تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

میدونین جدیدن چه کشف مهمی کردم؟

نمیدونین؟

من به این نتیجه رسیدم که خیلی خیلی دختر خوچکل و تو دل برویی هستم...

باور کنین راست میگم ها....حالا چرا؟:

 تو خیابون خسته و کوفته...مثل آدمایی که تازه از زیر تریلی درومدن داری از محل کارت برمیگردی خونه

بعد میبینی یه آقای خوشکل باشخصیتی که اصلا هم نه پیر مرده نه عملس نه شپش از سر و روش میریزه و نه خیلی ضایعه....مدام قربون صدقت میره و هیجان های دررونی و احساساتش رو با آب و تاب پشت سرت بیان میکنه و چنان کم کم صداش میره بالا که تو فک میکنی همه خیابون چشم شدن و دارن تورو میبینن و تف و لعنتت میکنن

 نه به اینجا ختم نمیشه.

فوری میپری وسط خیابون که از حاج آقا فاصله بگیری و اینا...تازه میفهمی به به...حاج آقا هوس گرگم به هوا بازی داره و داره با سرعت جت میدووٍ که از تو بزنه جلو

حالا این وسط تو چرا داری میدویی من نمیدونم.

 تازه یه نفس راحت کشیدی و ۴تا فوش دبش به حاجی دادی و قرمزی شرم گونه هات رو پوشوندی...

که یه آقای شق و رقٍ اتو کشیده...با اون کت شلوار و کروات سبز زیتونیش که آدم رو یاد زبل خان میندازه...عینکش رو میده بالا و به زبان اجنبی ها یه چیزایی میپرسه ازت

آقاهه: Werwjnrf huldv k vuhk vrev VANAK?

من: هان؟

آقاهه: گفت ونک رفت نرفت؟

من: بله مستقيم بريد ميرسين به ونک

خيلي راه شد؟

نوچ...يک ربعي ميشه

اونجا کافي هم داشت؟ نشست خورد؟

بله کافي هم داشت نشست خورد

شما باز ونک؟ (منظورش مسيرمه ها)

بله من باز ونک

من جورج هست...شما؟

جان؟

اوه...ببخشيد...کافي نخورد؟!

من چقدر خوشبختم خدا...............

ادامه نداره ديگه...نياين که حوصله نوشتنشو ندارم ...فقط بدونين که من خيلي خيلي خيلي پيرمرد پسندم

شد ساعت 6 من هنوز ادارم برم تا بزور ننداختنم بيرون

 فعلا حاپيييييييييس

 

*امروز نوشت:

از شدت خواب دارم میمیرم

ای خدا ینی میشه من جمعه رو ببینم و یه دل سیر بخوابم؟

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت6:25 PMتوسط سارا | |

وضعیت رووحی من در زمان های گذشته:

 

وضعیت روحی من در دو سال گذشته:

وضعیت روحی من در یک سال گذشته:

 

 

وضعیت روحی فعلی من:

 

 


 

 SohrabSepehri.com

+نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت1:22 AMتوسط سارا | |