تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش


تموم شد...
مثل همیشه از سلاخی گذشتم و سر و مر و گنده برگشتم سر جایی که قبلا بودم.
واقعیت اینه که آرایشگاه به منظرو برداشتن ابرو و اصلاح حکم چوخه اعدام که چه عرض کنم...حکم تیغ گیوتین رو داره که چه بخوام..چه نخوام مجبور به این قصاوت هستم.
جونم براتون بگه که دیروز با اعمال شاقه اصلاح کردم و در حالی که گریه امونم رو بریده بود دست به دامن ۱۲۴۰۰۰پیغمبر شده بودم که تروخدا کمک کنین درد ایندفه کمتر باشه..جالب اینجاست که من در این مدت ۴-۵سالی که صورتم رو بند میندازم...دردش کم نشده هیچ...به نظر خودم بیشتر هم شده و خدایی چه پوست از تن گوسفند بکنی...چه من رو رو صندلی آرایشگاه بنشونی...فرقش به صدامونه که البت برای این مشکل هم چاره ای اندیشیدم و اون هم اینه که از فرهنگ لغات گوسفند ها زین پس استفاده خواهم کرد...

این روزها:


این روزها مثل همیشه نیستم...دلم میخواد یک طرح جدید بزنم یا یک کار تاپ انجام بدم...کلا الان دلم میخواست یک بوم ۱۰۰*۷۰  جلوم باشه با یه ۳پایه و پالت رنگ...ای خدا...ینی میشه؟

¤ دلم واسه خودم این چند وقته خیلی تنگ شده... نمیدونم خودم کجاست..چیکار میکنه...با کی میگرده...اصلا زندس یا مرده... شما نمیدونین چجوری میتونم بگردم دنبالش؟!

 

¤ دوست دارم یه مدت برم گم شم... منتها اینه که آدرس خاص و دقیقی ندارم...میدونین کجا میشه گم و گور شد؟!

¤۲۷ دی ماه کنکور دارم.... دعا که فراموش نمیشه؟ هان؟!

¤فکر کنید همین الان...همین لحظه...به صورت خیلی اتفاقی و ناخودآگاه یک پری از جنت ! ظاهر شده و میگه چه آرزویی داری؟ آرزو کن تا براورده کنم... :) ....!!!
خوب...آرزو کن دیگه...چرا اینقدر لفتش میدی...میذاره میره ها!!!

¤ امروز صبح مثل همیشه با درد از خواب بیدار شدم...بعد از اون بالا آوردن های مکرر و اشک هایی که راشون رو گم کرده بودند...طفلی مامانم...چی میکشه با من... تا حالا کله ی سحر آب بالا آوردی؟

¤  نسیم میگه: تو هرچی به کنکورت بیشتر نزدیک میشی...درد و مرض هات هم بیشتر میشه...فک کردم میبینم بد بیراه هم نمیگه...بشمارید لطفا:

دندون درد...کمر درد...رون درد! معده درد در حد مرگ...کلیه درد...سرماخوردگی...ریزش مو...بقیش فعلا یادم نمیاد

¤¤ نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج...رها رها رها من!!!

¤¤ با مردم زمانه سلامی و والسلام
تا گفته ای غلام توام میفروشنت


¤ حق یارتون...

 

SohrabSepehri.com

+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت2:52 PMتوسط سارا | |

نمیدونم الان از کجا شروع کنم

شنیدین میگن تا طرف میخواد بیوفته رو دور...جلوپاش پر از چاله چوله میشه؟
حالا جریان منه.
سرما خوردم در حد مرگ...از اونا که نمیتونم 2کلمه حرف بزنم...
از پشت دماغم بالای گلوم..همونجا که از پایینش آب دهنت رو قورت میدی...مثل چوب ِ خشکیده خشک شده و مثل دو تیکه لاستیک چسبیده به هم.... نمیتونم نفس بکشم..اینقده میسوزه که نگو.
وقتی مامان اینا خونه نیستن و تلفن رو برمیدارم اون بابایی که پشت خطه به اته پته میوفته و با سر و گردن و کمر و اینا گوشی و قطع میکنه =)) بعد خبر میارن میگن که فلانی از وقتی با تو حرف زده از ترس ... تب و لرز کرده =))

