|
این روزها: ¤ دلم واسه خودم این چند وقته خیلی تنگ شده... نمیدونم خودم کجاست..چیکار میکنه...با کی میگرده...اصلا زندس یا مرده... شما نمیدونین چجوری میتونم بگردم دنبالش؟! ¤ دوست دارم یه مدت برم گم شم... منتها اینه که آدرس خاص و دقیقی ندارم...میدونین کجا میشه گم و گور شد؟! ¤۲۷ دی ماه کنکور دارم.... دعا که فراموش نمیشه؟ هان؟! ¤فکر کنید همین الان...همین لحظه...به صورت خیلی اتفاقی و ناخودآگاه یک پری از جنت ! ظاهر شده و میگه چه آرزویی داری؟ آرزو کن تا براورده کنم... :) ....!!! ¤ امروز صبح مثل همیشه با درد از خواب بیدار شدم...بعد از اون بالا آوردن های مکرر و اشک هایی که راشون رو گم کرده بودند...طفلی مامانم...چی میکشه با من... تا حالا کله ی سحر آب بالا آوردی؟ ¤ نسیم میگه: تو هرچی به کنکورت بیشتر نزدیک میشی...درد و مرض هات هم بیشتر میشه...فک کردم میبینم بد بیراه هم نمیگه...بشمارید لطفا: دندون درد...کمر درد...رون درد! معده درد در حد مرگ...کلیه درد...سرماخوردگی...ریزش مو...بقیش فعلا یادم نمیاد ¤¤ نبسته ام به کس دل ¤¤ با مردم زمانه سلامی و والسلام
نمیدونم الان از کجا شروع کنم شنیدین میگن تا طرف میخواد بیوفته رو دور...جلوپاش پر از چاله چوله میشه؟ خلاصه اینکه فعلا ورزش و :(( شنا و پروانه و درس و اینا همش با هم ماسیده شد رفت پی کارش این روزها: + ای مارمولک...نیای بدتر بشی... تا 2ساعت دیگه میایم دنبالت. بین نوشت: ¤این روزا موهام خیلی میریزه...یه زمانی آرزو داشتم موهام بریزه تا از این درد شونه کردن و حمام کردنشون راحت بشم :(( الان به غلط کردن افتادم...خدایا غلط کردم... بیخیال موهام شو...خدایی میترسم کچل بشم جاده سردشت...ساعت 3.30 ظهر... بین غذا خوردن: بچه ها اگر مو اومد تو دهنتون به من نشون ندید که حالم بد میشه...فقط خیالتون راحت باشه که همه موهاش مال خودِ خودمه =)) با آرامش بخورید دعا نوشت:
چی برامون باقی میمونه؟! چی میشیم؟! مسیرمون به کجا میره...؟! اصلا میتونیم دووم بیاریم؟! پ.ن: تا مامان بیاد من با خوشتیپ پیر میشم...پیر من رو دراوورد این بچه
جیـــــــــــــــــــــــــــــز...فهمیدم که پوست دستم درست زیر بازو بالای آرنج از پشت سر(خوب ادرس دادم آیا؟) کند ٫اینقده میسوزههههههه که نگو حالا میدونی چرا چفت بخاری نشسته بودم؟ چون پهلوی سمت راستم از درد تیر میکشه و اشکم اومده لب مشکم و مدام حوله گرم میکنم میذارم روش...داشتم حوله رو میذاشتم رو پهلو یا به عبارتی کلیم و از اونطرف یوزارسیف قهرمان رو مینگاهیدم که بوی سوختگی شدید خونه رو برداشت ٫ای روزگار...تف تف تف همیشه از نقش کوزت و مادر مهربون بودن و بشور بساب و دست وپا چلفتی خانم بودن بدم میومده...از بد یا خوب روزگار باز هم مامان خانوم رفته تهران و شدم مامان خونه...ای خدا...من از آشپزی بدم میاااااااااااااااااد... نسیم(دوستم) میگه تو خَری..تو وسواسی...تو دیوونه ای...بچه ننه ای ... پاستوریزه ای...که چی همش جارو میکشی و گرد گیری میکنی و غذا میپزی؟ هرکی گشنشه خودش غذا بپزه!...هرکی هم که شلوغ پلوغ میکنه تو شلوغی زندگی کنه!...آخه به تو چه؟ ولی خو چیکار کنم... دَسِ خودم نیست...تا میز لَک میشه میبینم خود بخود یه روزنامه تو این دستم و یه شیشه پاک کن از نوع بوژنه تو یه دس دیگمه و دارن مدام قربون صدقه میز میرن...شیشه پاک کن یه تف میندازه کف میز و روزنامه تنش رو باهاش میخارونه! برو بابا نسیم..تو هم خلی ها...مسخره..دفه آخرت باشه به من میگی کلفت و کوزت و این حرفا...اصلا میدونی چیه؟ تو خانم تناردیه هستی اینقده دلم پره ... چه خوب که خدا این نسیم رو به من داد تا دق دلی هام رو روش خالی کنم :"< اگه اینجا رو خوندی هیچ تضمینی بهت نمیدم که وقتی دیدمت بگم منظورم تو بودی...ولی بدون که با خود خودتم نشونی هاتم همو دختره که لاغره قد متوسط پوست سفید لاغر نیستی چاق هم نیستی میانه هم نیستی موهاتم مشکی ۱ماه و نیم پیش هم شب نشینی داشتیم خونتون خیلی هم خوش گدشت بشقاب ما هم موند خونتون :دی فمیدی که خودتی مگه نه؟!=)) :P.N ۱.به مدت یک هفته مامان نیست و تا به امروز ۳ روز به خوشی گذشته :| در ضمن از غذا پختن آنچنانی هم خبری نیست...هر روز خونه یکی از خاله دایی ها! :| ۲. طراحی داخلی خونمون یک مقدارش دست منه...۴روز وقت گذاشتم و کمد های دیواری براشون طراحی کردم و دادم بهشون...امروز رفتم یه نگاهی به ساختمون بندازم میبینم اندازه ها رو به من اشتباهی دادن...خدایی شما جای من بودین چیکار میکردین؟ بعد از اون همه زحمت؟! ۳.این راویز کار ما انگار بنده خدا مشکل دید و ارقام داره...هرچی اندازه بهش دادم واسه راویز آشپزخونه همه رو تقسیم بر ۲ کرده منهای ۱۰ بعد یه اندازه تخیلی زده و انگاری یه تیکه گچ از سقف آویزون شده...فک کن طرح گرافیکی میزنی میدی دستش...میگی آقا جان من این رو میخوام...میگه خانوم این لوله تفنگه یا گرز رستم؟ من نرم بمیرم؟ یه میلیون مفت و مجانی داد به باد فنا...مگه تا این راویزه رو من خراب نکنم دست بردارم؟! ۴. میدونم اگه همینجور ادامه بدم و بخونم٬ حتما کنکور سراسری قبول میشم ساعت هام رسیده به ۸ ساعت در روز!...ولی الان دفترچه علمی کاربردی اومده و مطمئنم اگه شرکت کنم قبولم..ولی سر دوراهی موندم که شرکت کنم یا نه...میترسم شرکت کنم و برم...برا خوندن واسه سراسری دلسرد بشم...شرکت نکنم و نرم...یهو بزنه و سراسری هم قبول نشم...دارم دیوونه میشم...شما باشین چیکار میکنین؟! ۵. ۲۰ تا طول کرال در عرض۲۵دقیقه و ۴۶ ثانیه رفتم...رکورد خوبی بود . ۶. تمام...نقطه.
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |