|
میدونین از چی اوقم میگیره...!!
از چی بدم میاد؟! از اینکه یه نفر بیاد خونمون و هنوز سلام نکرده بپره سر یخچال...بخدا قباحت داره٬زشته٫ برای شمایی که مرد بزرگ و جا افتاده ا هستی خیلی خیلی قبیحه. تو فامیل های نزدیک ما یه آقایی هست که فکر میکنم ۵۰ سالی داشته باشه....اگه ۵۰ نباشه باور بفرمایید ۴۹ تو شاخشه٬ حالا این آقا جوری هستش که گاهی هر روز میاد خونه ما :( بجون شما سلام نکرده میره سر یخچال و انگار همیشه دلتنگ یخچال خونه ی ماست که میاد اینجا...مثلا همین دیروز که اومد رفت سر یخچال و من فکر کردم که داره با یخی حرف میزنه...مدام میپرسید پس مامانت کجاس؟! من با مامانت کار دارم.... حالا منم خخخخخخخخخخخنگ...همش دلم براش کباب میشد که آخیییییییییی...با مامان یخچال کار داره :| بعد هم برای جواب ندادنم توبیخ شدم...بعد که میگم فلانی من فکر نمیکردم که با من باشی...میگه مگه غیر از تو کسی هم اینجا هست؟ یعنی الان یخچال حکم نقطه چین مگس رو داره... حالا اینی که میره سر یخچال و از اون طبقه بالا شروع به خوردن میکنه و ترش و شیرین و تلخ و شور رو روی همدیگه میبلعه ماشالله٫ برای من مهم نیست..نوش جونش...برای من این مهمه که وقتی این آقا پاش رو از خونمون گذاشت بیرون هرچیزی رو که بهش دست زذه یکراست میریزم زباله دونی و همیشه خدا من با مامان بیچارم سر این موضوع دعوا دارم. آقا اصلا من وسواس...من مریض...من آدم وسواسیه خیلی حاد...تویی که میفهمی چرا با اون دستای کثیفت که همه جا بوده ٫ از گچ و ماسه و پول و ماشین و دفتر و خودکار و کوفت و زهر مار گرفته تا تو دماغت...باید با همون دستای آلوده بری و دستت رو تا آرنج بکنی تو ظروف غذا؟ حق ندارم عصبی باشم؟! حق ندارم هرچی که این آقا از کنارش حتی میگذره رو بریزم تو سطل زباله؟ بخدا دست خودم نیست یه حالت تیک عصبی شده برام این رفتاراش...مشکل اینجاست که ایشون خیلی محترم هستند و نمیشه هیچی بهش گفت هرچقدر هم که میگم مامان تو بهش بگو میگه زشته و عیبه و اینا بابا خستم کردی...تا کی همه چیز رو بریزم دووووووووووووووور؟ دستش رو تو ظرف پنیر میکنه...برنج میکنه...مرغ وماهی که پیشکش شما.. الان از شدت عصبانیت دارم میترکم...یه راه حل بدین به من تا خودکشی نکردم یه دفعه کلی مرغ رو ریختم جلو چشماش تو سطل آشغال...با تعجب نگام کرد گفت چرا اینارو ریختییییییی؟ مونده بودم چی بگم...گفتم آخه روش باز بوده و تو یخچال نبوده... کلی غر زد که مردم نون شب ندارن...شما باشین جای من چیکار میکنین که من الان از حرص و عصبانیت همه موهام داره میریزه. این روزها: این روزها مشغلم خیلی زیاده...اونقدری که نمیتونم زیاد بیام اینجا و سر بزنم...شرمنده اگه دیر به دیر میام پیشتون!
یک خبر مهم و هیجان انگیز: شاغل شدم.... تبریک به ملت ایران که فرزند ایرانیش رفته سر کار...اونم چه کاری...به به... 3D Max کار میکنمم و توی یه شرکت معتبر مسئول کارهای اجراییشون شدم...این سر کار رفتن منم خودش ماجرایی داره ... یه روز حتمن براتون تعریف میکنم. ¤¤ ¤¤ باز هم خانه بدوشی من شروع شد...برگشتم تهران...دلم برای مامانم اینا جدن تنگ میشه ¤¤ببینم شما تو وجود مُلحِد من نشانی از دیندار بودن به شیوه ی خیلی افراطی و غیرتی میبینین؟ امروز یکی یه جایی برام کامنت داده بود که من خیلی دیندارم و همه جا دم از خدا و اینا میزنم :دی کلی کیفور شدم که خداجون شکرت ها...همه به من میگن از دین بویی نبردی... اینجا به من میگن افراطی یا به زبون خودمون امل و آخوند هستم ¤ حق یارتون...
ممتاز....صاحبخانه ی مرموز و مهربان و وحشتناک و دوست داشتنی و عبوس من... مُرد!!! از دنیا بدم میاد...از زندگی بدترم میاد. آدم خوبی نبود...بد هم نبود...خنثی هم نبود...هرچی که بود...الان نیست شده....فاتحه لطفن. شب اول قبرش دیشب بود..به کسانی که میشناختم و دیده بودم که چه بلایی سرشون آورده زنگ زدم و اس ام اس دادم و حلالیت براش خواستم..چندتاییشون ازش نگذشتن....میترسم...من که بمیرم کی برام حلالیت میگیره؟!
هندونه بده قاچ کنیم.... لپت رو بیار ماچ کنیم خیلی حرفها دارم....شاید این بار به اندازه ی دوپست بنویسم...سعی میکنم خیلی خلاصه حرف هام رو بزنم و در پایان یک جمع بندی. ¤من یک خدای خوب دارم...یک خدای خیلی خوب که ناخواسته به من خیلی محاسن و نعمت ها داده...نعمت هایی که اگر یکی از اونها از من گرفته بشه واقعا نمیدونم زندگیم چی میشه و به کجا کشیبده میشم و چی ازم میمونه. نمیدونم...واقعن نمیدونم که چجوری میتونم از اینهمه مهربونیش تشکر کنم...در صورتی که میتونست هیچکدوم از اینها رو هم بهم نده و باز هم به کمش قانع باشم و اون رو یک لطف بزرگ بدونم... خدا جون...دلم میخواد بدونی که اگر عملن نمیتونم بهت بگم دوستت دارم...ولی قلبن میدونم که بدون وجود نازنینت و مهربونی هات هیچ و تو خالی و بی ثمرم...ممنون...ممنون...ممنون. ¤ مادر و پدر من هر دو متولد یکم دی ماه هستند... با ۶سال اختلاف سن... گاهی وقتا فکر میکنم شاید به همین خاطره که این دوتا موجود مهربون و دوست داشتنی اینهمه با هم تفاهم دارند و اصل گذشت و ایثار و مهربونی رو نسبت به هم رعایت میکنند... میتونم به جرات بگم مامان و بابا یک نمونه بارز از زوج موفق در زندگیشون هستند...مهربونای من...خدا هیچوقت شما دوتا رو از من نگیره... تولد آسمونیتون مبارک...مبارک...مبارک... ¤ من یک دخترم...از یک خانواده ی اصیل و با نسب... خوشحالم از بزرگ بودن خانوادم...خوشحالم از داشتن فامیل های متعدد...خوشحالم از رسم و رسوماتی که براشون قداست داره..خوشحالم که هیچکدوم از آیین های گذشته رو فراموش نمیکنند و با ارزش بهش نگاه میکنند...از شب یلدا و چهار شنبه سوری گرفته...تا جشن های عامیانه و بزن بکوب های همیشگی...من حتی از افطاری های هر هفته ماه رمضون و نذری پختن های هر سال و هر روز محرم و روضه داشتن های گاه و بی گاهشون هم خوشم میاد...من از اصالت خانوادگیم خوشم میاد...امشب فهمیدم که من هم یک اینچنین زاده ای هستم که هیچوقت نمیتونم چیزی غیر از اینها باشم...هرچند که با خیلی چیزها مخالف باشم. ¤امشب مثل هر سال یلدا به بهترین نحو برگذار شد... از خوراکی های جورواجورش گرفته تا بگو بخند ها و نقل قول ها و حافظ و شاهنامه خوندناش.... اکشن ترین قسمت یلدای امسال بریده شدن دست من توسط یک عدد چاقوی خیلی خیلی تیز بود که برای تزئین هندونه بکار گرفته شد...با اینکه انگشت شستم حدود ۳-۴ میلی از سر انگشت تا وسط ناخنم بریده شد...ولی همچین هندونش بد نشد...یه نگاهی به این عکس بندازین. ¤ بصورت خیلی هیجان انگیزی از صبح دارم میدووم...ماشین مامان (اسمش عروسکه)که به خاطر یه مقدار تعمیر رفته لالا تو تعمیرگاه... بابا هم که سر کار بود...پگ پگ و نسیم هم که دانشگاه بودند... باربی و سم سم هم که مشغول کار خودشون هستند..این شد که من و نانا از کله ی سحر زدیم به خیابون و بازار و خرید و اینا تا ظهر.... ساعت ۱...البته این خرید خیلی جرینات داره ها...ولی خوب اینجا رو نمیشه طولانیش کرد...خلا صه خواهر جونم و دامی خان هم از اونجا کادوی مامان بابا رو فرستادند و به امین گفتند بگیره بده به من که اونا نفهمن .. خلاصه...من و نانا از شیرینی سرا اومدیم با دوتا کیک و کلی خرید خونه ی خاله تا من هدیای مامان اینا رو از امین (پسرخاله)بگیرم...چرا که اومدن امین خونه ی ما ... کاملن تابلو میکرد که جریان چیه...چشتون روز بد نبینه که ما چجور رفتیم و برگشتیم و بار بردیم و آوردیم...ای پدر بی ماشینی بسوزه ای. ¤ تمام خونه رو به تنهایی برق انداختم :| اینم کادوی من برای مامان جون که بدونه روز تولدش چقد خاطرش رو میخوام و نمیذارم دس به سیاه و سفید بزنه...کاش یکی میومد این کمر من رو یه ماساژ میداد..مردم از درد. ¤ میتونم بگم هر سال یلدا خونه ی ما برگذار میشه(البته از وقتی که خونه ی اجدادیمون با خاک یکی شد:) )...امسال هم یک یلدای خیلی خیلی خوب و به یاد موندنی با کمی جاشنی اضافه داشتیم...هر سال بزن برقصش کم بود و قصه ها و بگو بخنداش زیاد...امسال چون جشن تولد مامان بابا رو براشون گرفتم... چاشنی قر ٍ خونه ی ما خیلی خیلی رفته بود بالا...با اون سابی که این اسپیکرا داشتند...گردن من کنده شد بر اثر تردد در جلو و عقب! جای شما خلالی...کلی کادو جمع کردیم این وسط...کلی هم من تحسین شدم و کیفور..ای خدا ینی میشه همیشه من اینقد خوب باشم؟ :دی (خو چیه مگه؟ ندیدین آدم جوگیر بشه؟!) ¤۲ روز پیش برای بازدید از یک مکان در شوشتر و تهیه ی یک مقدار عکس و اطلاعات به همراه نسیم و پگ پگ راهی شوشتر شدیم و جای همه ی دوستان خالی...به من که خیلی خوش گذشت و واقعا برام دیدن این بقعه ی زیبا لذت بخش بود...چند عکس میذارم تا شما هم از دیدنشون لذت ببرین...ممنونم از دوست خوبی که بانی این سفر شد.... بعد از بازدید و شیطنت روی مقابر و لعن و نفرین اموات به ما...عمو جان هوشی(راننده بابا که من مثل عمو و داییی خودم دوستش دارم و خیلی خیلی مدیونشم) مارو برد به یک باغ خیلی خیلی بزرگ که اون تو هم زمین های کشاورزی بود...هم حوضچه ی پرورش ماهی و هم یک جوی اب خیلی خیلی قشنگ و با صفا و هر حیوونی که بگی اونجا میتونستی پیدا کنی(البته اهلی ها) بابا یک دوستی داشتند که ایشون امریکا بزرگ شده بود و تحصیل کرده بودن و بعد از سالها اومده بودش ایران...عاشق طبیعت بود و خونش رو خارج از شهر ساخته بود و همه اینهایی که گفتم به اون خدابیامرز تعلق داشت...بنده خدا وقتی فوت شد...خانومش شد مرد خونه....دلش نمیومد هیچی رو بفروشه...به هرجای این باغ و باغچه که نگاه میکرد...میگفت ساراجون میبینی اینارو؟ اینا یادگار مهندسه..من فقط به عشق اینها زندم...اینجا رو خیلی دوست داشت! http://sara65.persiangig.com/4.jpg http://sara65.persiangig.com/3.jpg http://sara65.persiangig.com/13.jpg http://sara65.persiangig.com/20.jpg نمیدونم احساسم رو چجوری بیان کنم...اشکم از اینهمه عشق و محبت درومد اونجا...بنده خدا آزاده خانوم اینجا هیچکسی رو نداره...هیچکس. ¤ دیروز همه خاله دایی ها به صورت کاملا غیرمطرقبه زدیم به دشت و دمن...جای شما خالی عجب هوای عالی و مطبوعی...دست خدا درد نکنه...چه کرده...چه ساخته...خدا جون ... دمت گرم. ¤ نانی دیروز کنکور داد...قبول میشه مگه نه؟! ¤خیلی حرفها دارم...نه وقتش هست...نه جاش...براتون بهترین ها رو از خدای خوبم آرزو میکنم و میخوام...به مدت یکی دو هفته نیستم...دیگه خودتون و مرامتون...ببینم چه میکنین. ¤ مترقبه رو درست نوشتم آیا یا میشه مطرقبه؟!!! ¤ خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی ¤ شاد و مهتابی باشید...حق یارتون
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |