تبليغاتX
مهتابی خانوم





















مهتابی خانوم

هم فضولی کن..هم عاقل باش

 SohrabSepehri.com

جو گیر نیستم...فقط افکارم مدام خارش میگیرند طفلک های بیچاره.

 

 

من فکر میکنم:

 

مینشینم....پنجره ای در کار نیست...خانه ی بزرگی هم...فقط من هستم و من هست و خودم....

به تو فکر میکنم...تو که همه جا هستی و هیچ جا نیستی...

تو که این روزها حس میکنم....در موازات هم حرکت میکنیم نه در طول...

تو که هیچ وقت شاید، این خط شکسته نشود تا یک نقطه ی مشترک پیدا کنیم.

 

نفس عمیق...یکی...دوتا...سه تا....۱۴ تا....

عضله های بدنم را از کوچکترین تا بزرگترین منقبض و آزاد میکنم....

بعد دوباره ۱۴ نفس عمیق....به تو فکر میکنم...تو که به من نفس میدهی! آرامش و تشنج میدهی...تو که به من همه چیز میدهی...تو که تا دیر.وز خدا بود...

منکرت نمیشوم ها...نه اصلا

 

هنوز هم خدایی...خدای من....خدای خوب من...خدایی با وسعت یک دنیای دیدنی و ملیون ها دنیای نا دیده.

خدایی که آتش به دست و پایش میبندند و با موهایم یک روز آویزانم میکند!

خدای منی تو؟

خدای من خدا بود....تا اینکه یک روز شکست...شکست و بعد شکسته بندش پیدا نشد...

گشتم...گشتم...گشتم...آنقدر گشتم که حتی تکه های شکسته شده هم گم شدند....

خدای من گم شد...من از همه گم تر

میان آسمان و زمین...یادت هست؟

چقدر دست و پا زدم...چقدر تقلا کردم..جوابم پوچی بود و بی حاصلی....

آنقدر خودم را سرکوب کردم...تا کم کم تکه هایت کم و بیش ظاهر شد....

فراموش شد من٫

من از یاد رفت٫

تو شدی ظاهر٫

باز هم همان خدای آتشین که مرا از چوب گناهم بالا میکشد...آن هم با موهای طلایی ام...!!!!!ا

خدا...!

 

من که همه چیز را همانگونه که بود قبول کردم...چشم بازم را بستم...باز هم کور شدم...مثل همه...مثل تمام آدمهای کوری که....

چرا حالا که از جنون خفه کننده رها شدم٫حالا که پوچ بودنم را با خنده های ابلهانه و حرف های قلمبه پنهان کردم...حالا که دروغ بودنم را به باور هستی رساندم...

راه های بیداری میگذاری جلوی پایم؟

نکند یادت رفته...من میلنگم...من میلنگم...من میسُرم....من می افتم... بعد...دیگر بلند نمیشوم...میمانم همانجا...همان پایین ها...زیر دست و پای انسانهای نادان و کور...

میترسم...

میترسم در این راه پر خطر...خدایم را به بهای بینایی بدهم...

خدایم را به بهای...!!!! ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

SohrabSepehri.com

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت3:29 PMتوسط سارا | |