خلاصه اینکه فعلا ورزش و :(( شنا و پروانه و درس و اینا همش با هم ماسیده شد رفت پی کارش
اینقدر سر درد و سرگیجه و حالت تهوع دارم که وقتی مکاتب هنری میخونم و دوره های تاریخی هنر رو برسی میکنم یا میام مث بچه آدم شیوه های گرافیکی رو برای خودم تشریح کنم،عطر 45هزار  تومنی باربری تو روتون بجای گلاب...همه رو تو وان حموم بالا میارم.

این روزها:
جمعه باربی و سم سم (همون دوتا دوستم که آرایشگاه زدن، من و باربی تا حر مرگ با هم صمیمی هستیم)ساعت 12 تماس گرفتن که:
چطوری خوبی؟
میگم نه دارم از سردرد و تهوع میمیرم...
میگه(باربی): چه بد شد...میخواستم بگم اگه پایه ای امروز نهار رو ورداریم بریم بیرون
_با کی؟
+خودمون دخترا ... مجردی...گفتم بریم سردشت
_ الاغ... فک کردی هنوز داری تو تهرون زندگی میکنی...100تا حرف میزنن برامون...تازه یه بلایی هم اونجا سرمون میارن
+ینی نمیای؟
_  نه...ولی ناهار با من .... هله هوله و چای و قهوش با شما =)) اگر منکرات گرفتمون هم من میگم شما رو نمیشناسم

+ ای مارمولک...نیای بدتر بشی... تا 2ساعت دیگه میایم دنبالت.

 

بین نوشت:

¤این روزا موهام خیلی میریزه...یه زمانی آرزو داشتم موهام بریزه تا از این درد شونه کردن و حمام کردنشون راحت بشم :(( الان به غلط کردن افتادم...خدایا غلط کردم... بیخیال موهام شو...خدایی میترسم کچل بشم

جاده سردشت...ساعت 3.30 ظهر... بین غذا خوردن:

بچه ها اگر مو اومد تو دهنتون به من نشون ندید که حالم بد میشه...فقط خیالتون راحت باشه که همه موهاش مال خودِ خودمه =)) با آرامش بخورید


¤مقام مادری ره به مادر جانمان تحویل دادیم...با دممان گردو میشکنیم و خرسندیم.... خدا جان شکرت

دعا نوشت:
ار خدا میخوام بجای چشم های قورباغه ای و مارمنشانه ای که به آقایون عنایت کرده...یک جفت چشمِ موش کور به همه آنها مرحمت بفرماید،که تا شعاع یک وجبی خود را هم نبینند......
              
                        الهی آمین

SohrabSepehri.com

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت0:2 AMتوسط سارا | |


تا حالا فک کردین اگه خدا رو ازمون بگیرن.....

چی برامون باقی میمونه؟!

چی میشیم؟!

مسیرمون به کجا میره...؟!

اصلا میتونیم دووم بیاریم؟!

پ.ن:

تا مامان بیاد من با خوشتیپ پیر میشم...پیر من رو دراوورد این بچه

SohrabSepehri.com

+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت8:40 PMتوسط سارا | |

 

دستم چسبید به بخاری و تا اومدم جداش کنم یهو یه چیزی گفت :

جیـــــــــــــــــــــــــــــز...فهمیدم که پوست دستم  درست زیر بازو بالای آرنج از پشت سر(خوب ادرس دادم آیا؟) کند ٫اینقده میسوزههههههه که نگو

حالا میدونی چرا چفت بخاری نشسته بودم؟

چون پهلوی سمت راستم از درد تیر میکشه و اشکم اومده لب مشکم و مدام حوله گرم میکنم میذارم روش...داشتم حوله رو میذاشتم رو پهلو یا به عبارتی کلیم و از اونطرف یوزارسیف قهرمان رو مینگاهیدم که بوی سوختگی شدید خونه رو برداشت ٫ای روزگار...تف تف تف

همیشه از نقش کوزت و مادر مهربون بودن و بشور بساب و دست وپا چلفتی خانم بودن بدم میومده...از بد یا خوب روزگار باز هم مامان خانوم رفته  تهران و شدم مامان خونه...ای خدا...من از آشپزی بدم میاااااااااااااااااد... نسیم(دوستم) میگه تو خَری..تو وسواسی...تو دیوونه ای...بچه ننه ای ... پاستوریزه ای...که چی همش جارو میکشی و گرد گیری میکنی و غذا میپزی؟ هرکی گشنشه خودش غذا بپزه!...هرکی هم که شلوغ پلوغ میکنه تو شلوغی زندگی کنه!...آخه به تو چه؟

ولی خو چیکار کنم... دَسِ خودم نیست...تا میز لَک میشه میبینم خود بخود یه روزنامه تو این دستم و یه شیشه پاک کن از نوع بوژنه تو یه دس دیگمه و دارن مدام قربون صدقه میز میرن...شیشه پاک کن یه تف میندازه کف میز و روزنامه تنش رو باهاش میخارونه!

برو بابا نسیم..تو هم خلی ها...مسخره..دفه آخرت باشه به من میگی کلفت و کوزت و این حرفا...اصلا میدونی چیه؟

تو خانم تناردیه هستی ٫ بیشوور...:دی

اینقده دلم پره ... چه خوب که خدا این نسیم رو به من داد تا دق دلی هام رو روش خالی کنم :"< اگه اینجا رو خوندی هیچ تضمینی بهت نمیدم که وقتی دیدمت بگم منظورم تو بودی...ولی بدون که با خود خودتم نشونی هاتم همو دختره که لاغره قد متوسط پوست سفید لاغر نیستی چاق هم نیستی میانه هم نیستی موهاتم مشکی ۱ماه و نیم پیش هم شب نشینی داشتیم خونتون خیلی هم خوش گدشت بشقاب ما هم موند خونتون :دی فمیدی که خودتی مگه نه؟!=))

:P.N

۱.به مدت یک هفته مامان نیست و تا به امروز ۳ روز به خوشی گذشته :| در ضمن از غذا پختن آنچنانی هم خبری نیست...هر روز خونه یکی از خاله دایی ها! :|

۲. طراحی داخلی خونمون یک مقدارش دست منه...۴روز وقت گذاشتم و کمد های دیواری براشون طراحی کردم و دادم بهشون...امروز رفتم یه نگاهی به ساختمون بندازم میبینم اندازه ها رو به من اشتباهی دادن...خدایی شما جای من بودین چیکار میکردین؟ بعد از اون همه زحمت؟!

۳.این راویز کار ما انگار بنده خدا مشکل دید و ارقام داره...هرچی اندازه بهش دادم واسه راویز آشپزخونه همه رو تقسیم بر ۲ کرده منهای ۱۰ بعد یه اندازه تخیلی زده و انگاری یه تیکه گچ از سقف آویزون شده...فک کن طرح گرافیکی میزنی میدی دستش...میگی آقا جان من این رو میخوام...میگه خانوم این لوله تفنگه یا گرز رستم؟

من نرم بمیرم؟

یه میلیون مفت و مجانی داد به باد فنا...مگه تا این راویزه رو من خراب نکنم دست بردارم؟!

 

۴. میدونم اگه همینجور ادامه بدم و بخونم٬ حتما کنکور سراسری قبول میشم ساعت هام رسیده به ۸ ساعت در روز!...ولی الان دفترچه علمی کاربردی اومده و مطمئنم اگه شرکت کنم قبولم..ولی سر دوراهی موندم که شرکت کنم یا نه...میترسم شرکت کنم و برم...برا خوندن واسه سراسری دلسرد بشم...شرکت نکنم و نرم...یهو بزنه و سراسری هم قبول نشم...دارم دیوونه میشم...شما باشین چیکار میکنین؟!

۵. ۲۰ تا طول کرال در عرض۲۵دقیقه و ۴۶ ثانیه رفتم...رکورد خوبی بود .

۶. تمام...نقطه.

0201

SohrabSepehri.com

+نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت0:0 AMتوسط سارا | |