برای مربی گری درجه۲ اهواز...حالا فک کنین ماه آینده هم تمرینات نجات غریق شرو میشه... Wo0oW یکی این وسط من رو بگیره...چه خوچکل شدم امشب=)) ینی الان بیش فعالی من زده بالا و اینقده فعال شدم که میترسم کار دس خودم بدم.... والا تا امروز روم نمیشد به کسی بگم مربی شنا هستم بس که تو این یک سالی که برگشتم بخور بخواب کردم و مث یه توپ قل قلی شده بودم.... ولی فک کنم تا ۲ ماه دیگه همه دنیا بفهمن که من هم مربی شنا هستم و هم تا چند وقت دیگه نجات غریق...تازه...اگه درجه ۱ رو هم بگیرم که دیگه نور علا نور میشه و میشم خانوم خودم و میتونم واسه دیگرون کارت صادر کنم...ایییییییییییش...من شما رو نمیشناسم...اینقد خودتون رو نچسبونین به من....چه دور و زمونه ای شده خواهر...میبینی تروخدا؟!(فرمایشات یک آدم ندیده و امروزی=)) ) میگم شما میدونین چرا بعضیا تو تهرون زندگی کردن رو یک نوع کلاس میدونن و فک میکنن اگه اونجا باشن ینی اینکه از مماخ فیل شوت شدن بیرون؟ حالا این آقا فیله یه لطفی کرده و دماغش رو خالی کرده ...قربونت برم تو چرا احساس شاه پریون بودن بهت دس میده آخه؟ عسیسم تو که تا حالا تو مماخ آقا فیله زندگی کردی...میشه بگی چی شده الان؟=)) نمیگم اونجا بودن بده یا مثلا اینجا خوبه ها...نه اصلا...من خودم این یک سالی که برگشتم عمرم طلف شده ولی خدایی برنمیگردم بگم: فلانی خیلی شما بیچاره این که اینجا زندگی میکنین...راستی...اونجا تلفن هم داره؟ نه جونم ما با خطوط ماهواره با هم ارتباط داریم...تلفن اصلا چی چی هس؟ تو جیب جا میشه؟ ¤ اتاق خلوت پاکی است...برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد دلم عجیب گرفته...خیال خواب ندارم "سهراب" ¤ ما یک خانه مان شده ۶ خانه...خرسندیم که بدبختیم =)) ¤ خوشتیپ به ما میگوید: کدام خری از تو خوشش می آید؟ هرکه کمی لوندی دخترانه داشته باشد ها...تو فقط خلقیات پسرانه داری!!! ¤ مادرم نوشت: سارا مامان... می میری ها...یکم غذا بخور...آخه وزن کم کردن که اینجوری درست نیست...امروز غذا خوردم میگه: دور از جونت باشه مادر...دور از جون تو باشه و هزار بار دور از جونت... جریان تو شده مث جریان خر ملانصرالدین... میدونین که...ملانصرالدین به خرش غذا نمیداد بخوره... خره بعد از یک مدت میوفته میمیره...ملا میره بالاسرش زار زار گریه که: خر خوبی بودی...تازه عادت کرده بودی هیچی نخوری آخه تو چرا مردی؟!!!! مرگ من خوب شد نمردم و فهمیدم که با خرها اونم از نژاد اصیل خرملانصرالدین نسبت دارم...تروخدا خر به این زیبایی تا حالا دیده بودین؟! همین دیگه...شاید چند وقتی کم باشم . کمرنگ بشم اینورا...قربون همگی.
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |