|
امروز تولدمهههههههههه یوهوووووو اوا خدا مرگم بده....الکی الکی بزرگ شدم رفت ها ینی من واقعا بزرگ شدم؟! همخونه جونم (رفعت) برام یه تولد کوشولو گرفت...ینی تا وارد خونه شدم و بادکنک های خوشکل و رنگارنگ رو ددیدم دوریالیم افتاد که جریان چیه...کلی ذوق مرگ شدم..تازه یه کیک کوشولو و دلستر و تخمه و .... گرفته...آخه قراره جشن تولدم رو ماه آیینده به دلایلی بگیریم اینقده خونمون و جشنمون دانشجویی و خوشمل شده که نگو عکساش رو بزودی آپ میکنم و میذارم اینجا خداجونم....مرسی واسه اینهمه محبتت *ببینم الان لحن حرف زدنِ من با گذشته خیلی متفاوت شده آیا؟ **خیلی تغییر کردم؟ :دی درست میشه :دی واسا مجدد که آپ کردم میشم همون سارای سابق هه هه هه سالگرد هنرمند محبوبم (خسرو شکیبا) شد....یادش شاد
در جواب آقای محمد که برای پست قبل نظرشون رو داده بودند ولی هیچ نشونی از خودشون نذاشته بودند... برای جنابی که مانند رئیس جمهورش ما جوون ها رو اراذل و اووباش میدونه چرا تعصب همیشه باعث کورشدن ما آدم هاست؟! محمد عزیز.... رهبـــر در حرفهاش از هاشمی دفاع کرد...هاشمی و خامنــــــــه ای هردو همسنگر و همرزم بودند...تو چیکاره ی نــظامی که به خودت اجازه میدی از اون هم تند تر پیش بری؟ کی میگه افرادی که اونجا بودند فقط دختر و پسرای جوون بودند؟ کاش میشد ما همه دنبال حق طلبی باشیم نه اینکه با تعصب خشک و کور کورانه چشمامون رو بر حقایق ببندیم. ریختن خون افراد بیگناه و خوندن اونها به اسم اراذل و اوباش یا به گفته رئیس چمهورتون خس و خاشاک اصلا قابل تحمل و قشنگ نیست. ااونهایی که با گاز فلفل و گاز اشک آور به مردم بی دفاع حمله میکنند چرا کمی فکر نمیکنی که مردم هم حق دارند عصبانی باشند؟ ببینم...فقط شما درست فکر میکنین؟ تو تا بحال پیرمردی دیدی که با باتوم فرق سرش باز شده باشه؟ تو تا بحال پسری با تن کبود...دختری به خودش پیچیده از درد...مادری با نفرین های زیر لب و و و .... دیدی؟ به عقاید گندیده ای که بوی لجن گرفته چی بگم والا... کاش حقیقت جای تعصب رو میگرفت...کاش. به امید امروزی روشن و فردایی روشن تر متن کامنت محمد رو در ادامه مطلب گذاشتم...میتونید از اونجا بخونیدش *** *** *** *** اخبار: علی کریمی ، مهدی مهدوی کیا ، حسین کعبی و وحید هاشمیان به جرم بستن دستبند سبز در بازی ایران و کره شمالی برای همیشه از بازی فوتبال محروم شدند عجب...عجب...جلل خالق
با این اوضاعی که پیش اومده آدم وقتی میخواد بیاد دو کلمه حرف حساب بنویسه...همه چی از مخش میپره و چمبره میزنه یه گوشه و دلش میخواد گریه کنه. اصلا میدونی چیه؟ این روزها روزهای مزخرفیه....خیلی مزخرف یه عده میرن....ناقص میشن و مجروح...یه عده میرن ... میمیرن...یه عده میرن کار خرابی میکنن و به اسم مردم هر غلطی میکنن این روزها خیلی بهم ریختم...خیلی خیلی زیاد...اصلا باورم نمیشه که کشورم...مردمم...هموطنام به این حال و روز افتاده باشن. دهه احمدی....دولت رو بردار و برو....با چه زبونی بهت بگم آخه؟ اه البته یه چیزی هم هست ها...اینکه الان مردم میریزن تو کوچه و خیابونا نه اینکه بخاطر موسوی باشه ها...نه....اصلا الان دیگه بحث موسوی و احمدی و کروبی مطرح نیست الان حرف ٫حرف خون هست و شعور...حرف حرف صداقت هست و ریا... بگذریم پریروز که بزن بزن و بکش بکش بود...من داشتم اون وسط تک و تنها دنبال داداشم میگشتم...به اندازه ای اونجا ترسیده بودم که ناخواسته و ناخودآگاه٫ های های گریه میکردم...بعد این گارد ویژه مدام میومدند از من میپرسیدن که چرا گریه میکنی و خلاصه اینکه اکثرا فک کرده بودند که من گاز اشک آور خوردم...خلاصه..هرجا میرفتم که راه رو بسته بودند کلی باشون بحث میکردم و میذاشتن که به راه خودم ادامه بدم...منم که کفرم از دستشون درومده بود...کلی تیکه های خوجکل اما مودبانه در باب قصاوتشون بارشون کردم... اون ما بین...تو درگیری و تیراندازی و بزن بزن...یه آقا پیره ای بود که باتوم خورده بود ...پاش خونی...دستاش خونی...صورتش خونی...لباساش خونی...بعد اون وسط مدام فریاد مرگ بر دیکتاتور سر میداد...بعد اینقده حالش بد بود که دو نفر این ور و اونورش رو گرفته بودند و میبردنش که یهو یه آقا گاردی از جلوشون رد شد و آقا پیره چنان جون گرفت که این دو نفر رو زد کنار و لنگ لنگان میدووید دنبال پسره و بهش فحش میداد...اینقدر این صحنه خنده دار و در عین حال تاسف برانگیز بود که.... دلم برای ضد شورشی ها و پلیس ها میسوزه...بعضی هاشون خیلی خیلی مظلومند...واقعا نمیدونند که باید چکار کنند. بعضی هاشونم اینقدر بیشعورند...که میان تو صورتت و باتومشون رو میبرن بالا و تا تو میترسی...بهت یه تیکه میندازن. ***کنار خیابون بودم و درگیری رو نگاه میکردم....یارو زره پوش اومده تو صورتم میگه: جیگر...بخورمت چرا فیلم میگیری!!!! فکر کن! ** از دیروز که فیلم کشته شدن ندا...کارمند بیمه رو دیدم...اعصاب و روانم پاک بهم ریخته...ناخوداگاه بغض میکنم...ساکت میشم...یه گوشه خیره میشم... طفلک خانوادش....خدا بهشون صبر بده کلیپ ندا برای موبایل و بلوتوث
|
About![]()
دوران بچگی!!!! Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
آلبالو
گرافیک |